«تنها گامی مانده تا مغاک»

« تنها گامی مانده تا مغاک »

آنچه مرا بر آن داشته تا سخنی چند دربارهٔ آدمی به میان آرم، این است که در مرز نهستی و نابودی ایستاده‌ایم. اگر کسی با این سخن هم‌آوا نیست بیهوده زمان از دست ندهد و مرا نخواند و راه خود را رود. مرا سخن باکسانی است که به ژرفای فاجعۀ پوچ منشی و خود آیینی می‌اندیشند.

هیچ‌کس به زیبایی و ژرفایی افلاتون این داستان را با ما آدمیان در میان ننهاده است. افلاتون از جهانی می‌گوید که در آن سکان کشتیِ هستی در دستان کرونوس است. جهان به‌خوبی پیش می‌رود ولی زمانی می‌رسد که خدا سکانِ کشتی را رها می‌کند و از راهبریِ جهان دست می‌کشد. وجهان در سویِ وارونه به جنبش می‌افتد. در آغاز، همه‌چیز خوب پیش می‌رود چراکه جهان راهبریِ کرونوس را به یاد می‌آورد. ولی هرچه بیشتر زمان سپری می‌شود بر فراموشیِ جهان در خودگردانی افزوده می‌شود و ناآرامی‌ها و ناهماهنگی‌های جهان هر دم بیش و بیشتر می‌شوند. آشفتگی‌ها بر هم انباشته‌شده و جهان به‌سوی نابودی می‌رود. از برای جلوگیری از نابودیِ جهان، خدا ناچار می‌شود بازآید و سکانِ کشتیِ هستی را دوباره به دست گیرد. این بار ناخدای کشتی، فرجامین خداست و زئوس با آئین و رسمی دگرسان راهبری جهان و دیگر خدایان و آدمیان را به دست می‌گیرد. آدمیان زین پیش فرزندانِ زمین بودند و به پسِ مرگ نیز به ژرفای خاک بازمی‌گشتند. ولی اکنون روانِ آدمى چونان گیاهی است که ریشه در آسمان دارد. در آدمی روانی (پسوخه) نشانده شده که نه با زمین و خاک بل به وارونه باخدایان ونیز بالاتر از آنان با ایدهٔ نیک می‌تواند پیوند یابد و به پسِ مرگ نیز می‌تواند با "ستارگان" هم‌نشین شده و در ستارگان که "خدایانی پدیدارند" خانه گزيند.

نه جهان و نه آدمی نتوانستند به درازا خودگردانی کرده وبی نیازِ به خدایان باشند. در پس کشیدن و یا مرگِ خدایان، نابودی و مرگِ جهان و آدمی گمانمندی برنمی‌دارد. آیا توانم یافت آنانی را که دینی می‌فلسفند؟ چه در دل و سر دارم که این‌چنین پرسشی را با خود می‌اندیشم و با دیگران در میان می‌نهم؟ باید تا آنجا پرسید که یا پاسخی به چنگ آورد یا به بی‌پاسخیِ پرسش سر فرود آورد.

آنان که به‌راستی می‌فلسفند، بیگمان دینی می‌زیند. آنان که دینی نمی‌زیند، تنها می‌پندارند که می‌فلسفند. فلسفیدنِ راستین از دلِ پرسش‌های دینی برون می‌تراود و در گسترهٔ دینی می‌ماند. فلسفیدن جهشی عمودی است نه جنبشى افقی و اجتماعی. فلسفه پیوسته و گره‌خورده به پهنهٔ مینوی است و فیلسوفِ راستین تنها در دلِ این جهشِ عمودی می‌اندیشد و می‌پرسد. فلسفه گفت‌وشنودی به میان آدمیان از برای یافتنِ پاسخ به چیستان‌ها و بغرنج‌های گره‌خورده به روزینگیِ آدمیان نیست. فلسفه گفتگوی آدمیانی است که در دلِ این جهشِ عمودی، آکنده از دلهره وبیم و اميد دربارهٔ هستی و نهستی و چمِ راستینِ زندگی و مرگ روی می‌دهد.

فلسفه، علم نیست ولی دربارهٔ علم سخن‌ها دارد. فلسفه، جامعه‌شناسی نیست و سیاست نمی‌باشد ولی دربارهٔ این هردو می‌تواند سخن بگوید. فلسفه جایگاهِ مینویِ خود را تا سطحِ سیاست و علم پائین نمی‌آورد. فلسفه باید راز آمیزی خود را پاس بدارد. هیچ فیلسوفی با پاسخ‌هایش نمی‌زید حتّا اگر چونان اپيکور، باورى راستين نيز به شاد زيستن و شاد و خندان فلسفیدن داشته باشد.

زندگی فلسفی، دلهره‌آورترین و رازآمیزترینِ زندگی‌هاست. نزدیک و نزدیک‌تر شدن به راز، بیگمان به شور و نیز به دلهره می‌افزاید. اگر دربارهٔ گنجی بزرگ سخن بمیان آری، همه‌کسان با شوری بی‌پایان گِرد می‌آیند تا در آن باره بشنوند که شاید آنان نیز چیزی به کف آرند. ولی تا از دوری و دشواریِ راه و بیراهه‌ها و توفان‌ها گفته می‌شود، فیلسوف تنها وبی کس می‌ماند و تازه انگِ بیکارگی و دیوانگی نیز می‌خورد. آزمندِ میان‌مایه به‌راستی آن‌گونه که فاوستِ گوته می‌گوید:

"براى گنج است که می‌کاود ولى همین‌که کرمى پيدا کرد، به همان خرسند می‌شود."

درخشندگى زر را برای یکدم، فیلسوف دیده و بیگمان به هستیِ آن باور دارد. اکنون تنها از راهِ سخنِ زرسانِ فلسفی می‌خواهد آن درخششِ زرّین را به دیگران گذر دهد. او ناشدنی را می‌آزماید. و هرگز هیچ‌کس فیلسوفانِ راستین را، که پیام‌آورانِ آن زرِ ناب بودند، درنیافت و هیچ‌کس در پی پیامشان نشتافت. فلسفه هم گنج است وهم رنج. زندگی کوهی است سنگی و سر به فلک کشیده و مرگبار. فلسفه تیشه‌ای است که با هر کوبه به سنگ، زخمی بر پیکرِ خودِ فیلسوف می‌زند و سختیِ راه و ناشدنی بودنِ رسیدن را به رُخ می‌کشد. فلسفه تنهائیِ رنجبارِ ناخواسته است. فلسفه سرنوشتِ نژاده و گهرباری است دهشتناک. فلسفش گزیدنی نیست. داغی است خورده بر گُرده و دردِ گریزناپذیر انديشۀ انديشناک است. سرنوشت را گوشی نیست که بشنود و به چرای فیلسوف پاسخ دهد. فلسفه گشت‌وگذاری است بیم آور در آسمانِ پُر ابری که خورشیدش پیدا نیست. فلسفه همانا عارفانه زیستنِ رازِ ناگشودهٔ خدایان است.