روانشناسی نیست. فلسفه تیزبینی و آینده سازی در دل سخن و سرود است

روانشناسی نیست. فلسفه تیزبینی و آینده سازی در دلِ سخن و سرود است. ایستادن و دل به اکنون سپردن و با آن کلنجار رفتن کارِ فلسفه نیست. فلسفه زیستنِ آنی است که "دیگر نیست" و "هنوز نیست". فلسفه یکسره دلهرهٔ "شاید هرگز نشود" را زیستن است. فیلسوف، شکارچی ایست که شاید هرگز بازنگردد و شکارِ شکارش شود. فیلسوف از اندیشهٔ خود پلی می‌سازد به میانِ چکادهای یک رشته‌کوه. پلی از آزمون نگذشته و خطربار و دهشت‌زا. پلی شکننده که هر دم می‌تواند در هم شکند و نه‌تنها خود که دیگران را نیز به درهٔ نابودی فرو غلتاند. پس اینجاست که فیلسوف درمی‌یابد که اگر نجاتی در کار است، تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد. به هر رو فلسفه خویشکاریِ کنشمندترین آدمیانِ روی زمین است؛ کنشمندی‌ای که به دیده نمی‌آید و دیگران دیوانه و بی کنشش می‌خوانند. آنان که آسمانشان تهی از خدایان نیست و خویِ نگاهِ به آسمان را از کف ننهاده‌اند، بیگمان گذرِ ستارگانِ دنباله‌دار را از دست نخواهند داد و بشاید بتوانند گردونه‌ای را که بر آن بنشسته‌اند، به آن ستارهٔ درگذر گره زنند و به جایی کوچ کنند که نه خود بل ستاره می‌برد. تا با خدایان ننشینیم و آنان را ننیوشیم چه پیامی از برای زندگانِ میرا خواهیم داشت؟ چگونه راه را راهنما خواهیم بود، چگونه از جایی خواهیم گفت که در دیدرسِ دیگران نیست؟ و آیا به‌راستی خدایان یاورِ فیلسوفانند یا فيلسوفان، بمانندِ "کاساندر" حقيقت را می‌گویند ولی محکوم به آنند که دیگرکسان باورشان نکنند و دیوانه‌شان بخوانند؟ آنان که در بیراهه‌ها و سنگلاخ‌های دشوار و ناهموارِ فلسفه گرفتارند، باید دریابند که از بخت و سرنوشتِ خود گریزی ندارند. باید بکوبند و بروند و بروند تا بشاید که آوایی از سوی خدایان بشنوند و باز بشاید که رهِ برون‌رفت بیابند. آنکه مرا می‌خواند چندگویی را به‌آسانی در سخنم درمی‌یابد و بشاید مرا مستِ بادهٔ نخورده و نیز رَه گم‌کرده خواند. لیک پندارم بر اينست که بهنگامِ رَه گم‌کردگی است که فلسفه چم می‌یابد و پیوند و گره بمیانِ خدایان و آدمیان و آسمان و زمین، آرزو می‌شود. فلسفه پیمودنِ راهی است بی‌پایان ولی نه بی‌آماج. فلسفه راه است نه ایستگاه. و از برای این است که فیلسوفِ رهرو و اندیشناک، به همراهِ حافظ در این بیابانِ پر دلهره شیون سر می‌دهد:
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصــود​​از گوشه‌ای برون آى اى کوکب هدايت
ازهر طرف که رفتم جز وحشتم نيفــزود​​زنهـار ازين بيابـان وين راه بی‌نهــایت
فلسفه کورسوی شمعی است در آن دور دورها و در افق، تا آن هنگام که باد مینوی برنیاشوبد و بر آن نَوَزَد. آن کورسوی در افق، تنها در پناهِ خدایان است که هنوز روشن است و به دیده می‌آید. آن کورسوی شمع هنوز در افق پیداست چراکه هنوز پیمان نشکسته و خود را آفریدگار و نگاهبانِ به خود ایستای افق نپنداشته و خشمِ خدایان برنینگیخته‌ایم. تنها در پناهِ آنی که ما را در برمی‌گیرد چم و معنا می‌یابیم. ما در دلِ جهان و هستی است که هستیم. ما در جهانیم بی‌آنکه جهان در برونِ ما باشد. ما در جهانیم و با جهانیم بی‌آنکه جهان باشیم. این راز و چیستان گشودنی نیست. هستى رازى است و ما چنگ زنانیم بر اين راز. چنگ برشکاری می‌زنیم بی‌اندازه نیرومندتر از خود. درست هنگامی‌که خود را در برابر جهان می‌پنداریم، در دلِ جهانیم. دیوار و کاغذ بی جهانند، به هم چسبیده‌اند ولی باهم و در کنار هم نیستند. در "هستی و زمان"، هایدگر سخنی دارد این‌چنین: "دو هستنده که در درون جهان فرادستی باشند و به‌علاوه در خودشان بی‌جهان باشند هرگز قادر به لمس کردن یکدیگر نیستند و هیچ‌یک نمی‌تواند در کنار دیگری باشد"، اکنون به گمان من اگر از اندیشه ورزیِ ژرف به دورافتیم و بی‌جهان شویم، هرگز نخواهیم توانست همدیگر را لمس کنیم و نخواهیم توانست در کنار هم باشیم. گورستان، ایستگاهِ مردگان است. هیچ مرده‌ای از اینکه در کنار مرده‌ای دیگر است آگاه نیست. مردگان نه همدیگر را لمس می‌کنند و نه درکنارهم‌اند. مردگان بی‌جهانند. مردگان هستی ندارند. مردگان نیستند، چراکه پرهیب‌هایی بی‌جهان و هستی‌اند. فلسفه در پناهِ رازِ بزرگ هستی، ما را از بی‌جهانی می‌رهاند و آنگاه می‌توانیم همدیگر را لمس کنیم و درکنارهم باشیم و نیز آگاه از اینکه درکنار همیم و با همیم. و باز آگاه از اینکه همراهیم و هم سرنوشت.
بياييم بی‌آنکه به هم بتازيم و خود کانونی پيشه سازيم، و با دریافت این‌که "وقت تنگ است"، به درنگ نشينيم و از خود و از ديگران بپرسيم چرا جهانى که در آن می‌زییم این‌چنین خون‌بار و این‌چنین بی‌سو و بی‌فروغ است؟ بپرسيم از خود و از ديگران که چرا هراندازه به دانش و توانايى آدمى افزوده می‌شود چندين برابرِ آن به ویرانی‌ها و خودباختگی‌ها و سو باختگی‌ها افزوده می‌شود؟
نزد هومر "کرونوس" هماره هميستارِ آدمى است. "کايروس" درست به آماج خوردنِ تيرى است که آدمى را روانۀ هادس می‌کند. آگاه شدن از سرنوشتِ خود جز