https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
شهر دیو و دد. دی شیخ باچراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
شهرِ دیو و دد
دی شیخ باچراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
گویی در این شهر همه چیز یافت می شود. منظور از همه چیز، همه ی چیزهای مورد نیاز برای زیستن در یک مکانِ سامان یافته است. شیخ چراغی روشن به دست دارد. این چراغ را در آن شهر ساخته اند. کارگاهی از استادان و کارگران را نیاز است تا این چراغ ساخته شود. در این شهر روغنِ چراغ می فروشند وشیخ باروغنِ خریداری شده ، چراغ را افروخته است. بیگمان ابزاری برای افروختن دارد تا آن را برای روشن کردن چراغ به کار گیرد.این شهر بی هیچ گمان نگاهبانانی دارد، چراکه شیخ درآرامش وبی ترس وبیم گِردِ شهر می گردد. شیخ نه گرسنه است ونه تشنه. او نه بی جامه است ونه بی پاپوش. شیخ در دل " شب "، در شهری بیرون زده است که زندگی در جریان است. دیگر مردمانی، در بیرون شهرند و گویی گِرد آمده و باهم سرگرم اند. گویی آنان نیز زین پیش گاه گاهی دلزده و خسته از بی چمی، به دنبال چیزی بهتر از خود را جسته ونیافته اند. این "شب زیان" که گویی فانوسی به دست ندارند و به " تاریکی " خو گرفته اند، دیگر در پی و جستجوی چیزی وکسی نیستند و خود و خویش را در دل شهر، بسنده می یابند وبه همین دل خوش اند.
این آدمیانِ بی نام ونشان، در دل شهرِ بی خورشید زاده می شوند، بزرگ می شوند، هرکدام به کاری می پردازند، در سامان شهر هنباز می شوند، قانون می نویسند، با قانون می زیند، فرزند می آورند و سرانجام می میرند.
در این شهر و شهریگری، گویی همه چیز هست به جز آنی که شیخ می جوید.
این شهریان می خواهند بیهوده بودن جستجوی شیخ را به او گوشزد کنند واو را آموزه دهند تا از این کار دست کشد. وشاید نیز برآن باشند که او را به سوی خود فراخوانند. به شیخ می گویند که آنان این راه را پیش از او رفته و آنی که شیخ می جوید را جسته و نیافته اند.آنان به شیخ گوشزد می کنند که آنان نیافته اند نه از برای اینکه ناتوانند بلکه آنی را که می جستند یافتنی نیست.
شیخ می داند آنجا که آدمی به ناشدنی بودن و نایافتنی بودن سرفرود می آورد، درست همان جا است که ناشدنی به شدنی دگر می شود و رخ می نماید. شیخ می داند که آن چه می جوید را باید در پرتوِ خدا بجوید.
ولی شیخ نیز گاه آنچنان از دیو و دد ملول است که می خواهد شهر را وانهد و رخت بربندد و سوی بیابان بگریزد.
چرا باید در شهری که همه چیز از خورد وخوراک و امنیت و کار و خانه وکاشانه و خانواده هست و زندگی روان است، ملول شد؟
چرا باید این باشندگان در شهر را دیو و دد خواند و
از دست آنان هم ملول شد و هم گریزان؟
آیا شهرِ بی آیین، همان شهر دیوان و ددان است؟
آیا شهری که آسمانش تهی از خدایان و آفتابش هماره در پسِ ابر است،
می تواند به جز شهر ددان ودیوان باشد؟
شیخ می خواهد انسانی بیابد که بتواند شهر انسانِ نیایشمند را بنا کند.
او پی برده است که شهر را یارای ساختن و آفریدن انسان نیست
و به جز دد و دیو چیزی نمی پرورد.
انسانی که شیخ می جوید،انسانی است همدم خدایان،
انسانی است با خدا و نیایشمند و خوروَش.
انسانی که شیخ در پیِ آن است در شهرِ به خود ایستای
ددان و دیوان نمی تواند زیست.
انسانی که شیخ می جوید، انسانی است که
او نیز به دنبالِ شیخ است که می گردد.
این انسان ، بریده نیِ دیگری است از نِیِستان،
که آوای رنج وشکنجِ اورا شیخ به گوشِ جان شنیده است .
و اکنون، این آوای دردمند است که در تاریکی و تیرگیِ
روزِ بی خورشید، شیخ را واداشته که فانوس بردارد و او را بجوید.
شیخ در می یابد که آوا از آن سوی مرزهای شهر است که به گوش می رسد.
شیخ نمی خواهد بی شهر زید ولی او دل آزرده است از شهری
بی خدا و تیره روز، که انسان را به دیو و دد دگر می سازد.
شیخ ما را فرا می خواند تا به خود آییم و از دد و دیو بودنِ خود، به خود بلرزیم و بکوشیم از مغاکِ ویرانِ جانِ خود برون آییم و بگذاریم تا آیین وخدایان ما را سزاوارِ یاری شمارند و ما را چونان انسان ریخت بخشند و ریخت دیو و دد از ما و از جان و روانِ ما بزدایند. شیخ ملولِ از شهرِ بی آیین و بی خدا، به دنبال انسانی می گردد تا با او و بایاری خدایان، شهرِ آیین مند را بنا نهد تا بتواند دیوان و ددان را از جان و روانِ کسانِ دیو و دد زده برماند و رهاشدگان را به شهروندی شهرِ آیین و نیایش درآورد و به سماع کشاند و روانشان را پرواز آموزد تا به سوی نِیِستان بال بگشایند.
آری! شیخ ِ ملولِ ما درپِیِ روشنایی است در دلِ روزِ بی خورشید.
آری در آن شهرِ بی خورشید، هماره شب است. و با آنکه شعر از " دی "[دیروز] می گوید، ولی سخن از روزِ تیره و شبگون است. آنجا که آفتاب به پسِ ابرِ تیره پنهان است و رخ نمی نماید. آنجا شب است و هردم شب تر خواهد شد،
اگر هنوز آفتاب چهره در پرده کشد و ندرخشد.
آری شیخِ ملول چشم به راهِ آفتابی است که برآید.