https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
آیا آنجا تنها سیاست آماج آدمیان است؟
آیا آنجا تنها سیاست آماجِ آدمیان است؟ آیا قدرت و پول، تنها معنای باشندگیِ آدمی در این گرگستان خواهد بود؟ آیا در این کنام گرگان، هماره این قدرت است که پول خواهد آورد و پول، قدرت خواهد آفرید ؟ و زندگی هیچ به جز شتاب و بازهم شتاب از برای قدرت و پول نخواهد بود ؟ آیا جز قدرت را می جویند ؟ آیا جز پول را می پرستند؟ و آیا سیاست و دولتِ اینسانْ زمانه اى، چیزی بجز این فرومنشى ها در نهادها و رسانه هایش جارمى زند؟ آیا این مچاله های در یوغ، براستی خود را آزادتر از آزادگان و نژادگان کهن دیاران و کهن روزگاران می پندارند؟ آیا اینان نوادگان و نبیرگان همان بوفِ شامگاهیِ هگل نیستند؟ آیا اینان همان کسان نیستند که در زایش، گیجگاه هایشان خاکسترین موی بود؟ این گرگان خاکسترین موی، آیا در شامگاهان بهتر شکار نمی کنند و خونسردانه تر نمی درند؟ در این روز و روزگار ساخته به دست آدمکان، هیچ از آن جهانِ همزی با خدایان، بر جای نمانده است واین کسان که همه چیز را جوان و نو می خواستند، شگفتا که خود پیر و فرسوده روان و کهنه، پای به هستی و جهان نهادند. این روانباختگان، این شتاب پرستانِ کُنِشْ دوست، هر دری را از پاشنه درمی آورند با این امید که لذتی هر چند کوچک، بشاید که در پس آن پنهان باشد. آنجا بوف شامگاهی جولان می دهد. آنجا هماره شب است و پگاهان را نمی شناسند.هرچه پیش میروند شب و شب تر می شود ودیده ها ناتوان تر می گردند. آن سرد خردی که خدایان را در مهراب شب یزش کرده و بوف خداستیزش را درتیرگی ها به پرواز درآورده و جولان میدهد، هیچ به جز کهنگی دل آزار، پیچیده در پوشینه ای زیبا و فریبا نمی تواند آفرید.
و اکنون در یک جمله، سخن را در دلِ پرسش به پایان می برم. می پرسم و می پرسم و باز می پرسم : آدمیان این روز و روزگار در نبودِ آنهمه که برشمردیم، با چه می زیند؟ چگونه می زیند و با کدامین بیم ها و امیدها می زیند؟
و ناگهان صدائی دهشتناک در «سر»م پیچید : برای چه می زیند؟ چگونه می زیند؟ این چه پرسشی است که می پرسی؟ از «من»ی که می پرسیدم، این صدا پرسید : مگر پرسش بنیادینِ را نمی شناسی؟ گفتم نمی شناسم. مرا این صدا گفت: نخست بیاد آر اِنِه ی گریان را که کرانه هاى دورِ دریا را مى نگریست و یاران گمشده اش را می جست و غم آلوده و دلنگران مى پرسید : «آیا آنان هنوز مى زیند؟ یا آنکه واپسین دم را برآورده اند؛ و دیگر نام هاى خویش را که به فریاد گفته مى شود نمى شنوند». (ویرژیل، اِنِه اید، سرود نخست). اکنون دربارۀ گمگشتگان آن روز و روزگاران که آیینى نمیزیند و کرانه و آسمان را یکجا باخته اند و نه نیاکان می ستایند ونه خدایان می پرستند، پرسش بنیادین این است : آیا آدمکانِ اینسانْ زمانه اى، براستی می زییند؟
و من با صدای بسیار بلند که به فریاد می مانست پرسیدم: آیا براستی شما می زییید ؟ و این را دیگربار و دیگربار و هربار با صدائی بلندتر و رساتر بازپرسیدم و هرگز پاسخی نیامد.
این بار صدائی پرمهر از «دل»ام برخاست و بگفت: هرآنچه عیسا می گفت را وانِه، ولی یک سخنش به گوش جان بشنو، بکار بند و هرگز از یاد مبر. گفتم کدام است آن سخن؟ دلْ مرا بگفت آن ژرف سخن این است :
«مردگان را بگذار مردگان بردارند» .(مَتا، ٨، ٢١)
و من دیگر به راه خود رفته و هرگز از مردگان هیچ نپرسیدم.
خسرو یزدانى ١٨/۶/٢٠١۴ – فرانسه
دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن