دردمندی و نا امیدی سودی ندارد. هیچ‌کس حتا خدایان نیز یاراى دگر کرد سرنوشت نیستند

دردمندی و نا امیدی سودی ندارد. هیچ‌کس حتّا خدايان نيز ياراى دگر کردِ سرنوشت نيستند. نزد سوفوکل، دانستن تنها بدبختىِ آدمى را آشکار می‌سازد. آژاکس و اودیپ نمادِ اين دانستن‌اند. در "کوئلت" می‌خوانیم که دانستن تنها دردمندى و بدبختی آدمى را فزون‌تر می‌کند. نزد دونس اسکوت "دانستن" جاى "ايمان" می‌نشیند. ابراهيم در برابر دهشتناک‌ترین خواستِ يهوه از او، هيچ نمی‌پرسد و هیچ چرايى بميان نمی‌آورد. او تنها به ايمانش تکيه می‌کند. نزد پاسکال مسيح تا پايانِ زمان، "در حالِ جان کندن است" و بر هیچ‌کس اين پروانه نيست که "بِخُسبد". نزد او تنها ايمان است که به سخن درمی‌آید. آتش ايمان است که او را از خوابيدن بازمی‌دارد.

لايبنيتس به اين باور است که "حتّا خدا بايد زير فرمان خرد باشد". براى کی‌یرکگارد "آنجا که خرد وامی‌ماند و آنجا که براى خرد پايانِ اميد است و ناشدنی رخ می‌نماید، درست آنجا براى خدا گسترۀ شدنی‌هاست و همان‌جا گسترۀ اميد است براى آنانى که ايمان دارند".

براى سن پل "خدا درست از نابخردانه‌ترین راه‌ها خواست خود را فرجامِش می‌بخشد.آنجا نه جايى براى خرد فلسفی يونانيان هست نه جايى براى معجزه‌های يهوديان".
در "کايروسِ" سن پل و هايدگر چه جايى براى خرد هست؟ چگونه می‌توان "زمانِ پايان" را از براى "پايانِ زمان"، خردورزانه زيست؟ در "کتاب پیدایش" ما با جابجا شدنِ ايمان با دانستن روبرو هستيم. خدا از آدمى ايمان و سازگارى با فرمان و فرمانبرى خواسته بود و در برابر، به او همه‌چیز بخشيده بود. مرد و زن به هیچ‌چیز نياز نداشتند. مار، براى آن دو، نيازى دروغين به میان آورد. آنجا همه‌چیز نيک بود و مرد و زن هر آنچه می‌کردند نيک بود و نيازی به شرم و بایدونباید نبود به‌جز آن يک نبايدى که خدا از آن دو خواسته بود. در آن ميوه هیچ‌چیز نيکى نهفته نبود که خدا آن دو را از خوردنش باز داشته باشد. خدا همه‌چیز آفريده بود و براى اينکه آدمى آزاد باشد براى او امکان دور شدن از خدا نيز داده‌شده بود.از براى اين، خدا آن ميوۀ ممنوعه را در باغ جا داده بود. آدمى آزاد بود و بی‌نیاز به دانستنِ اينکه آزاد است. از براى دانستن نياز به هستومندى بود که آدمى را در برابرِ دوراهی بنشاند و او را با يا "خدا" يا "دانستن" رويارو سازد و وادار به گزينش کند. خدا به آفرينشِ همه‌چیز توانا بود و از براى اين بود که بدى را باآنکه نيافريد ولى شدنی‌اش ساخت. مار جانورى بود که می‌توانست بدى را بشناسد ونيز بگسترد. و چنین نیز کرد. دانستن، آدمى را به‌سوی خود می‌کشد. ميوۀ ممنوعه پر کشش و فريبنده است و بُرونى زيبا ولى درونى دهشت‌بار و پوک و خاکسترین و مرگ‌آفرین دارد.(سنت آگوستین در شهر خدا از سیب سدوم می‌گوید که ظاهری طبیعی و زیبا دارد ولی درونش پوک و پر از خاکستر است). آدمى ميانِ مار و خدا نشانده شده و نزديکىِ خود به خدا و مار را خود اوست که رقم می‌زند. او هم چهر خدا بود و اکنون او به همراهِ مار از بهشت رانده می‌شود. او دیگر هر دم بیش‌ازپیش وابسته به مار می‌شود و دم‌به‌دم بايد از مار راهکار بخواهد. او ديگر باشنده ايست ناتوان و نيازمند و براى برآوردن نيازهايش، نيازمندِ دانستن. او ديگر نه با خدا و ايمان که به وارونه با مار و نياز و دانستن است که می‌زید. او ديگر اگر نداند می‌میرد و هر دم بايد بيشتر بداند. او بردۀ دانستن است. او دیگر آزاد نيست ( مگر آنکه مرگانندۀ مرگ بازآید). در هر زمان و در هر مکان، مرگ در کمينِ اوست. مرگ پايانِ او نيست بل با اوست. زندگى او مانند کودک ناتوانى است در آغوشِ غولى دل‌سخت بنامِ مرگ. اين غول کودک را می‌برد و می‌برد و هر جا و هر زمان که هوس کرد او را می‌بلعد. دلهره و دهشتِ مرگ هماره با اوست.
کانت آدمى را گستاخ‌تر می‌خواهد. او دانستن رامى ستايد. او آن‌چنان خرد را بزرگ کرده که حتّا دين را نيز در مرزهاى آن است که پروانۀ هستن و بودن می‌دهد. او آدمى را بیش‌ازپیش، در جهانى که خدا نفرينش کرده، به بند می‌کشد. اسپينوزا با تناب خرد خدا را به دارمی‌کشد و می‌کشد، هگل اونيفورم جنگ به تنِ خرد و ايدۀ مطلق خود کرده بر اسب سپيد می‌نشاندش . نيچه مرگِ خدا را چونان رخدادى بزرگ خوش‌آمد می‌گوید و آدميان را پیامبرگونه به فرزند زمين شدن و فراموشىِ آسمان و خدا فرامی‌خواند.
سن پل و داستايفسکى بر اين باور پاى می‌فشارند که "اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است" و اين دهشت‌بار است. ولى کسى چون سارتر فلسفۀ خود را با خوش‌آمد گويى به نباشندگى خدا گره می‌زند و دل‌شاد است چراکه براى او اگر خدا نباشد نشان از آزادىِ آدمى دارد و آدمی می‌تواند خود خود را بسازد و سرنوشت خود را خود رقم بزند. نيچه مرگ خدا را "گشودگى افق‌ها" می‌خواند و سارتر نباشندگىِ خدا را سرنوشت‌ساز بودنِ آدمى می‌شمرد. و هایدگر می‌گوید تنها يک خدا هنوز می‌تواند ما را نجات دهد.
از سخن هکتور در "ایلیاد" تا سخن سيکلوپها در "اودیسه"، از سخن اودیپ و مادرش ژوکاست در