https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
بر روی زمین آواره است و آنتیگون که هنوز زنده است مانند لاشهای که پسوخهاش به هادس رفته با او رفتارمی شود
بر روی زمین آواره است و آنتیگون که هنوز زنده است مانند لاشه ای که پسوخه اش به هادِس رفته با او رفتارمی شود. شهر که باید زیرِ فرمانِ خدایان باشد تا رهاباشد و رستگارشود، اکنون به سنجۀ همه چیز دگر شده است. خدایان که سنجه بودند اکنون از سوی شهر و فرمانروا سنجیده و داوری می شوند. کرئون که زیر کوبه و خواست خدایان به دیوانگی کشیده شده، آنتیگون را دیوانه می خواند. او فرمان ِ «به روی زمین رها کردن لاشه» را می دهد که زان پیش خدایان برآن خاک پاشانده اند. «نگاهبان» از رازناکیِ خاکسپاریِ پلی نیس می گوید و کرئون این کارِ او را دشمنی و دَغایِش (خیانت) و سِگالِش (توطئه) می خواند. «کُر» این کار را کار خدایان می خواند و کرئون او را ناچار به خاموشی می سازد. آنتیگون که کاری درست انجامیده، کارش سرپیچی خوانده شده و کرئون که سرپیچی از فرمانهای خدایی کرده، کار خود را قانونی و درست می خواند. در این تراژدی، آدمی که باید فرمان بر خدایان باشد، بر گردن ِ زمین-خدا یوغ می افکند، نابهنگام به دریا می رود، همه چیز را زیرفرمان خود می خواهد. او را «دهشتناک» می خوانند ولی این دهشتناکیِ او مانند دهشتناکیِ کلیتمنستر کشتار و تباهی خواهد زایید.
سرنوشت و خدایان – و بیش از همه زئوس -، دهشتناک و رازناک و نیرومندند. و شگفتا که با اینهمه، کرئون و اودیپ خود را ستایش انگیز و رازگشا و بزرگ و دهشتناک می خوانند. خدا می شود «هیچ» و آدمی «بزرگ و همه چیز». کرئون و شهر شده اند سنجۀ همه چیز و برای زندگان و مردگان فرمان و قانون می گذارند. آنچه به فرمانِ اِروس و آفرودیت باید روی دهد که در دلها نهفته می شود – و حتا خدایان نیز از آن گریزی ندارند -، اکنون کرئون می خواهد آن را از دل آنتیگون و پسرش، هِمون، بیرون برد و فرمان او جایِ خواست و فرمان اِروس را بگیرد. اِروسی که شهرها و رمه ها را به خون می کشد و نابود می کند اکنون از سوی میرایی به هماوردی خواسته شده است. همه از خدایان سخن می گویند بی آنکه کسی سخنِ خدایان را بداند و بگوید. تیرزیاس به شهر درمی آید؛ او که همه چیز را می بیند کور است. او که همه کس را راهنمایی می کند، خود از سوی کودکی راهنمایی می شود. تیرزیاس سخنِ خدایان را به دل دارد. او نهانگوست؛ او پرواز پرندگان را گزارش می کند. او می داند که شهری این چنین شوم، یَزش هایش از سوی خدایان پذیرفته نمی شود. او می داند، و همه می دانند، که پیوند شهر و مردمان شهر با یَزش و از راه آیینِ یَزش است که برقرار می شود. و اکنون این پیوند گسسته است. سخن او بهنگام دریافته نمی شود و آنهنگام که از سوی کرئون پذیرفته می شود بسیار دیر است. کرئون به جای پذیرش سخنِ تیرزیاس به او دشنام می دهد و به پس ِ رفتن او و در نبودِ او، سخنِ او از راهِ سخنِ کُر، که سپنتا نیست، پذیرفته می شود. کرئون پیشنهادِ کُر را نیز وارونه می انجامد. او نخست سراغ لاشه و مردۀ پلی نیس می رود؛ مرده ای که شتابی برای به خاک سپردنش نیست. سپس سراغ آنتیگون می رود که دیرمی رسد و او را مرده می یابد. کرئون که در بیرون شهر مرده را بر روی زمین نهاده، اکنون در دشت و بیرون شهر لاشۀ فرزندش را به آغوش دارد. آن کاخی که نماد قدرت و دولت بود اکنون به خانه ای از برای شیون و مویه دگرگشته است. خود بزرگ پنداری ِ آدمی به ژرفای مغاک هیچی فرو افتاده و اینهمه، دیر دریافته می شود. می بینیم که در دل ِ برنامه و خواست زئوس، همه چیز ازراه خود بیرون افتاده و هیچ چیز سر جای خود نیست. و چنبره، زمانی بسته می شود که این تبار و خاندان که نمی باید بودند، دیگر نباشند. آنگاه همه چیز سر جای خود خواهد نشست.
ولی درتراژدی اودیپ شاه می بینیم که اودیپ نماد ِ «آدمی» گرفته می شود نه نماد ِ بزرگ ِ یک تبار. اودیپ می شود نماد ِ میرایان، نماد پرهیب و دود و سایه گونی آدمی. آنتیگون، اودیپ شاه و اودیپ در کولونوس همدیگر را فرامی خوانند، درهم می روند، یک و بسیار می شوند، مانند نام اودیپ؛ و همه دربرابر آتش سخن دهشتناک سیلن، بخار می شوند. دیگر نشانی از این تبار نمی ماند. میان «نمی باید بودن ِ» تبار اودیپ و نابودی فرجامین ِ این تبار را یکسره درد و رنج است که پرمی کند. و مرگ، دیگر نه دهشتناک که رهاننده می شود.
میان آسمان و دوزخ، بر روی زمین، آدمیانی، باشندگانی تنها برای یک روز، می زیند که خدایان دوستشان نمی دارند.
خسرو یزدانی – دکتر فلسفه از سوربون پاریس
19 نوامبر 2005 فرانسه
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel