در باب توهم «نقدینگی به مثابه منبع تولید»، شمش‌های طلای بی‌ارزش (بخش چهارم).. چرا نان ندارند؟

در باب توهم «نقدینگی به مثابه منبع تولید»، شمش‌های طلای بی‌ارزش (بخش چهارم)

برای ملموس‌تر شدن بحث تفاوت کلیدی بین سرمایه حقیقی (Capital) و اعتبار ناشی از نقدینگی (Credit)، به این آزمایش ذهنی دقت کنید.

فرض کنید یک کشوری که با بیرون تجارت ندارد دچار رکود و فقر است و مردم «نان» کافی برای خوردن ندارند. چرا نان ندارند؟ چون «دانه گندم» کافی در کشور نیست و زمین‌های کشور بهره‌ور نیستند یا چون مهارت کاشت گندم ندارند. خلاصه فقیر هستند. حال به طور ناگهانی حجم عظیمی شمس طلا در جایی از این کشور کشف می‌شود و ما به هر خانواده یکی یک شمس طلا می‌دهیم.

خب خودتان را جای این خانواده‌ها بگذارید. هر کس که شمس طلا را می‌گیرد ناگهان احساس می‌کند که همه مشکلات مادی‌اش ناگهان برطرف شده است چون حساب می‌کند که با فروختن شمس طلا در بازار می‌تواند برای تمام عمرش نان بخرد. این همان نگاه خرد است: هر کسی به صورت انفرادی فکر می‌کند «پول‌دار» شده است و «سرمایه‌ای» گیرش آمده است که می‌تواند با آن ابزار جدید تولید بخرد و الخ. فکر می‌کنم خوانندگان خود بتوانند بقیه استدلال را حدس بزنند:

در واقعیت ولی «رفاه» شهروندان این کشور هیچ تغییری نخواهد کرد!! عجیب است نه؟ همه یکی یک شمش طلای گران‌قیمت دارند و به خیال خودشان میلیونر شده اند ولی خب آخر روز برای این‌که شکم‌شان را سیر کنند باید «نان» بخورند و نه طلا. آیا شمش طلا باعث می شود نان بیش‌تری در این کشور تولید شود؟ نه! ظرفیت تولید نان را کیفیت زمین و دانه گندم و وضع آب و هوا و مهارت گندم‌کاری تعیین می‌کند. ظرفیت گاوآهن‌ها را معادن آهن و کوره‌ها و مهارت آهن‌کاران و الخ و هیچ کدام از این متغیرها با داشتن یا نداشتن شمش طلا تغییر نمی‌کنند. در این اقتصاد همه یکی یک شمش طلا روی میزشان دارند ولی درست به اندازه دیروز و پارسال گرسنه هستند!

حال می‌توانیم این آزمایش را این طور ادامه بدهیم که به نصف شهروندان شمش بدهیم و به نصف دیگر ندهیم. ایا رفاه جامعه عوض خواهد شد؟ رفاه کل البته تغییری نخواهد کرد ولی «توزیع» ان تغییر خواهد. کسانی که شمش گرفته‌اند آن را به بقیه که ندارند می‌فروشند و مقداری نان بیش‌تر مصرف می‌کنند ولی خب کل نان‌های جامعه که عوض نشده است. باز آخر سر رفاه کل همان است که بود (برای ساده‌سازی فرض می‌کنیم رفاه کل جمع رفاه فردی است) و فقط یک عده که به طلا (بخوانید وام بانکی) دست‌رسی داشتند به قیمت رفاه بقیه نان بیش‌تری گیرشان آمده است. جالب است نه؟ همه کلی «پول» دارند، آن هم پولی که کاملا فیزیکی است و نه مثل پول‌های امروزی ما الکترونیکی، ولی این پول و شمش به درد سیر کردن شکم نمی‌آید. آخر سر در این اقتصاد احتمالا یک شمش طلا با یک قرص نان مبادله خواهد شد. همان اتفاقی که در اثر تورم ناشی از بسط «نقدینگی» رخ می‌دهد.

جمع‌بندی: این آزمایش ذهنی البته در دنیای واقع بارها رخ داده است. یکی‌اش این است: کشف طلای فراوان در مستعمرات اسپانیا در آمریکا این کشور را به این توهم رساند که با سرازیر شدن طلا و نقره از مستعمرات «پول‌دار» شده است. تاریخ به ما می‌گوید که این ماجرا نه تنها اثری در رشد اقتصادی اسپانیا نداشت و فقط منجر به تورم شد، بل‌که چه بسا باعث افول و عقب افتادن آن کشور شد. کسانی مثل ما وقتی از «توهم نقدینگی» می‌نویسند در واقع ایده‌های اولیه را از همین تجربه اسپانیا و موارد مشابه گرفته‌اند. نقدینگی کل در اقتصاد یک چیزی مثل آن شمش‌های طلا است.

پ.ن: بلی متوجهیم که در یک چارچوب کینزی، توزیع یک سری شمس می‌تواند با مثلا تغییر انتظارات و امثال آن، تعادل فعلی را مقداری Perturb کند و اقتصاد را به یک تعادل اندکی متفاوت ببرد ولی این اثر در بحث ما درجه دوم است.

پ.ن۲: گفتیم با خارج تجارت ندارد تا مثلا نگوییم شمش را به خارج صادر می‌کنند. مثل دنیای امروز که نقدینگی در واحد پول ملی خیلی کشورها بیرون ارزشی ندارد.

تماس با نویسنده @hamed_ghoddusi
@hamedghoddusi