https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
فلسفی ما را در خود خواهد بلعید. آیا در کتاب «ایوب» سخن و پرسش فلسفی بیشتر است یا در «سنجش خرد ناب»؟
فلسفیِ ما را در خود خواهد بلعید. آیا در کتاب "ایوب" سخن و پرسشِ فلسفی بیشتر است یا در"سنجشِ خردِ ناب"؟ آیا پرسشهای فلسفیِ ژرف در "ترسولرز" کییرکگارد بیشتر است یا در"پدیدارشناسیِ روح" هگل؟ آیا پرسشهای ژرف بيشتر در "اعترافات" سنت آگوستین یافت میشوند و ما را به فلسفش میکشانند یا در "اعترافات" روسو؟ آیا داستايفسکى در "شیاطین" و "برادرانِ کارامازوف" ما را با واقعیترین پرسشهای فلسفی و دینی روبرو نمیسازد و اندیشهٔ ما را در فلسفیترین دلهره فرونمیبرد؟ آیا ملویل در "موبی دیک" ما را در ژرفترین پرسشهای هستی غرق نمیکند و ما را در میانِ دندانهایِ دهشتبار "والِ سپیدِ" هستى رها نمیسازد؟ و باز از شما دوستان به همراهِ گرامیداشتتان میپرسم "چه" را پرسش میخوانید؟ و "چه" را فلسفی میدانید؟ و چرا؟
افلاتون فلسفه را در "فدون"، "مشخ یا تمرینِ مرگ" میخواند و شوپنهاور میگوید اگر مرگ را کنار بگذاریم نه فلسفه میماند نه هنر و نه دین ووو. مرگ است که ما را به پرسش و فلسفش وامیدارد، مرگ است که در ما از زمان میگوید، و ما را وامیدارد در "زمانِ فرجام" و نیز در "فرجامِ زمان" بفلسفیم. مرگ است که به زندگی تعین میبخشد و نه به وارونه. افلاتون به پسِ هشتاد سال زندگی و فلسفش، میگوید ما آدمیان "اسباببازی" و "بازیچه"هایی بیش در دستان خدایان نیستیم. و بر ما آشکار هم نیست که ما را برای بازی جدی ساختهوپرداختهاند یا از براى ديگر چيزى. و شايد خيام در برابرِ اين پرسشِ دلهرهآورِ فلسفى روشنتر از افلاتون میگوید آنجا که میسراید:
ما لعبتکــانيــم وفـلک لعـبـت بــــازاز روى حقيقتى نه از روى مجــاز
يک چند دراين بساط بازى کرديمرفتيم به صندوق عدم يک يک باز
آیا پرسشها در "فاوست" که گوته شصت سال اندیشید و اندیشید و بر آن افزود، کمتر از "تأملات" و پرسشهای دکارتیاند؟ از چه میپرسیم و در دلِ کدام زمان و کدام زمانه میپرسیم؟ و اگر در این زمان و زمانه خوشیم، دیگر چرا میپرسیم؟ اگر زمان با ما همراه است دیگر انتظار از برای چیست؟ و آنجا که انتظاری نیست، فلسفش از برای چیست؟ ما "کیومرث" هستیم که در چمِ "زنده میرا" میباشد. این نخستین انسانِ ایرانی است. پس هر آنچه ایرانی با آن رویارو شود و هر آنچه بزید و هر آنچه بپرسد بیگمان رویارویی و پرسشِ یک زندهٔ میراست. نخستین انسانِ ایرانی، خود پرسشی است فلسفی و پرسشی است هراسناک. فلسفه چه در ایران و چه در یونان با "دهشت" آغاز میشود. آدمی در ایران "کیومرث" خوانده میشود و در یونان "بروتوس" که باز در چمِ "آدمِ میرا" میباشد. این پرسش و این فلسفش با "گيلگمش" به چکاد میرسد و ميرايى را چونان تيرى میافکند بهسوی دلِ اميدِ آدمى. با سرود ششِ "ایلیاد" اين بينش، به رنگى ديگر بازمیآید و آدمی را چونان "برگ" میداند و میخواند. و در "شاهنامه" نيز همين بينش فلسفى دنبال میشود آنگاهکه فردوسی میسراید:
دروگـــر زمـــان است و ما چون گیـــاهمـــانش نبیــــره همـــانش نیــــــا
به پیـــر و جـــوان یک به یک ننگـــردشکــاری که پیش آیدش بشکــــرد
جهـــان را چنین است ســـاز و نهـــــادکه جز مرگ را کس ز مادر نزاد
از ایــــن در درآیــــد وزآن بگـــــــذردزمــــانه بــرو دم همـی بشمــــرد
آیا دوستان پرسشهای مرا فلسفی میدانند و اندیشیدنِ مرا و بینش مرا فلسفی میخوانند؟ آیا خوانایی و نزدیکی بمیان پرسشهای من و شما دوستان هست؟ آیا میشود که با طرح پرسشهای بجا و بایا، نهتنها خود که دیگران را نیز در آنچه میکاویم بهرهمند سازیم؟ اگر نیک بکاویم، شدنی است. اگر همدیگر را دریابیم، شدنی است. اگر همدیگر را گرامی بداریم، شدنی است. اگر بیشتر خود بیندیشیم و گرتهبرداری نکنیم، شدنی است.
اکنون پرسش این است که آیا هنگام و زمانِ آن فرانرسیده که بجای خواندنِ پراکندۀ اینوآن، خود، به خود ایستا و مستقل از دیگر اندیشهورزان، نظر و باورِمان را دربارهٔ دین و فلسفه و جامعه و قدرت و فرمانروایی ووو بدهیم؟ بسیار نیک است و جاندار اگر اندیشهورزان یونان و ایران و هند و چین و باختر را بشناسیم ولی شناختِ تنها و انبار کردنِ دانشِ تهی از فرزانگی به چه دردی و به چه دردمان میخورد؟ اگر باور به تَرَک خوردنِ دیوارها و درهم کوبیده شدنِ باروها و خالی ماندنِ سنگرهای آیینها و ارزشها نداریم، هر آنچه میگویم برایتان بیهوده و بیجا به نظر خواهد رسید. بهر رو من از شما خواهان این نیستم که مرا برتابید، آنچه را خواهانم این است که آیا پاسخی برای انسانِ وامانده و وانهادهٔ امروز دارید؟ آیا انسانِ امروز در دلِ آیین و معنا و ارزش میزید یا بوفِ کوری است که ویرانههای پیرامون را نمیبیند و یا اگر هم چشمانی بینا دارد، با همان ویرانهها خو گرفته و با خود و در خود میزید و یا میپندارد که میزید؟ فلسفه همانا پیامبری است. فلسفه گرفتارِ تارِ تارتنکهای جامعهشناسی و