نکته فنی: منحنی هزینه نهایی صعودی

نکته فنی: منحنی هزینه نهایی صعودی

پیام‌های زیادی از دوستان داشتم که موضوع «هزینه نهایی صعودی» برای‌شان کمی ناآشنا و غیرشهودی بود. بسیاری از این دوستان قبلا درس اقتصاد خرد یا اقتصاد مدیریت داشتند که در آن به دانش‌جویان می‌آموزیم که قیمت در بازار رقابتی برابر با هزینه نهایی است و سود اقتصادی بنگاه‌ها هم برابر با صفر است. سوالی که خیلی‌ها مطرح کردند این بود که «چرا بنگاه‌هایی که هزینه تولید کم‌تر دارند، بنگاه‌های با هزینه بالاتر را از بازار بیرون نمی‌کنند که نهایتا رابطه P=MC در سطح هزینه نهایی بنگاه‌های کارا باشد؟»

سوال خوبی است و خود من هر وقت اقتصاد انرژی و منابع درس می‌دهم اتفاقا کلاس را با همین بحث شروع می‌کنم و شهودی که دانش‌جویان از دروسی مثل اقتصاد مدیریت و اقتصاد خرد مقدماتی به دست اورده‌اند را به چالش می‌کشم تا برای ادامه بحث آماده شویم. اول پاسخ کوتاه بدهم: نکاتی که در مورد رفتار قیمت و هزینه نهایی در خرد مقدماتی می‌آموزیم معمولا در سطح یک بنگاه است و برای تحلیل «تعادل در صنعت کل یک صنعت» کافی نیست یا حتی می‌تواند پرخطا باشد. مثلا یکی از نکاتی که هر کسی در ابتدای یک درس اقتصاد مدیریت می‌آموزد این است که «وقتی مقیاس تولید بالا برود، هزینه تولید پایین می‌آید». این اصل وقتی به سطح کل صنعت تعمیم داده می‌شود کاملا معکوس می‌شود! «وقتی مقیاس تولید در سطح کل صنعت بالا می‌رود، هزینه نهایی تولید بالا می‌رود!»

بسیاری از کتاب‌ها و دروس مقدماتی اقتصاد خرد فرض را روی «ثابت بودن هزینه نهایی» می‌گذارند تا بحث را ساده و راحت کنند. تحت چنین فرضی، یک صنعت رقابتی از بی‌نهایت بنگاه کوچک تشکیل می‌شد که هزینه نهایی همه آن‌ها یکی است و همه آن‌ها سود صفر به دست می‌آورند. این مدل به خوبی برای برخی صنایع کار می‌کند. مثلا ما اگر بخواهیم بازار تاکسی و شخصی را در تهران مدل کنیم این مدل خیلی کارا است. صدها هزار تاکسی و شخصی داریم که هر کدام ظرفیت محدودی دارند و هزینه نهایی تردد برای همه آن‌ها تقریبا یکی است (قیمت بنزین و روغن و الخ).

ولی این مدل تقریبا برای هر صنعتی که یکی از ورودی‌هایش از منابع طبیعی یا انسانی محدود می‌آید ناقص است. مثال‌های این صنایع بسیار است: کشاورزی، نفت و گاز، معادن، زمین و مسکن، برق، پالایش‌گاه، حمل و نقل و الخ. در این صنایع تولید کل صنعت از منطقی پیروی می‌کند که به آن «ترتیب شایستگی» یا Merit Order می‌گوییم و معنی آن همان است که در داستان ریکاردو گفتیم: کاراترین واحد تولید اول مشغول تولید می‌شود ولی وقتی ظرفیتش پر شد، سراغ واحد تولید بعدی می‌رویم و همین طور جلو می‌رویم. هر قدر تقاضا بیش‌تر می‌شود، باید سراغ واحد ناکاراتر برویم و هزینه بالاتر می‌رود.

خب به سوال اول برگردیم: چرا واحدهای کاراتر، واحدهای ناکاراتر را از بازار بیرون نمی‌کنند؟ جوابش این است که واحد کارا «ظرفیت» محدودی برای عرضه در آن قیمت پایین دارد و ظرفیت اضافه ندارد که نفر بعدی را از بازار بیرون بکند. برای این که ماجرا ملموس شود به یاد بیاورید که هزینه تولید نفت ایران و عراق زیر ده دلار است ولی ایران و عراق نمی‌توانند تولیدکنندگان شیل یا خلیج مکزیک - با هزینه تولید ۴۰ دلار - را از بازار بیرون کنند چون ظرفیت تولیدشان در حد ۴ میلیون بشکه در روز است و از حداکثر آن استفاده می‌کنند. وقتی تقاضای نفت ۹۰ میلیون بشکه در روز است، بازار مجبور است که به سراغ منابع تولیدی با هزینه بالا برود و این هزینه بالا قیمت جهانی نفت را تعیین می‌کند. اگر ایران و عراق و عربستان مثلا ظرفیت تولید بی‌نهایت داشتند احتمالا قیمت جهانی نفت چیزی روی ۱۰ دلار قرار می‌گرفت. همین بحث را در صنایع با محدودیت نیروی انسانی داریم. اگر تقاضا خیلی بالا برود، برای افزودن به تولید نیروی انسانی باید اضافه کار و پاداش بگیرد و هزینه نهایی شروع به بالا رفتن می‌کند.

از زاویه پژوهشی مدل کردن بازارهایی با نمودار هزینه نهایی صعودی (و جالب‌تر از آن محدب)، هنوز جای کار دارد و نتایج علمی و شهودهای جدید زیادی می‌توان از آن تولید کرد.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi