فلسفه دلیری زیستن ترس و دلهرۀ ناگشودگی راز است. فلسفه رنج و شکنج این خوشبختی است

فلسفه دلیریِ زیستنِ ترس و دلهرۀ ناگشودگیِ راز است. فلسفه رنج و شکنجِ این خوشبختی است. فيلسوف شوربخت‌ترین خوشبختِ روزگاران است. دیگران می‌نگرند ولی تنها فیلسوف است که می‌بیند. او محکوم به دیدن است. او می‌بیند و نمی‌تواند آنچه می‌بیند را نشان دهد. او آنگاه‌که می‌بیند با دیدهٔ خدایی می‌بیند و آنگاه‌که می‌گوید با واژگانی می‌گوید که "واژگانی بینا" هستند. ولی واژگانِ بینا را تنها مینویان درمی‌یابند و نه هرکسی. این نیز بر رنجِ فیلسوف می‌افزاید. فیلسوف، پیامبرِ بی پیرو است. پیامِ فیلسوف توانِ آن ندارد که خود را آسان و دریافتنی از برای همه‌کس سازد. آنچه دشوار و به‌گونه‌ای دهشت‌بار سخت است را نمی‌توان آسان پنداشت و آسان نمایاند.

فلسفه زیباترین و دردآورترین راهِ زیستنِ جهانی است پرراز و سپند. فیلسوفان دربیانِ این راز هم باور نیستند. هرکدام به راهى می‌رود و هرکدام به‌گونه‌ای از این راز و نیازِ این راز می‌گوید. ولی آنانى که از بى رازى و نا سپنتایی جهان و زندگی می‌گویند را فیلسوف نامیدن، گرامی نداشتنِ راز است. اين همانا راز زدایی از زمین و آسمان است. و در چمِ همزادی وهم کیشی علم و فلسفه می‌باشد و بیداد دربارهٔ آن هردو است. علم به وارونهٔ فلسفه ما را به‌سوی چم و معنا نمی‌برد. علم بى چم و معنا می‌برد. علم تنها می‌برد و چرا می‌برد و به کجا می‌برد و چرا بايد ببرد را به ما نمی‌گوید و نبايد هم این را از علم چشم‌داشت.

فلسفه باشد یا نباشد دین و خدایان هستند. ولی چون دین و خدایان هستند، بایستهٔ هستی است که فیلسوفان که مهرورزانِ راز و داناییِ مینوی‌اند نیز باشند. آنان در هرجایی نامی ویژه دارند ولی در ژرفای آنچه می‌جویند یکسان‌اند. این دانایی ستایانِ رازجو می‌دانند که دانایی و راز، تنها از آنِ خدایان است و این رازجویان، نیستند مگر روندگان و دوندگانی در پِیِ راز. امروزه‌روز که خدایانِ ناشاد از آدمیان، پس کشیده و سکّان کشتیِ هستی را به حالِ خود وانهاده‌اند فلسفه نیز راز ستایی و رازجوییِ خود را رها کرده و در دامِ آدمی پرستانِ راز ستیز گرفتار آمده، چمِ خود باخته و آماجِ خود را به خوش زیستی اجتماعیِ آدمیان دگردیسیده است. روشن و آشکار است که جهانِ بی‌خدا وبی راز نمی‌تواند بفلسفد. درجهانی که خدایانش پس نشینند و دیگر راز نپراکنند، با گورستانی روبرو می‌شویم که مردگانش می‌زیند. در این گورستان، رازهای کهن پژمرده می‌شوند و دیگر رازی نوین نمی‌روید.

انسانِ این جهانِ بی‌خدا وبی راز، خسته و دل‌مرده، از علم خدامی‌سازد و از آن معجزه می‌خواهد. هرچه بیشتر علم را می‌ستاید ناامیدتر شده و بر شوربختی‌اش افزوده می‌شود. فیلسوفِ هم‌کیشِ این‌گونه جهانی، به‌جز پوچ منشی، آئینی دیگر نمی‌تواند داشت. آدمیانِ بی باور و خستهٔ این روزگاران، همه‌چیز را مجاز می‌دانند. آدمیانِ بی‌خدا و بی چهر و بی آئین به خیابان‌ها می‌ریزند و هر مرزی را می‌دَرَند و مانند هر ولنگاری "ممنوع را ممنوع کنید" سرمی‌دهند. و هايدگر که بی کیشی و بی آئینیِ اين کسان و جایگاهِ خداییِ علم و تکنیک نزد توده‌های بی‌شکل این روزگار را نیک می‌شناسد، بادلی آکنده از دلهره و اندوه می‌گوید:"تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد."

او هولدرلين را شاعرى می‌خواند که چشم‌به‌راه است. چشم‌به‌راه خدایی که بازآید و با خود رستگارى آورد. شاعرانى این‌چنین، همانا پیام‌آورانِ هايدگراند.

در چکادهای انديشه، می‌توان مانندِ این‌چنین شاعرانى بر زمين زيست و چون آنان چشم‌به‌راه ناجى نشست. چکيدۀ هشتاد سال زندگىِ افلاتون به‌جز اين نمی‌گوید. سراسرِ" قانون‌ها"ى افلاتون همين پيام را دارد. افلاتون به "استوره و دين و شعر" بازمی‌گردد و این بار این‌همه را يکجا به "قانون" دگر می‌کند. افلاتون نيز بمانندِ هايدگر دل‌آزرده است از آنانى که آدمى را سنجه کرده و بر گورِ خدايان می‌رقصند. او "قانون‌ها" را با واژۀ "خدا" می‌آغازد و در درازناى سخن می‌گوید "خدا هم آغاز است، هم ميان است و هم پايان". و باز شگفتا که اين فراز، فرازى دينى و بُنِ باورِ "اورفيک ها" بود. يا بايد باور به تئولوژىِ تراژيک داشت و در دلِ اين باور فلسفيد و از اميدِ به رستگارى دست شست. و يا اگر نجات جسته می‌شود، هيچ کورسویی به‌جز آنى که هايدگر می‌گوید باشنده نيست. براى من بسيار ارجمند و زیباست اگر کسانی این‌گونه انديشيدن و فلسفیدن را جدّى گرفته و واردِ گپى دوستانه و پرمهر شوند.من به اين باورم که ما ايرانيان نيازى ژرف به هم‌افزایی در پهنۀ فلسفيدن داريم. شاعرانِ ايرانى، عارفانِ ايرانى، دينيانِ ایران‌دوست و فیلسوفان مينوگراى ايرانى بايد همديگر را دريابند. اينان آيا در نياىِ همۀ ما، فردوسى، يکجا گرد نیامده‌اند؟ او شاعرى است عارف، بزرگ دین‌داری است ايران ستا و هم هنگام فيلسوفى است مینوگرا. او تواناست يکجا ما همه را گردآورد و درهم بتند. برخى گرد می‌آورند بی‌آنکه بتوانند یکپارچه سازند، ديگرانى از آيينِ