پاسخ به پرسشی که هرگز پرسیده نشد!

پاسخ به پرسشی که هرگز پرسیده نشد!

در نگرش یهودی جهان هیچ قداستی ندارد و از برای آدمی آفریده شده است.
آدمی حق دارد هرآنچه در جهان است را بکار بندد و در زیر سلطه بگیرد وهر آنچه می خواهد با آن بینجامد. جهان در خود جان و روانی را دارا نیست و از قداستی نیز برخوردار نیست.جهان مانند کالبد بیجانی است که یهودی حق دارد آنراپاره پاره کند، و آنگونه که دلش می خواهد بکارش بندد و یا مانند برده ای ازش کار بکشد.
در نگرش مسیحی قلمرو مسیح نه در این جهان که بوارونه در آسمان هاست.
این جهان را به سزار وامی گذاردش.این جهان هیچ قداستی ندارد و شیطان، شهریار این جهان است. این جهان مانند کالبد ویا لاشه ای بیجان و روان است و محکوم به فناست.
مسیحی این جهان را به حال خود وا می نهد تا تباهی فرجامینش فرا رسد.
در نگرش دکارت این جهان را نه جان است و نه روان و نه قداستی را داراست.
این جهان کالبدی است بیجان و رها شده در دستانِ دانش آدمی.
کالبد شکافیِ این کالبد یا لاشهُ بیجان آنی است که انسان مدرن می انجامد تا آنرا بهتر بشناسدو آنچه در آن نهفته را بهتر به زیر فرمان خود درآورد.
اگر به مرگ و مرده بیندیشیم می بینیم که کالبدِ بیجان گذر از هستی به هستنده
است.و می توان هستی وجهانِ جاندارِ با رَوان را هستی و جهانِ بیجان و بیرَوان
نزد نگرش یهودی را هستنده نامید.جهانی تنها برای تمللک و بکار بستن و سرانجام به پسِ
بیکن و دکارت سپردنِ این لاشه و کالبدِ بیجان و ناسپند به دستِ علم از برای کالبدشکافی و شناخت.
خدایان در جهانند، با جهانند، از جهانند.جهانِ ناسپند نداریم.جهان چیزی نیست که پاره ای از آن چیز باشیم. جهان همان راز وناپیدایی است که در هستنده پیداست. جهان گِردِهمی و باهمیِ هستنده ها نیست.جهان باهمیِ سنگها وکوها وجنگلها وبیابانها و گیاهان وجانوران وآدمیان نیست.جهان هستیِ هستندگیِ این همه است.
این هستنده ها بی جهان وهستیِ جهان، تنها هستنده هایی هستند بی هستی.
بینشِ سامی، هستیِ هستنده ها را از جهان می رباید و به بیرونِ جهان گذر می دهد.
این آیین با دور کردنِ هستی از جهان،سپند و ورجاوندی را از جهان مکیده وبه بیرونِ جهان گذر می دهد.
در آفرینش نزدِ این آیین ها، هستی خود به هستنده ای توانا دگر گشته وهستی بخش می گردد.دیگر این جهان وهستی نیست که هستنده ها را دارای هستی کند بل بوارونه هستندهُ دانا و تواناست که هستی را در چنگ دارد.
در این آیین، جهان و هستیِ هرهستنده به این هستندهُ توانا و دانا وابسته است و خودِ هستی همانا اراده و خواستِ این بزرگ هستنده است.
در جهانی که این هستندهُ بزرگ وتوانا ودانا آفریده، هستی اش به خواست و ارادهُ او گره خورده و بخود ایستا هستی ندارد. هستی می تواند به نهستی دگر شود.
آیا زمانی یا روزگاری جهانی بود بی هستنده ها؟بیگمان نه. آیا زمانی یا روزگاری هستنده ای بی جهان هستنده بود؟ بیگمان نه. نه هستیِ بی هستنده داریم و نه هستندهُ بی هستی در فرای هستی.
آدمی تنها هستنده ای است که هم می تواند هستی را فراموش کند وهم توان دارد هستی را به یاد آوَرَد.
با بیاد آوردنِ هستی، هستنده آنی می شود که هست.
آدمی تنها هستنده ای است که یا از هستیِ هستندگی اش آگاه است یا هستنده ای است که ازیادبرندهُ هستیِ هستندگی خود است ونیز تنها هستنده ای است که می تواند از فراموشیِ فراموشی اش آگاه شده و گمشده اش را بازیابد.
آدمی هستنده است که هستی در اوست. آدمی همان هستی است بسوی مرگ.
آدمی هستنده ای است که جهان یا هستی در اوست که بسوی مرگ روان است.
مرده آن هستنده ای است که دیگر جهان ندارد.مرده آن هستنده ای است که دیگر نیست.
مرده اگر هستنده ای است که دیگر نیست، پس نهستنده ای است بی جهان.
تا آنگاه که هستنده ای بزرگ در بیرونِ جهان و هستی، هستی و جهان را در چنگِ خود گرفتار کرده، جهان وهستی را نمی توان بیاد آورد. تا آنگاه که هستنده را در بیرون و برفراز هستی نشانیم، از گمراهیِ خود نتوانیم که برون آییم.تا آنگاه که هستندهُ بزرگ و توانا ودانا را بیجهانش پنداریم، خود بیجهان خواهیم ماند.
آدمی را کیومرث نامیدند که در چم زندهُ میرا یا زندگیِ میرا است.و این همان هستی بسوی مرگ می باشد.
نه هستیِ جهان آغاز وپایانی دارد و نه نهستی.
آدمی، این کیومرث، یکبار به هستی پرتاب می شود بی هیچ چرایی و یکبار هم به نهستیِ بی چرا.
در میانِ این دو پرتاب شدن، آنی می شویم که هستیم.همین و بس.
و آنگاه که دیگر هستنده ای بی جهان هستیم،ما نیز بمانند هر پاره سنگی هستنده ای بی جهانیم و یا هستنده ای هستیم که زمانی هستنده بود و دیگر نیست: هستنده ای نهستنده. از این جهان نه می توان سپنتایی را زدود و نه رازآمیزی را.
اگر هستی را بیاد آریم ، سرود و چکامه و بخت و بهره ومیهن وخاک و حماسه و خدایان وآدمیان وآسمان وزمین به این جهان بازمی گردند.آدمی زبانِ ازیاد رفتهُ استوره ها را دوباره بیاد می آورد آیین ها را باز می آفریند،