سیکلوپ، کور سوباخته شد.. فلسفه درجامۀ راستین وکهن خود هرآنچه درباره سوفیسم گفتیم را به ستیزمی کشد

سیکلوپ، کورِ سوباخته شد.
سوفیسم ایرانی، ایرانی را نابینا و سو باخته می گرداند و آنگاه باخترِ یهودی منش و سوفیست، به هر سو که خواست او را سو می دهد.
فلسفه درجامۀ راستین وکهن خود هرآنچه درباره سوفیسم گفتیم را به ستیزمی کشد. میخواهد به فرمان دلف وفادارماند : «خودت را بشناس». این "خود"، خودِ "ژوکاستی-اودیپی-فرویدی" نیست. شناخت و آگاهی ازمرزها و ناتوانیها و ناشدنیهای آدمی است. آگاهی ازجایگاه پایگانیِ خدایان و آدمی است. سوفیسم میخواهد آدمی این مرزها را به رسمیت نشناسد، از هر مرزی بگذرد و خود را سنجه سازد : خدایان از برای من، دین در مرزهای من خردورز، دانش بی مرز، سرزمین بی مرز. خدایان و دین و آیین از من است که هستی میگیرند و پس در دل قانون های من هستی توانند داشت ونه بوارونه.
نیاکان از برای من اند، خدایان از برای من اند و جهان از برای من. سوفیسم جهان یهوه ساخته را از آن خود کرده و مرگ خدا را سرمی دهد. سوفیسم سینه سپرکرده و میگوید مگر یهوه در روزششم نگفت جهان ازبرای من است؟ او تنها مرا از خوردن سیب بازداشت ولی اکنون اومرده است ومن که از سیب خورده و آگاهم، پس در مرگ خدا فرمانروایی بجزمن نمی ماند.
نیاکان در دورانی می زیستندکه هنوزخدا زنده بود و فرمانروا. امروز نه خدای زنده است ونه نیاکان. ماییم ودانایی و شناخت و این جهان بی صاحب. و در دل این جهان پرحادثه با شناخت و چالاکی و زمان سنجی می توان بر پیشامد نیز پیشی گرفت. کاری در این جهان با خرد آدمی توان کرد که خدا نیز نتوانست. سوفیسم ایرانی نیز امروز میخواهد این را پیشۀ خود کند و کاری کند کارستان. و از برای این عزمش را جزم کرده تا آنی را كه نياكان گفته و کرده اند از توان انداخته و خود بر اورنگ نشيند.
اکنون نیازاست که هر ایرانی به خود آید و از سرزمین و آیین و دین وفرهنگ و زبانش پاسوری کند.
هر ایرانی را نیاز است که خود بیندیشد ، برای خود بفلسفد و دردل اندیشه و فرهنگ خود، خود را بارورکند.
ازهمه می توانیم آموخت ولی به رنگ دیگران نباید درآمد و خود را ندار و بینوا و خوارخواند. اگراندک نیازی به دیگران داریم دریابیم که برای دهش، بسیار بیشترداریم. ولی درک وفهم این، به ایرانی بودن وایرانی ماندن گره خورده است. بینش ایرانی بینشی دینی فلسفی است همانسان که بینش یونانی پیش ازسوفیستها و ارستوی اسکندرپرور، بینشی دینی فلسفی بود.
اکنون هزاران سند و کتاب ژرف، چە درباره ایران وبینش ژرف و کهنش، چە درباره یونان و بینش تراژیک در دوره های گوناگونش و نیز فلسفه اش در برابر ماست. درباره ایرانِ پس از تازش، کارهای ژرف و پُرآموزه ای در دسترس است. درباره سرزمینهای کهن هند و مصر و چین و رم بسیارمیتوانیم به آسانی بیآموزیم. جهان مدرنِ باختر را می توان خواند و نیز در تجربهُ روزینگی اش درنگ کرد.
آری، اینهمه در برابرماست و برماست که هشیارتر گام برداریم تا اگر هم نتوانستیم برای ایران وایرانی سودمند باشیم دستکم زیانبار و ویرانگر نگردیم.
ايدون باد.
۱۳ مه ۲۰۱۴ فرانسه
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel