https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
«خدای پنهان»
« خدای پنهان »
سوژۀ مدرن آنچنان برای خود در جهان امروز جا باز کرده که با هیچ جنگ ابزاری نمی توان به نبرد با آن رفت. سوژۀ مدرن بر این ادعاست که جهان را، و حتى تن خودرا بازآفرینی کرده و از آنِ خود ساخته است. جهانی که ازسوی سوژۀ خودگردان بازآفریده شود دیگر نه یهوه، که خودِ سوژه خِدایگانش خواهدشد. بیگمان سوژه درچنین حال و هوایی سپنتایی یافته وستایش می شود. و باز بیگمان هرآنچه و هرآنکس که دربرابر این سوژۀ خودساز نافرمانی و ایستادگی کند نکوهیده خواهدشد. سوژۀ خودآگاه و خودکانون، دین نوینی است. پیام آور پیامی دیگرسان است. اوپیام آور دینی است که خدایش خودِ اوست. با آتشِ اندیشه و با انگشتِ خودِ اوست که فرمان های ورجاوندش بر الواح نگاشته شدند. این خدای نوین از دل بوتۀ آتشین و نسوزِ اندیشه پیام داد : نیست بجزمن سنجه ای. و پیاپی میگفت که این فرمان برگشت ناپذیر است. این خدا، این دین وفرمانهایش، آنی است که بر جهانِ امروز فرمان میراند. پس بیاییم و نگوِییم لائیسیته وسکولاریسم که برهمین سوژۀ خودآگاه و خودکانون تکیه زده، دینی نوین نیست! این سوژۀ خودگستر به هرجایی سرک می کشد، هرآنچه می یابد را یا از میان برمیدارد یا رنگِ خود به آن زده ونهفتِ کهنِ آنرامی زداید. این، آن سرنوشتی است که برای استوره ها و خدایان ودین ها و تاریخ و سیاست و دولت، ازسوی سوژۀ خودبین و دگرران رقم می خورد. این سوژۀ خودکانون، «هیولایی سرد» میآفریند وآنرا فرمانروای جان ومال جهانیان میگرداند. این سوژۀ خودسر درهر مویرگ وشاهرگ سیاست ودولت به گونۀ نهان وآشکار باشنده است. دراین جهانِ ازنواندیشیده و ازنو چم و معنی یافته، خدایی نوین، دینی نوین و دولتی نوین درهم تنیده اند. و دیگر جدایی میانِ این آفریدگانِ سوژۀ خودگستر و خودپرست شدنی نیست. این دین نوین، بی دولت، چم و معنی می بازد ودولت نوین نیز درنبودِ این خدا واین دین نوین، سایه ای بیش نخواهدبود. آدمیان در این جهانی که به هیچ سو نمی رود آنچنان فریفته شده اند که در زیر سایۀ این هیولای سرد میزیند، چم ومعنی باخته وگنگ روان به سر میبرند و تازه وامدار این لویاتان نیز هستند.
سوژۀ مدرن، خود را، اندیشه را، جانشین یا همپایۀ «کلمه» یا خدا میگیرد. آنجا " درآغاز کلمه بود، كلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. این لوگوس که نزدِ خدابود، خود خدا بود. همه از او بود، و بی او هیچ نبود. آنچه در او بود زندگی بود و زندگی روشنایی آدمیان بود. سپس این لوگوس (کلمه)، به خود کالبد داد وچون آدمی به میان آدمیان آمد. آدمیان او را در نیافتند و او را بر چلیپا نشاندند. او آدمیان را فراخواند تا قلمرو آسمانی او را دریابند. او بر زور و قدرتی زمینی تکیه نزد."
اکنون لوگوسِ مدرن راه خدا را بازآفرینی میکند. لوگوسِ مدرن در هرآنچە آفریدۀ خداست گمانمندی راه میدهد. او هرآنچە آفریده شده را درپشت مرزها و گذرگاه های سرزمینِ موعودِ خود نگاه داشته و جنبیدن را از آنان می ستاند. لوگوسِ مدرن با آنکه در آغازه های خود، درهستیِ خدا گمانمند نیست ولی درهرآنچە كردۀ خداست دست می برد. شگفت آنست که خدا دیگر نه تنها در میان ما و دمخور با آدمیان نیست، بل سخن نیز نمی گوید. خدای خاموش باآنکه هنوز مرگش اعلام نشده بود ولی اورا دیگر خدایِ زنده نیز نمی شد خواند. این فضا آنچنان آلوده بود که حتی پاسکال را هم به بیراهه برد. آنجا که خدا کانون بود و به خود و بندۀ باایمانش باور داشت، این او بود که با شیطان بر سرِ آدمی (ایوب) قمار و شرطبندی میکرد. ولی اکنون این آدمی (پاسکال) است که بر سرِ بودونبودِ آفریدگار شرطبندی و قمار میکند. لوگوسِ خودگستر دیگر نه میهمان، که صاحب خانه گشته و مالک پیشین را از این کاشانه میراند.
لوگوسِ مدرن که هم تنِ خدادادیش و هم جهانِ خداآفریده را چشم براهِ بازآفرینی گذاشته بود، دست به کار می شود. این بار لوگوس که خود را خدایگانِ تن وجهان میبیند، برهرآنچە هست تنی تازه، نامی تازه و چمی تازه می بخشد، واینهمه رابه سرزمینِ موعود راهنما می شود. این لوگوسِ نوین نامش را وهزاران آزمونش را از یونان ستانده، از آزمونِ رُم گذر داده و خود را درآغوشِ یهودیِ یونانی دانِ رم نشینِ مسیحی شده (پُلِ قدیس) انداخته وتا به امروز آمده است. او دیگر چوبدستیهای دست و پا گیرِ پیشامدرن را کنارنهاده و خود برای خود قانون میگذارد. لوگوسِ نوین بنابر آموخته ها گاه دموکرات میشود، گاه خودکامه، گاه چونان هابیل، گاه چونان قابیل، گاە خود را جای یهوه می بیند و گاه خود راچونان عیسی مسیح می نمایاند، گاه پریکلس میشود، گاه سزار. او بنا برآنچە درآتن و اورشلیم و رم وسده های مسیحی گذشته، می داند که دانش وسخنوری و زیرکی و سنگدلیِ آتنی-رمی و سختی و نرمیِ یهودی-مسیحی می باید همآمیخته شده و بنابر نیازِ روزگار، سویه ای ازآنرا پدیدار سازد. زمان سنجی از نیازهای پایه ای لوگوسِ نوین است. براین پایه است که لوگوسِ نوین گاه ازآموخته های ویرانگر