شرح قصائد خاقانی؛ بر اساس شرح برزگر خالقی کانال دیگر ما: گزینهٔ شعر معاصر @gozineyesher لینک پست اول: https://t.me/khaghanieshervani/4
قصیدهٔ۴..۶۹. مرا ز خطۀ شروان برون فکن ملکا. که فرضهای است در او صدهزار بحر بلا
قصیدهٔ۴
۶۹. مرا ز خطّۀ شروان برون فکن ملکا
که فُرضهای است در او صدهزار بحر بلا
🍃🍃🍂🍁🍂🍃🍃
خطّه: ناحیه، سرزمین.
ملکا: ای خدا.
فُرضه: دهانه، رخنه.
بحر لا: اضافۀ تشبیهی، دریای بلا و مصیبت و گرفتاری.
خاقانی در اشعار خود نسبت به زادگاهش احساسات گوناگون و گاه متضاد نشان میدهد و از آن گاهی به خوبی و سربلندی و بیشتر با دلتنگی و ملامت یاد میکند. شاعر به دلیل کدورتی که از همشهریان خود، که ارزش و مقام او را چنانکه باید و شاید ندانستهاند، از زادگاه خویش گلهمند است و از ظلم ظالمان و کبر و غرور و خسّت شروانیان زبان به شکوه و شکایت میگشاید و همواره آرزوی ترک دیار خود را دارد؛ چنانکه در دیوان میگوید:
یا رب از این حبسگاه باز رهانش! که هست
شروان شرّالبلاد خصمان شرّالدّواب
زِ این گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش
کز تو دعای غریب زود شود مستجاب
(دیوان، ۴۵)
در حبسگاه شروان با درد دل بساز
کآن درد راه توشۀ یومالحساب شد
(دیوان، ۱۵۷)
زآن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش
از تنگ حبسخانۀ شروانش وارهان
(دیوان،۳۱۱)
@khaghanieshervani