هیچ کدامشان وسیله‌ای همراه نداشتند و همراه این خانم هم هنگامی که سعی داشته خودش را به او برساند سقوط کرده بود و کوله و چراغ پیشانی

هيچ كدامشان وسيله اي همراه نداشتند و همراه اين خانم هم هنگامي كه سعي داشته خودش را به او برساند سقوط كرده بود و كوله و چراغ پيشانيش را از دست داده بود. هنوز هم از شوك سقوط خارج نشده بود و فقط :رزا...رزا " مي كرد و اشك مي ريخت و حرف هاي نامفهومي مي زد. هوا كاملاَ تاريك شده بود. بايد كاري مي كرديم وگرنه هر دو آنها را از دست مي داديم. تمام لباس هايمان(پر و گورتكس) را دور مصدوم پيچيديم و پتوي نجاتي را هم به آن اضافه كرديم كه حداقل تا رسيدن تيم امداد دچار هايپوترمي نشود.چراغ بارگاه سوم را مي ديديم. به آقايان مهدي شيرازي و وحيد بهرامي و دكتر مساعديان زنگ زديم و آنها را در جريان حادثه قرار داديم. آقاي مساعديان گفتند كه امكان پرواز هليكوپتر در شب وجود ندارد و بايد شرايط را تا صبح روز بعد مديريت كنيد. آقاي مير نوري و آباديخواه هم تماس گرفتند . بايد خيلي سريع كاري مي كرديم. به مهدي الف استوار و آرش تعليم خاني گفتم سريع خودتان را به بارگاه سوم برسانيد و چند نفر تازه نفس را همراه با برانكارد و كيسه خواب و طناب به سمت ما بفرستيد. سرماي هوا به راحتي به 30- مي رسيد و تحمل شرايط با پلار و گورتكس غير ممكن بود. نام همراه رزا عليرضا بود و مي گفت در ناحيه پا هيچ حسي ندارد.خانم ابريشمي و من فقط تلفن مي زديم و پيگر برانكارد بوديم. فقط مي لرزيديم و خدا خدا مي كرديم زودتر تيم برسد. اگر روي آسيب نخاعي مصدوم شك نداشتم نوبتي او را كول مي كرديم و پايين مي برديم اما وضعيت كمرش به نظرم خوب نبود. محمد رضا مختاري نفر ديگر تيم ما هم به شدت مي لرزيد و 3 ساعت تمام با يك پلار و گورتكس در اين سرما در ارتفاع 4930متر باقي مانده بودو كاپشن پرش را روي مصدوم انداخته بود. به او هم گفتم به سمت پايين برود. خبر رسيد دو نفر از دوستان باشگاه دماوند مسير شمالي را يك روزه صعود كرده اند و در مسير بازگشت از جنوبي هستند و مي توانند كمك كنند. پرستو فرياد مي زد و تا بلكه صدايمان را بشنوند. از آمدن همه نا اميد شده بودم. چند چراغ را ديدم كه از پناهگاه به سمت ما آمدند و دوباره به سمت پناهگاه برگشتند. به آقاي شيرازي زنگ زدم" آقاي شيرازي تيمي نيامد... امشب نيان كار ما هم تمومه اين بالا و ..." گفتند" چند تيم بالا آمده و الان دوباره پيگيري مي كنند". شرايط مصدوم و محل قرار گرفتن آن به صورتي بود كه بايد پايين تر از او مي نشستيم تا در شيب تند مسير نلغزد و پايين نرود، به همين دليل تحركمان كم بود و پاي مان در كفش 3 پوش سرد شده بود. دستانم هم بي حس بود. ناگهان دو نور را ديديم. دو همنورد از باشگاه دماوند(ح .م و ا.خ) بودند. رسيدند و مصدوم را ديدند. يكي از آن ها كيسه بيواكي را داد و گفت " ما برناممون يك روزس و تايممون بايد تو 24 ساعت باشه... از ما كه واسه اين كاري بر نمياد...ما مي ريم" و رفتند.گيج و منگ اين حرف ها بودم.كلمات در مغرم مي چرخيد. تايم،صعود يك روزه و جان اين دختر كه تنها اميدش ما بوديم و اينقدر راحت ناديده اش مي گرفتند. اي كاش اين حرف را نمي زدند. اي كاش مي گفتند خسته ايم و سرمازده و نمي توانيم بمانيم. اي كاش حد اقل كاپشن پرشان را به امانت به پرستو و كامران مي دادند. نگاه هايمان با بچه ها در هم گره خورد. نيازي به كلامي نبود. آقاي شيرازي زنگ زدند و گفتند تيم داره مياد بالا...ساعت از 22 گذشته بود و مشغول فرياد "كمك ...كمك" بودم كه ديدم نوري با سرعت زياد به سمتم مي آيد. حسين صالحي بود. حسين تويي؟ برانكاردت كو؟ گفت در بارگاه برانكارد نبوده و بايد با اسكي برانكارد درست كنيم. گفتم تنها اومدي؟ گفت نه يكي از دوستان مصدوم هم هست. ساعت 23:30 نفردوم(ميلاد و از دوستان مصدوم) هم رسيد . سرما امانمان را بريده بود. كيسه خواب آورده بود. با احتياط رزا را در كيسه خواب گذاشتيم. زحمت ساخت برانكارد با حسين بود و دستان يخ زده ي ما نمي توانست كمكي بكند.به آرامي او را روي برانكارد(اسكي) گذاشتيم. در همين موقع عباس بياتي هم رسيد. اين همه تماس و التماس براي تيم امداد نتيجه اش همين سه نفر بود. از حسين پرسيدم "حسين بارگاه كسي نيست؟ " گفت" شلوغه" پرسيدم بقيه؟ گفت كسي نيومد... عباس نسكافه داغي به تيم داد و يادآوري كرد كه اين يك امداد خود جوش است و ممكن است خطراتي براي مصدوم و تيم امداد به وجود بيايد اما چون ماندن مصدوم در اين شرايط و اين سرما خطرناك است با رضايت همراه او اقدام به اين كار مي كنيم. رزا را به آرامي بلند كرديم و به سمت يخچال برديم. كامران عليزاده عليرضا را كه كرامپون نداشت به سمت پايين برد و قرار شد هنگامي كه به پناهگاه رسيد عده اي را براي كمك به اول يخچال بفرستد. من و عباس طناب پايين بسكت را به بدنمان وصل كرديم و حسين و پرستو قسمت بالا را و به آرامي او را روي برف يخ زده يخچال گذاشتيم و به سمت پايين حركت داديم. ميلاد هم 20 متر پايين تر حركت مي كرد و مسير را مشخص مي كرد.