در دانشگاه استیونس نیوجرسی اقتصاد درس میدهم. حوزه تخصصم اقتصاد خرد کاربردی، اقتصاد انرژی و منابع طبیعی، مدیریت ریسک و کنترل بهینه تصادفی است. به علوم انسانی هم علاقهمندم. مسایل توسعه و سیاستگذاری ایران را دنبال میکنم و گاهی چیزهایی مینویسم.
درونزایی سیاست اصلاحات اقتصادی: مورد چین
درونزایی سیاست اصلاحات اقتصادی: مورد چین
چین و روسیه دو کشور پهناور کمونیست بودند که در دهه هشتاد و نود دست به اصلاحات اقتصادی و آزادسازی زدند. شوروی سیاست اصلاحات همزمان سیاسی و اقتصادی در دهه هشتاد (پروسترويکا گورباچف) و روسیه پس از فروپاشی الگوی خصوصیسازی و آزادسازی سریع و ناگهانی (معروف به شوکدرمانی) را پیش گرفت. در مقابل چین سیاست اصلاحات اقتصادی قدم به قدم و تدریجی در غیب اصلاحات سیاسی جدی را دنبال کرد. اگر آزادسازی اقتصادی در روسیه فقط یکی دو سال طول کشید، در چین نزدیک چهار دهه است که آرام و پایدار ادامه دارد.
عملکرد اقتصادی این دو کشور را هم در سه دهه گذشته دیدهایم: چین تبدیل به ابرقدرت اقتصادی/ژئوپولیتیک و اخیرا قدرت علمی و فناوری و نظامی شده است که همچنان به رشد خود ادامه میدهد. در عوض روسیه گرفتار فساد و نظام مافیایی و تحریم و الخ است، متکی به صادرات نفت است و پیوند چندانی با اقتصاد جهانی ندارد و چشمانداز روشنی پیش چشمش نیست.
خب شاید در نگاه اول و بر اساس موردکاوی این دو کشور به این نتیجه برسیم که آزادسازی سریع و شوکدرمانی چیز بدی است و روش درست همان روش تدریجی چین است. این جا است که یک اقتصاددان سیاسی احتمالا با نتیجهگیری سریع ما مخالفت میکند و تذکر میدهد که همین تفاوتها در انتخاب سرعت آزادسازی، خودش نشان از تفاوتهای عمیقتر در کیفیت حاکمیت و نظام سیاسی دو کشور است. سرعت آزادسازی تنها یکی از مشخصههای تفاوت است که شاید راحتتر به چشم میآید ولی در واقع تفاوتهای عمیقی در نظام تصمیمگیری دو کشور منجر به این انتخابها شد. در نتیجه بدون توجه به این که سرعت اصلاحات خودش یک متغیر درونزا است، محتمل است که در تحلیل دچار خطای متغیر محذوف (Omitted Variable Bias) شویم.
این که چرا چین توانست این قدر خردمندانه و پایدار سیاستهای اصلاحات اقتصادی را قدم به قدم جلو ببرد و روسیه نتوانست یا نخواست، به قول معروف سوال میلیون دلاری است و جواب آسان ندارد. فرضهای زیادی شنیدهایم که احتمالا در کنار هم بخشهایی از پازل جواب را تکمیل میکنند. برخی به بزرگی سرزمینی چین و تعدد کادرهای حزب کمونیست اشاره کرده و میگویند خود این جمع بزرگ افراد در دوره بعد از مائو، نوعی «قانون اعداد بزرگ» را به سیاستها تحمیل کرد و میانهروی و خردمندی - و ضمنا رهبری مثل دنگ ژیائوپینگ - در کار آورد. گروه دیگری به نقش سنت چند هزار ساله کنفوسیوسی در تربیت بورکراتها و نخبگان چینی اشاره میکنند و میگویند حتی بوروکراتهای حزبی هم از دل همین سنت بیرون آمده بودند و منتظر افتادن مائو بودند تا در ترکیب با تحولات اجتماعی بعد از انقلاب سرخ خرد و میانهروی سنتی چینی را به کار بیاورند.
گروه دیگر به «انقلاب فرهنگی» مائو اشاره میکنند و اینکه دو اثر جدی خواسته و ناخواسته داشت: از یک طرف اعتبار کادرهای قدیمی حزب را بر باد داد و مانع از شکلگیری یک طبقه بوروکرات پیر به سبک شوروی و اروپای شرقی شد و فرصتی برای ترقی نیروهای اصلاحطلب در دوران بعد از مائو فراهم کرد و از طرف دیگر مصایب نظام توتالیتر را به عینه به جلوی چشم همه آورد و مقامات جوانتر را به این نتیجهگیری رساند که باید هر چه زودتر از این تله فقر خارج شد (سیاست معروف «اقتصاد در راس، به جای ایدئولوژی در راس»). همین تمنای خروج از فقر بود که باعث شد در دوران جدیدتر، معیار اصلی ارتقاء در حزب «کارایی» فرد در شغل قبلی باشد. مطالعات دیگری به تفاوت نظام تصمیمگیری اقتصادی شوروی و چین کمونیست اشاره میکنند: در شوروی تقریبا همه چیز توسط کمیته مرکزی برنامهریزی میشد، ولی در چین دولتهای محلی قدرت و اختیارات خیلی بیشتری برای برنامهریزی تولید داشتند و مشق مدیریت و اقتصاد کرده بودند. و احتمالا دهها عامل دیگر که فرصت پرداختن به آنها در این جا نیست.
به هر حال هر چه هست، پیام این نوشته این است که سرعت آزادسازی و امثال آن فقط نوک کوهیخ و عقربهای از ماهیت نظام تصمیمگیری اصلاحات اقتصادی است و نباید خودش به یک عنوان متغیر «مستقل» مورد تحلیل قرار گیرد.
تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi