اودیپ سوفوکل فریاد برمی آورد که: من فرزند پیشامدم. باید روزگار را بى باورانه خوش زیست و مرد

اودیپِ سوفوکل فریاد برمی آورد که: من فرزندِ پیشامدم. باید روزگار را بى باورانه خوش زیست و مُرد. ولى نهانگوىِ دلف که سخنش سخنِ دلِ خودِ سوفوکل است، مى گوید که آدمى تنها در دلِ سرنوشتش مى زید و مى میرد. او اگر هیچ است، در بیرون از سرنوشت هیچ است. آدمی در دلِ سرنوشت، زندگی را براستی چونان یک میرا می زید و می داند ودرمی یابد که برای مردن مى باید زنده بود و زیست. و چم ومعنا نیز درهمباشىِ سرنوشت وخدایان و آدمیان نهفته است. دربینش تراژیک، آدمى میداند که رازى را مى زید ولى ناتوان از گشودنِ این راز است. راز بودن، راز را زیستن، در راهِ گشودنِ راز رفتن وناکام ماندن و کماکان یک راز ماندن، این است چم و معنای آدمی. در این بینش اگر دربارۀ خدا یا خدایان بپرسیم، پاسخ این خواهد بود : خدایی که هست و باشنده است، هماره با جهانْ باشنده است و باشنده خواهد ماند با جهانِ باشنده. خدای بی جهان نه در خیال می گنجد، نه درخرد می نشیند و نه در واژه جای می یابد. اینهاهمه، چه خیال باشد و واژگان و چه خرد، در نهستی و نبودگی چگونه توانند هستنده و باشنده باشند؟ جهان آینۀ خدایان است و خدایان آینۀ جهان. خدایان با جهان چَم می یابندو جهان، تنها در آمیزش با خدایان است که چَمی میزاید. خدایان می توانند فرمانروای جهان باشند، ولی نه آفریدگار آنند و نه نابودگر آن توانند بود. در بودِ جهان خدا باشنده است، ودر نبود آن، خدایی نیز باشنده نتواند بود. جهان نیز در نبود خدایان، کابوسی و پرهیبی بیش نتواند بود. تیغ پرستان، سر و تنِ بریده و خونین خواستارند. بی مهرانِ خودپرست، بریده سرِ خدایانِ ناپاسورِ جهان را خواستارند. لَختی خوش اند و گرمْ دمْ در گرمْ خونِ ریخته. لیک بیخبرند که چند دمی که گذشت در سردْ لختۀ خون، ناجنبان گرفتارخواهند آمد و پایانِ آن سر و تنِ به تیغ بریده، فرجامِ تلخِ خودِ این تیغ پرستانِ تیغ زَن نیز خواهد بود.
اینان که خدایان و جهان را چونان سر و تن از هم شکافتند و جدایشان کردند، به خود بالیده و پنداشتند که تنها و در نبود خدایان، می توانند خودْ راهنمای خود گردند. اینهمه مرا یاد پاره ای از دوزخ دانته می اندازد: «به چشم خود دیدم، و پندارم که هنوز هم می بینم که تنی بی سر، براه خود می رفت و راه رفتنش همانند سایراعضای این گلّۀ بخت برگشته بود، وچنگ در گیسوانِ سرِ بریدۀ خود زده و این سر را چون فانوسی از دست آویخته بود؛ و به ما می نگریست و می گفت: «وای بر من!». از خود چراغی فراراه خویش ساخته بود، و او و چراغش، دوتا بصورت یکی و یکی بصورت دوتا بودند. چگونه چنین چیزی امکان پذیراست؟ این را تنها آن کس می داند که چنین است. چون بپای پل رسید، بازوی خودرا با سری که برآن آویخته داشت بلند کرد تا سخنان خویش را به ما نزدیکتر آرد، واین سخنان چنین بود: «تو که زنده ای و به دیدار مردگان آمده ای، رنج جانکاه مرا بنگر، و ببین که آیا عذابی گرانتر ازاین می توانی یافت؟» (دانته، دوزخ، سرود بیست وهشتم)
ما آدمیان، اگر می خواهیم چم و معنایی داشته باشیم، بایسته است که این پندار از سر بیرون کنیم که می توانیم چیزی بر جهان افزوده و یا چیزی از آن بکاهیم. می توانیم با خدایان وجهان، درازناى زندگی را سرکنیم، بزییم و درگذریم. نیز می توانیم با خدایان و جهان درافتیم. خدایان را نابوده و نیستان خوانیم و خود را تنها هستانِ سزاوار سروری بر جهان و جهانیان شماریم. فرمانروایی و خدایی پیشه کنیم، در هرآنچه از آنِ جهان و در جهان است دست یازیده و آنرا با کامۀ خویش همسازش سازیم. و بدینسان راه ویرانگرانۀ تا به امروز رفته را با سرِ بریده و فانوس کردۀ خویش، همچنان گستاخانه بپوییم.
و اکنون بازآییم و دنبالۀ سخن دربارۀ بیخدایانِ خودستا را پى گیریم و روزگارانى را بدیده آوریم که در آن نه خدایى هست و نه یادى از نیاکان و خدایانشان و نه یادى از استوره ها و سرنوشت.
اکنون بى بداندیشى وبدخواهى میخواهم که بیاییم و درآنچه گفتیم درنگ کرده و سپس از خود و ازهمگان بپرسیم آیا در آدمیان میرا براستی آن توان هست که روز و روزگاری را بیافریند که درآن هیچ سخن و یادی و هیچ نیازی به خدایان نباشد؟ و اگر کسی ناگهان و نابهنگام یافت شود و خدایان را بجوید، دیوانه اش خوانند و گِردَش گرفته، بر او خنده زنند ؟ اگرروزی و روزگاری، آن روزگار فرارسد، آدمِ آن روز و روزگار با خود و با جهان چه ها کرده است؟
بیگمان درآنچنان روز و روزگاری، نه شاعرانی خواهند زیست و نه پیامبرانی. نه حافظ وخیامی درمیان خواهد بود نه مولانایی، نه هومری، نه ویرژیلی و نه فردوسی ای از میانِ آدمیانِ آن زمانه برخواهد خاست. آنجا تندیس داستایفسکی را وارونه برزمین کاشته و بر سینه اش نوشته اند: «خوشا ما را، چراکه اینجا همه چیز شدنی است». آنجا ایزدکده اى یافت نمی شود. آنجا موسیقی مینوی و فرابرنده باخ را نه می شناسند و نه نیازی به آن دارند. آنجا نه میکل آنژی در کار است ونه داوینچی ای.