سوفیسم پیوندها را می‌درد و از ریخت می‌اندازد. سوفیسم، دیروز و فردا را از امروز می‌گسلد

سوفیسم پیوندها را می درد و از ریخت می اندازد. سوفیسم، دیروز و فردا را از امروز می گسلد. برای سوفیسم هماره امروز است و آنکه در بند امروزش گرفتار است نه دیروز را ارج می نهد و نه فردا را. نه دیگر نیاکان گرامی داشته میشوند و نه دیگر آیندگان دنباله اویند. تک افتاده ای بی کس که نه کسی می خواهدش و نه اوکسی را دلنگران است. نه او چشم براه کسی است نه کسی چشم براه اوست. تنها جایی که می ماند "بازار" و "میدان" است. می توان آنجا گردآمد و در هرآنچە به امروز و روزینگی گره خورده خود را گره زد واحساس زنده بودن کرد. آنتونیونی میگفت: "ما تنها باشنده ایم ما زندگی نمی کنیم". سوفیسم از آدمی باشنده ای جنبان میسازد که دیگرنمیزید. آواره ای بی مرز و بی سرزمین وبی افق که بیش ازهردوره و روزگاری کنشگر است و جنبان ولی به هیچ سویی نمی رود. فلسفه سو وسویه مینمود و راه را دشوار می خواند و از آدمی دلی پرمهر و رازجو می خواست. آماج را جاودان وخدایان را پرراز و سرنوشت را گاه دست نایافتنی و گاه گره خورده به روان نامیرا می شمرد. اکنون با آسمان تهی از خدایان چە می توانست کرد. اگرخدایان نباشند همه چیز مجاز میشود. "گرگیاسِ" افلاتون را بخوانید، درآنچە کالیکلس می گوید باریک شوید سپس در «خواست قدرت» نیچه اندکی درنگ كنید ودر سده چیرگی سوفیستها، سده پریکلس بنگرید. هیچ بجز همین انسان دهشتناکِ تراژدیِ "آنتیگون" نخواهید یافت. انسانی که به خود می بالید و خودرا بی نیازبه خدایان می شمرد و سرانجام به چە روز و روزگاری گرفتار آمد.
چیزها در متن آنی که هستند معنا می یابند. واژه ها و سخن ها در دل متن معنا بخود می گیرند. آدمیان، با نام و نشانِ خود، در دل سرزمین و تاریخ و دین و زبان و فرهنگ و آیین هاوجشنها و سوگ ها می توانند چم و معنایی داشته باشند. یک ایرانی را از سرزمین و تاریخ و دین وزبان و فرهنگ و آیین ها و جشنها و سوگ های ایران و ایرانی جدایش کنید و بکوشید برای او نام و نشان و هویتی بدهید. آیا براستی خواهید توانست؟ هرکس و هرچیزی جدای از متن، جز سایه ای بی چم و معنا نتواند بود. رستم در دل حماسه ای که فردوسی پرورانده چم ومعنا می یابد و حماسهُ شاهنامه، در دل استوره ها و تاریخ ایران. و خود فردوسی را در دل روزگار پر از رنج و درد شکست و دریغای از کف دادن آنچه داشتیم و بودیم می توان دریافت. و باز او را در دل امید و باور به اینکه می توان آنچە از کف رفت را با آگاهی از آنچە بودیم وبا رنج و کوشش فراوان بازآفريد، می شود معنا کرد و فهمید.
امروز سوفیسم در هزاران رنگ پدیدار میشود و با هزاران فریب آدمی را از استوره ها و دین و آیین و فرهنگ ونیاکان وسرزمینش جداساخته و دراو این توان و نیروی دروغین را می دمد که بی اینهمه نیز می توان بود و با هرکس و هرجایی درآمیخت و خودرا نو کرد و از خود تعریفی نوین و بی نیاز به هرآنچه رفت آفرید. سایه هایی سرگردان وبیجان که خودرا واقعی و زنده و کنشمند می پندارند.
سوفیسم ایرانی میخواهد کاری کند که ایرانی درآغاز خود را خوار و بینوا و جامانده شمارد. خودرا نیازمند و بی کس بیابد و دست بسوی آنانکه دارند و انساندوست و انسانمدار و بخشنده اند درازکند. سوفیسم ایرانی کاری می کند که فردوسی و سهروردی و پورسینا و حافظ و مولانا را یا نخوانی یا با خوارداشت بخوانی و بگذری. سوفیسم ایرانی کاری می کند که یا کورش و کمبوجیه و داریوش وخشایارشاه را آنگونه که هرودت میخواهد بخوانی ویا كورش را آنگونه که سوفیسم یهودی میخواهد آفرینشگر حقوق بشرش گردانی. سوفیسم ایرانی با ایرانی کاری می کند که خیام را به «دمی خوش باش» فروبکاهد، سماع و رقص مولانا بسوی خدای را به رقص تلویزیونی توده پسند دگردیسیش دهد، از حافظ یا ماتریالیستِ شاملویی میسازد یا از رندِ او فریبکار و دروغزنِ آرامش دوستداری.
سوفیسم ایرانی ازشاهان هخامنشی خودکامه میسازد و از یونانی دموکرات برده دار که میگفت حریفان سیاسی را به ضرب گرز باید از شهربیرون ریخت، سرمشق و نمونه می پرورد.
سوفیسم ایرانی ارستو و اسپینوزا و هابرماس و نیچە و فوکو و سارتر و پوپر ووو را سرمشق خودساخته وکسانی چون مهدی بدیع، مجتبایی، استفان پانوسی و ثاقب فر را بی آنکه خوانده باشد خوار میدارد و درنگ در گفته ها و نوشتارهای آنان را وقت تلف کردن و بیهوده می پندارد.
سوفیسم ایرانی دانسته ها وآموخته ها را درخدمت به ایران نمیداند بل بوارونه ایران رابه همرنگی با آموخته های سوفیستیش فرامی خواند. سوفیسم ایرانی از باختریان آموخته که کهن راکهنه تعریف کند و دلآزار و بی مصرفش پندارد. او به هر بهایی میخواهد نو شود چراکه بینش یهودی-ارستویی چنین میخواهد و چنین می پسندد. سوفیسم هیچ بجز نیهیلیزم دموکراتیک وسوباخته نمی تواند به ارمغان بیاورد. سوفیسم باده ایست آپولونی که مستی اش سنگین است و اولیس با یاری آن بود که توانست سیکلوپ را ازهمان یک چشمی که داشت بی بهره اش سازد.