https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
یکپارچگی میگویند بیآنکه بتوانند به گرد این آیین گرد آورند
یکپارچگی می گویند بیآنکه بتوانند به گِردِ اين آيين گِرد آورند. فردوسى با آيينِ مينوى و با مِهرِ ميهنى هم ما را گرد میآورد و هم يکپارچه میگرداند. پس از او آموزه گيريم و پارهپاره نمانيم. کافى است به هم نزديک و نزدیکتر شويم تا دريابيم تا چه اندازه در ژرفاها باهمیم و چون هميم. و درمییابیم چه ناروا و به کژراه رفتهایم که بی همیم. انديشه، خطر کردن است و نيک بدانيم که اين خويشکارىِ فلسفه در چمِ ماجراجويى نيست. اگر اندیشهاین نیست، من از همگان میپرسم پس چیست؟ امروزه هیچچیز سرِ جای خودش نیست. زلزلهای بر سراسرِ اندیشهها و باورها فروکوبیده و بر دیوار و سقفِ هر دین و آیین و باوری تَرَک انداخته و بر مدعیانِ اندیشه ورزی است که دربارهٔ این دیوارهای ترکخورده درنگ کنند و نظر دهند. هر ایرانی ای به باورِ من اگر میخواهد یار و یاور میهن و هممیهنانش باشد بایسته است که در استورهها و دینها و باورهای فلسفیِ این آبوخاک بازاندیشی کند. آیا آن هنگام که چنین کردیم، به یاریِ مردمانِ دیگر کشورها نیز نخواهیم آمد؟ به باور من آن هنگام پيشکشى از براى همگان خواهيم داشت چراکه با دستانى پُر سراغ ديگر مردمان خواهيم رفت. آنگاهکه میکاویم چهبسا نيابيم آنچه را که میجستیم، ولى اين نیز ناشدنی نيست که چيزى بيابيم شگفتى زا و رهگشا.
اين نمونهها راهبندند يا راهگشا؟ شوپنهاور غرب را ناکافی شمرد و راهِ نجات را در اوپانیشادها یافت. آیا نمیخواهیم بدانیم در دلِ اوپانیشادها چهها نهفته و شاید چیزی در آنها بیابیم که حتا نزدِ افلاتون نیز یافت نمیشود؟ آیا آن دو اسبِ سپید و سیاهِ "فدر" یادتان است؟ اگر به اصلِ این داستان در اوپانیشادها نگاه کنیم، با پیامی بشاید ژرفتر رویارو خواهیم شد. هایدگر به ما میگوید نه از فلسفه در کوتاهمدت کاری ساخته است و نه از هیچ اندیشهای. ولی هم او به ما میگوید تنها یک خدا میتواند هنوز ما را نجات دهد. او در دنبالهٔ سخن میگوید که خدا در شعر و سرودِ مینویِ هولدرلین حضور دارد. و این همانی است که ۲۴۰۰سالِ پیش در کتاب هفتمِ قانونهای افلاتون آمده است. آیا نباید در این پیام باریک شویم و درنگ کرده و بیندیشیم که منظور از این حرفها چیست؟ و هم هنگام نباید در شاهنامه غور کنیم که ۹۰۰ سال پیشتر از هایدگر نهتنها همین را گفته بل سرودِ مینویِ اوست که توانسته از راهِ زبان، خدایان و آیینهای دینی زروانی، میترایی، زرتشتی و نیز فلسفهٔ قدرت و فرمانروايى و نیز بینشِ تراژیک و دهشتبار سرنوشت و یکدمی زندگی را، برای ما ایرانیان پاس بدارد و نگذارد که در مغاکِ فراموشی درغلتد؟ آیا آنجا که هانری کربن راه و همراهیِ هایدگر را بسنده نیافته و راهیِ ایرانِ دینی-فلسفی شده و جغرافیای روان و سویهٔ نجات را نزدِ سهروردی مییابد، هیچ ربطی به ما ندارد و ما را به درنگ و اندیشه فرانمیخواند؟ آیا آنجا که افلاتون راهِ برونرفت از پرسمان و بغرنجِ آغازهٔ "بدی" را از زرتشتِ ایرانی گرتهبرداری میکند و خود در "آلکیبیادِ یک" هر چهارستونِ فلسفیاش را از زرتشت میداند و نیز ستون فلسفیِ فرمانروایی را از داریوش شاه میگیرد، نباید در سخن داریوش در سنگنبشتهٔ "نقش رستم" درنگ کرده و پرسشهای فلسفی بمیان آوریم؟ آیا نباید به همانسان که هایدگر در شعرِ هولدرلین فلسفید، ما نیز در شعرِ هزاران بار ژرفتر حافظ و خیام بفلسفیم؟ آیا اکنونکه بسیاران در ایران ریشههای فلسفه و بینش پورسینا را، نه نزدِ ارستو که در بینشهای کهن ایرانی میجویند، باید این کنکاشهای فلسفی با ما بیگانه مانده و خود را دراینباره بیتفاوت بنمایانیم؟ آیا در کنارِ فلسفش دربارهٔ "آنتیگون" و "اودیپ"، دربارهٔ "رستم و سهراب" و "رستم و اسفندیار" نباید بفلسفیم؟ آیا ما هرگز شاهنامه را اندیشیدهایم؟ از شما دوستان میپرسم پرسشِ فلسفی چیست و آن چگونه پرسش و سخنی است که در شاهنامه و یا نزد عطار و مولانا و حافظ و خیام یافت نمیشود؟ من خود هرچه میپرسم، میبینم بهگونهای بارها ژرفتر، آنان اندیشیدهاند و گاه راه را نیز راهنما بودهاند. آیا "کوئلت" یا "کتابِ جامعه" در "عهد عتیق" سرشار از پرسشهای فلسفی نیست؟ آیا آنچه نزد سن پل دربارهٔ زمان آمده، فلسفیترین بحث نیست که سراسرِ سخن هایدگر از آن فراتر نمیرود؟ آیا خودِ این سخنِ پاسکال که خدای او نه خدای فیلسوفان که به وارونه خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است، ما را بهسوی ژرفترین پرسشهای فلسفی نمیکشاند؟ آیا سراسرِ سالهای آغازینِ نخستین دههٔ سدهٔ بیستمِ هایدگر، به خواندنِ کییرکگارد و ریلکه و داستایفسکی و تراکل در کنار خواندن هگل و شلینگ و نیچه نگذشته است؟ ذمه پده، این سخنان که بشاید از بودا است را بخوانیم، بیگمان ما را با ژرفترین پرسشها روبرو خواهد ساخت. در تائو درنگ کنیم، به همانگونه که هایدگر درنگ کرد و اندیشید، بیگمان در شگفتی فرو خواهیم رفت و بیشمار پرسشهای ژرفِ