آنجا انگشت افلاتون رافائلی باشنده نیست تا آسمان را به آدمیان نشان دهد

آنجا انگشتِ افلاتونِ رافائلی باشنده نیست تا آسمان را به آدمیان نشان دهد. آنجا نه گیل گمیش میشناسند نه آشیل ونه رستمی. نه میترا آنجا باشنده است و نه اهورامزدایی شناسند و نه کسى از آناهیتا سخنی آنجا شنیده است. آنجا نه آیین هندو شناسند و نه آیین بودا. نه از تائو میگویند، نه از عرفان. نه موسا را کسی شناسد نه محمد را. نه ازیهوه نه از الله ونه از روح القدس، هیچ نشانی درآن روزگاران یافت نمی شود. آنجا نه گاتا می خوانند نه ذمه پده. نه اورفیک ها را میشناسند، نه ودا می خوانند و نه با عهدعتیق و عهدجدید آشناهستند. و درآنجا هیچ نشانی از قرآن پیدا نیست. آنجا دیگر نه یهوه با شیطان بر سر ایوب قمار می کند ونه پاسکالی باشنده است که بر سر بود ونبود خدایی ناآشنا شرط بندی کند.
آنجا، هرآنچه بر برگهایِ کمدی الهی، بهشت گمشده، فاوست و منطق الطیرنگاشته شده پشیزی ارزش نمی یابد. آنجا درآن روز و روزگاران، نه هراکلیت می خوانند و می شناسند و نه زرتشت وپارمنید وافلاتون و لائوتسو و سهروردی به میانشان ارج و ارزشی دارد. آنجا نه ازتئولوژی تراژیک هومر و سوفوکل چیزی بیاد می آورند و نه از تئولوژی سوتریولوژیک (رستگارى) افلاتون، سخنى نیوشیده اند. آنجا نه از رقص مینوی هندو یادی بجامانده و نه از سماع مولانائی آگاهی دارند. آنجا از رقص و شیدائی باکانتهای دیونیزوسی نیز، هرگز نشنیده اند. آنجا نه نیایشی در کار است و نه نیایشگاهی باشنده است. آنجا از آسمان یاری نمی جویند، آنجا برای پرستش و نیایش گردهم نمی آیند.
هیچکس نمی داند آنجا آموزه های اخلاقی و رفتاری شان ازکجا سرچشمه و جان می گیرند. بیگمان تکنیک و تکنولوژی میان این کسان، در آن روز و روزگاران، بسیار پیش رفته و آدمى به آسمانها دست یازیده است. و دیگر این تکنیک است که خدایی می کند. گمانه زنی دربارۀ سامانِ نوینِ زندگى سخت دشوار است. چگونه می توان پذیرفت که در این روزگاران نوین، هنوز خانواده چم و سامانی دارد. چگونه می توان پذیرفت که پدر و مادر و فرزندان هنوز در کنارهم باشنده اند ومهرورزانه باهم می زیند؟ هیچ نهاد ورجاوندى برجاى نمانده است . دراین روزگاران، تقویم کهن کنار نهاده شده و یادی ازآن نمی شود. تقویم کهن دینی بود و نمی توان گمانه زد که تقویم نوین برچه پایه ای نهاده می شود. نام ها را بر آدمیان با چه سنجه ای می نهند ؟ نامها در گذشته بیشتر با دین و خدایان و جهانِ آکنده از خدایان و استوره ها گره می خوردند ومعنا مى یافتند.
جشنها در روزگاران گذشته، همه با استوره ها و خدایان وآئین های سپند پیوندی ناگسستنی داشتند. در روزگار بی خدائی و بی آئینی، جشنها و سوگ ها بر چه بنیادهائی ریخت می پذیرند ؟ با مردگانشان، این بی خدایان چه می کنند ؟ نه آئینی این بی آئینان را گرد می آورد، نه خدائی این بی خدایان را به هم پیوند می زند و نه استوره ای آدمیانِ این روزگاران را به همیاری و همزیستی فرامی خواند. شاید بتوان گمانه زد که در اینچنین روزگاری، خودپرستی وکام پرستی، باید به چکادها رسیده باشد. شاید بتوان گمانه زد خودکامه گی وگرگسانى دراین گرگستان، تنها رسم زمانه باشد.
شاید بتوان گمانه زده وآدم روزگارانِ بی خدائی وبی آئینی را با گرگ سنجید. اگرروزى با گرگى روبرو نباشیم، لویاتان بی چم و معنا شده و نیاز به آن ازمیان خواهد رفت. ولی آنکس که «لویاتان» را نوشت، به ژرفای روان دهشتناک آدم بی خدا پی برده بود وگرگسان بودن این باشندگانِ نوین را می شناخت واز برای هم زیستی گرگان، دولت و سیاست را بازآفرینی کرد. و پیش از هابس، پیشگوی بزرگ گرگستان، ماکیاولّی، فرمانروا را در بخش هیژده «شهریار» خود آموزه داده است که گاه شیر باشد و گاه روباه؛ و بیشتر روباه بباید بود تا شیر. و دانیم که روباه نیز مانند گرگ، بسیار بیش از نیازش می درد.
در این گرگستان، سیاست و دولت، هم خدایند هم آئین، هم «سر» اند وهم «دل». نباید پنداشت که گرگینگى این گرگان درپناه لویاتان ازمیان برخاسته و همگان میش منشانه می زیند. دولت افسار گرگینگی را دردست دارد و هرگاه به آن نیاز افتد، این دولت است که برای پاسداری از گرگستان وبرای پایداری آن، این افسار را خواهد گسیخت و گرگان را در نبردهاى ویرانگر، درونى و بیرونى، به جان هم خواهد انداخت.
شاید این گمانه ها نادرست بنمایند ولی پرسش های نه چندان دشواری برجایند و بازمیآیند و درستىِ آن آورده ها را مى هایند. آدمیانِ این روز و روزگار چه می کنند وچه می گویند و از چه می گویند ؟ با چه خوش اند و با چه ناخوش ؟ باچه می گریند وبه چه می خندند؟ باخود چه می کنند و با دیگری چه پیوند و گسستی دارند ؟ آماج این آدمیان، در این جهان بی آماج کدام است ؟ این آدمیان چه را و که را دوست می دارند و چرا؟ آنگاه که می روند از برای چه و از برای که می روند ؟ آنگاه که بازمی آیند چرا بازمی آیند و از برای که بازمی آیند ؟ چه «افیون« نوینی جای آن « افیون توده ها» می نشانند ؟