https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
«زمانهی یک پندار». دیگرانی هستند که خود جهان را خدایی میشمرند
« زمانه ی یک پندار »
برخی برآنند که خدایی جهان را آفریده، برخی دیگر خدایان را زاده در دل جهان می دانند. دیگرانی هستند که خود جهان را خدایی می شمرند. برخی آیینی دارند که در آن آدمی را امید می دهند و راه جاودانگی می آموزندش. چە سخن از میترا و اهورا و آناهیتا باشد، چە یهوه و روح القدس و الله، و باز چە از آیین هندو و بودا و تائو و اورفیزم و دیگر باورهای آیینى یونانیان و ایرانیان و هندیان و مصریان و چینیان و سرخپوستان ووو سخن به میان آوریم، همه جا سخن ازبینشهایی است که چم و معنای جهان را در فراسوی آدمیان و در نیروهای فرا آدمی می جویند. تنها بخش کوچکی ازآدمیان اند که در روزگارانی که ما می زیییم، خود را بی نیاز به نیازهای آدمیان بیشمار هزاره های گذشته می دانند و شوربختانه همۀ قدرتها و دانش های تجربی و سیاسی و جنگی جهان را نیز نزد خود انباشته اند. و به یمن داشتن قدرت و دانش و دارائی بر جهان امروز چنگ انداخته و همگان را در باورها و رفتارها و نیز در هرآنچە چم و معنای زندگی برایشان بود، در گمانمندی فرو برده اند .این بی خدایان خودپرست، آنسوی آدمی به هیچ دیگرچیزی باور ندارند، و می کوشند تا همه را بسوی خود کشانند. در این بینش نوین تنها آدمی است که ستوده و ستایش می شود .و هرآنکه به فراسوی آدمی باور داشته باشد نادان و بی فرهنگ و واپس مانده بشمار می آید .آنی که این چنین آدمی آرزو می کند، همانا روز و روزگاری است که در آن یادی و سخنی از خدایان نباشد و هیچکس بجز به آدمی باور نداشته و بجز به آدمی نیندیشد. این باور خودنما، آدمی را شایسته و سزاوار آن می داند که سنجۀ همه چیز خوانده شود. هیچ نیروئی بجز خود او داور و سنجشگر او نباشد. کانون این باور پرپندار خودباوری و خودیاوری و خود داوری است. می توان بنیاد های کهن این بینش را تا پروتاگوراس و تا سیکلوپ های استوره اى در اودیسه دنبال کرد. بینش های والا هماره آدمیان را به نگذشتن از مرزهای یک باشندۀ میرا هشدار داده اند.
اکنون از یک ایرانی و یا باختری می پرسیم پشتگرمی ات به چیست وبه کیست؟ ای آنکه در آرزوی روزی نشسته ای که در آن سخنی و یادی از خدایان و دین نباشد، بیا و با هم دربارۀ آرزوی به واقعیت درآمده ات درنگ کنیم و به این زمانۀ خودپرستان نگاهی بیندازیم. لیک چند جمله از آنچە باور و بینش من است می آورم وسپس به سراغ دلخواه تو، که زمانۀ آدم بیدین و آئین است؛ می رویم. از دید من تنها در بینش دینی تراژیک است که واقعیت راستین آدمی پدیدار می شود. در بینش تراژیک است که استوره ها پاس داشته می شوند. تنها در این بینش دینی است که حتا خدایان نیز در مرزهای خود میزیند و نیرویی برتر را بالای سَرِ خود دارند. سرنوشت تنها از آنِ آدمیان نبوده و خدایان نیز بهره و بختِ ویژۀ خود را دارند و آن دگرگون پذیر نیست. تنها در این بینش است که حماسۀ تراژیک معنا مییابد. به سرنوشت و بخت و بهرۀ آدمی در گیلگمیش بنگرید، درچنبره ای که رستم و سهراب و نیز رستم و اسفندیار در آن گرفتارند باریک شوید و درنگ کنید؛ آیا خرد توان آن دارد که اینهمه را دریافته و رمز و راز آن را بگشاید و آشکار سازد؟ بینش تراژیک، بینش دینیِ رازآلودی است درست همسانِ خودِ زندگی. زندگی خود را در پنهانکرد خود آشکارمی سازد. زندگی رازی است ناگشودنی و بینش تراژیک تنها بینش دینی است که به این رازوارگی جهان و رازوارگیِ سرنوشتِ بی دلیل و بی بدیل آدمی وفادار می ماند و به ناگشودنی بودن این راز خستوست. جایگاه سرنوشت و خدایان و آدمیان هرگز دگر نمی شود و آنانی کە به این بینش دینی باورداشتند و دارند هرگز امیدی به این دگرشدن جایگاه ها دل نبستند. در این بینش با خدا یا خدایانی دادگر و دادورز و دادستان روبرو نیستیم. آدمی آنی می شود که هست و نه آنی که می خواهد باشد. در این بینشِ دینی چم و معنای زندگی در دل سرنوشتی است که برای آدمی رقم زده شده، ونیز به خواست خدایان گره خورده و نه به آنچه که خود آدمی میخواهد. در آدمی توانِ آفرینش چم ومعنا نیست و هرگز نیز آنرا دارا نخواهد بود. می آییم بی آنکه آمدنمان را دریابیم، بناچار می زیییم بی آنکه زیستنمان و دلیل بودنمان را دریابیم و چون ازآغاز زندۀ میراییم، مرگمان را نیز درنمی یابیم. در این بینش دینی در درازنای زندگی بر پرده ها و رازها افزوده می شود نه به آشکارگی ها. در پایان، نه تنها رازی را آدم باورمند این بینش نمی گشاید بل بوارونه خودِ آدمی به چیستانی دگر میشود؛ چیستانی دلهره آور وبیمساز .هیچ بینشی این اندازه همیستار نیهیلیزم نیست، چراکه از آغاز، پنداری درتوان فراسرنوشتی و مرزگریزی ندارد. چون سرنوشت هست، چون خدایان هستند، پس آدمی در دلِ سرنوشتِ رقم خورده چم و معنا می یابد و میوۀ پیشامد نیست. نیهیلیزم می پندارد که نه سرنوشتى در کار است نه خدایان و نه رمز و رازى در زندگى. در پندار نیهیلیزم، آدمی، هیچ بجز پیشامدى نیست و زندگى او معنایى ندارد.