https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
«درنگ». اندکی در آنچەمیگویم درنگ کنیم
« درنگ »
درباورسوفيستی، گویی فلسفه چیزی برای پر کردن زمانهایی است که تهی و بی استفاده مانده و میتوان آنراصرف این پهنه وامانده کرد و بارِ منّتی نیز بر گردنش نهاد.
اندکی در آنچەمیگویم درنگ كنیم. آیا جامعه شناسی بینش سازاست؟ آیا سیاست میتواند درک و دریافتی از هستی آدمی به ما پیشکش کند؟ آیا روانشناسی و روانکاوی توان آن را دارد که با ما درباره هستی و دریافت آن به گفت و شنید نشیند؟ آیا علم ما را از ژرفای دهشتبار مرگ دور میسازد؟ وباز آیا سیاست ما را ژرفتر می سازد یا ژرفاستیز است؟
بسيارانی از ما را سن و سالی گذشته و بیگمان در درنگهای تنهایی به چم و معنای زندگی، به پوچی یا ارج وآماج آن همراه با دلهره واندوه اندیشیده ایم. آیا سیاست و علم و روانکاوی و روانشناسی و اقتصاد کمکمان کرده تا پاسخی برای آنها بیابیم؟
من از خود و از همه می خواهم بیاییم و اندکی روراستتر با خود وبا هم باشیم و پاسخی روراست به این پرسش بدهیم که آیا براستی شیدای ژرفکاوی هستیم یا با آشنایی باگفته های این و آن می خواهیم سری میان سرها باشیم و بتوانیم بگوییم ما هم هستیم؟
تا آنجاکه من اندکی کاویده ام همینجا بود که فلسفه و سوفیسم از هم فاصله ای دشمنانه گرفتند. آشتی به میان فلسفه و سوفیسم نا شدنی بود چراکه یکی به ژرفای آدمی و پیوندش با خدایان و سرنوشت می پرداخت وآندیگری پول می ستاند و زیرکی و سخنوری و هنر قانع کردن و فریفتن اولیسی می آموخت. فلسفه به مرگ و معنای زندگی وگذرا بودن آن می اندیشید و در آن درنگ میکرد و سوفیسم آدمی را در دل روزینگی و چگونگی کامیابی در اقتصاد و سیاست فرو می برد. آنکه در فلسفه درنگ می کرد و در ژرفای زندگی و مرگ می اندیشید در باره سیاست و اقتصاد نیز بینشش دگرگون می شد و آنهارا بی راهنمایی فلسفه که گونه ای ژرف از دین اندیشی و پیامبری بود براى هستومندی و هستی خطرناک و ویرانگر میشمرد. فلسفه سوفیسم را خوار می داشت و سوفیسم فلسفه را و هرروز ازهم دورتر ودورتر می شدند و هرکدام خودرا در دشمنی با آندیگری تعریف می کرد.
به کسنوفان، هراکلیت، پارمنید، افلاتون ووو بنگریم آیا اینان سخنی بجز این داشتند که قانونهای آدمیان باید بازتاب و پژواکی از قانونهای مینوی باشند؟ آیا میان اینان که دریافتی فلسفی از دین داشتند و به سیاست به گونه ای دینی-فلسفی می اندیشیدند و سوفیست هایی که آدمی را به روزینگیِ زندگی میخكوب میکردند می توان آماج مشترکی یافت؟ آنان خود نیافتند. نکند ما بهتر و داناتر از آنانیم؟ دین و فلسفه وهنر در هم آمیخته اند و تا آنگاه که ازهم نگسسته بودند بهترین و ژرفترین معنا از زندگی و مرگ وهستومندی و هستی راآشکار می ساختند. سیاست سوفیستی اینهمه را ازهم درید و پاره پاره نمود و توان از یک یک آنان برگرفت وسیاست را سرور آنان کرد. آدمی میخکوب سیاست شد وآنچە را آدمیان در دین و فلسفه وهنر و سیاست یکجا می جستند دیگر نیافتند و درسیاستی که دیگر سرور همه وهمه چیز شده بود ژرفایی نمى ديدند.این چنین بود که سوفیسم راه را از برای دژخیم نیهیلیزم هموار کرد. سوفیسم زهری ویرانگر پراکند و آدمی را سرنوشٹ ساز و سنجه هر آنچە هست وهرآنچە نیست گرداند. ولی هر آنچە بود و نبود، هستی و نهستی را از آدمی نمی گرفت. آدمی که در دام سوفیسم گرفتار آمده بود در خود و در چیزها میکاوید و میکاوید ولی معنایی درآن نمی یافت. هر چە بیشتر چیزها را از برای چیره شدن میشناخت ازهستی چیزها جدا می افتاد. « چیز » نمودش را به آدمی ارزانی میداشت تا هستی راستینش را از آدم گرفتار در دام سوفیسم پنهان بدارد. نیهیلیزم سوفیستی بهر دری میزند، هزاردبستان میآفریند و چون نامش بی آبرویی میآورد، او نیز به خود رنگی و نامی فلسفی می دهد. ولی سوفیسم درمی یابد که درآفرینش معنا از برای خود و هستی ناتوان است. هراندازه بر چیزها چیره میشود بهمان اندازه چیزها بر او چیره اند و فرمان می رانند. سوفیسم آدمی را از آسمان می کند و با کندن از آسمان، او رابر زمین به حال خود وانهاده و بی آماج آواره وسربهوا میگرداند. هرچە این آدمیان وامانده و به خود وانهاده پرشمارتر و رنگارنگتر گرد هم میآیند، از هم دورتر و تنهاتر وبیکس تر می شوند. این به خود وانهادگان بی کس که دانش فراوانی نیز انباشت کرده اند در پی چیره گی بر كهکشانها هستند. گویی یار غار گمکرده را در آسمانهاست که می جویند. دریغا، تنهاتر و ناامیدتر و بی کس تر و آواره تر خواهندگشت. فلسفه میخواست نگذارد آسمان و زمین و خدایان و آدمیان از هم بگسلند و می خواست این دریافت دینی را بر شهر فرمانروا گرداند ولی زورش به سوفیستها نچربید. سوفیستها بر روزینگی تکیه زدند و دانیم که روزینه گرایان فراوانند و نیرویی ویرانگر در هم آمیزیِ امروزپرستانِ بی فردا نهفته است. چگونه میشود با روح سوفیستی فلسفید؟ فلسفه به یاری سوفیسم نمی آید. ازآتش یاری جستن از برای آب نمی باید. یا آن میجوشد یا این خاموش.