«اودیپ شاه» تا سخن کرئون در «آنتیگون»، از سخن افلاتون در «اوتیفرون» تا سخن کانت در «دین در محدودۀ عقل تنها» چه‌ها می‌یابیم؟

"اودیپ شاه" تا سخنِ کرئون در "آنتیگون"، از سخن افلاتون در "اوتيفرون" تا سخن کانت در "دین در محدودۀ عقل تنها " چه‌ها می‌یابیم؟ يا بی‌خدایی يا ترديد در باورهاى دينى و يا خدا را در مرزهاى خرد زندانى کردن.
کرونوس فرزندان خود را می‌بلعد. او آينده و آيندگان را در خود می‌بلعد. در کرونوس هيچ اميدى نهفته نيست. سن پل و هايدگر می‌خواهند از دستِ کرونوس رهايى يابند. کايروس همان فريبِ زمين است که سنگى بجاى زئوس به کرونوس بلعاند. کايروس نيز مانند زئوس که بيرونِ کرونوس می‌ماند از براى خود است نه در دلِ کرونوس. کرونوس زمانِ گذر دم به پسِ دم است. در کرونوس، گذشته و اکنون و آينده يکى به پسِ ديگرى می‌آید و می‌گذرد و هر دم با دمِ پيشين همدم است و از آن است که می‌آید. ولى کايروس از سرشتی ديگر است. گويى از نهستى برون جهيده و با هيچ دمى همدم و دمخور نيست. کايروس نه با گذشته هم‌پیمان است و نه با آينده همراه. گذشته و اکنون و آينده دالان‌هایی در دلِ يک هزارتو هستند، دالان‌هایی که از هم می‌گذرند. ولى کايروس گويى از هزارتوى کرونوس رهيده، گويى ريسمانِ آريان در چنگ اوست و از آنِ خودِ اوست. به بيرون از هزارتو، کايروس به خود ايستاست و در فراسوى سه پارۀ کرونوس ايستاده است. براى سن پل، زمانِ مسيح این‌چنین زمانى است. زمانى از براى خود و در فراسوى زمانِ ديگران. زمان مسيح، زمانِ پايان است. زمانِ بی‌آغاز و بی‌پایان است. زمانِ بی‌آغاز و بی‌پایان، زمان نيست، جاودانگى است. اگر نزدِ هومر، کايروس آن‌چنان دهشتناک است، چراکه درست دمِ فرونشستنِ تير در دلِ قهرمان را نمايان می‌سازد، به وارونه، کايروسِ سن پل و هايدگر، کايروسِ رستگارى است، آستانۀ آفتابى است هميشه تابان که غروبى نمی‌شناسد.

شگفت‌آور است که هرگاه لب به سخن می‌گشایی و ازآنچه زیباست پدافندی کرده و آن را برای خود و دیگران می‌خواهی، با نگاهی ریشخند آمیز روبرو گشته و این پاسخ را دریافت می‌کنی که این سخنان، شاعرانه و زیبایند ولی آدمیان برای رسیدن به آن، نیاز به "زمانِ بسیار بلندی" دارند و یکی دو پشت باید بگذرد تا شرایطِ موردنیاز فراهم شود. تا آن هنگام باید به اندک چیزها بسنده کرد. می‌گویند افق‌ها دورند و ما این نزدیکی‌ها می‌زییم.

گویی کرانه‌های دور در دلِ چکامه‌ها و داستان‌ها زیبایند و هرگز از برای فرجامِش پرورانده نشده‌اند. آری این است پاسخِ میان‌مایگانی که بی افق می‌آیند و بی افق می‌روند. این میان‌مایگان آن‌چنان پرشمارند که هر آواز و آوای دلگشایی را در دلِ هیاهوی خود پوشانده و پروانهٔ گذر نمی‌دهند. میان‌مایگان در دلِ چم و معنا نمی‌زیند، آنان در دلِ مرداب، اقیانوس‌ها را واهی می‌انگارند و سراب می‌خوانندش. مانند کودکان، هر آنچه دیگران دارند آنان نیز همان رامی خواهند. دل‌هایشان همانی را می‌خواهد که چشمانِ کم‌سویشان می‌بیند. این میان‌مایگان از برای کِهمنشی‌های خود، والاترین و نژاده ترین آدمیان و امیدهایشان را گروگان گرفته‌اند. در گسترهٔ این میان‌مایگان پرشمار، چگونه می‌توان والایی‌ها را گستراند، چگونه می‌توان به این وانهادگان از بادهٔ ناب گفت هنگامی‌که نام تاک و رزان به گوششان آشنا نیست؟ شوربختانه هماره پیش پای آنی که می‌رود و باز می‌رود و از ستارگان چشم برنمی‌دارد، چاله‌ای هست که پای او در خود کشد و به زمینش زند. و این خود دلیلِ استواری برای میان‌مایگان است که نگاه و راه و پویش او را ریشخند کنند و بیراههٔ خود پیش گیرند. این میان‌مایگان را به چکادها هم اگر بُردی، بدان که بجای کرانه‌های دوردست، دره‌ها را خواهند نگریست. این میان‌مایگان گردآمده و پُرشمارند و جهان را پُرکرده‌اند. آن‌چنان این هرزه گیاهان خود گسترانده‌اند که دیگر جایی گُلی نمی‌روید. پُرزورند و پُرشمار و کاری از دست والایان ساخته نیست. نژادگان با دلی اندوهبار همدیگر را دلداری داده و می‌گویند بازهم و چون همیشه ما هم هرچه توانستیم کردیم ولی ما نیز سرانجام دریافتیم که تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد. و بر نژادگان است که نگذارند این خدا در دلِ سرودها و چکامه‌ها بمیرد و دیواری باشند در همیستاری آنی که گفت "خدا مرد و مرده می‌ماند" و بر درفشش نوشت : آدمی سنجهٔ همه‌چیز است. فلسفه همان‌گونه که افلاتون بارها می‌گفت "پیشکشی مینوی" است. بیابان در گسترۀ میان‌مایگان می‌گسترد. فیلسوفان را خویشکاری آن است که ابرهای اندیشه را بارور سازند تا بر این خاکِ خشک و خسته ببارند و ریشه‌های کهن و خفته در آن را جانی دوباره بخشند، به این امید که بشاید سر برآرند و باز جوانه زنند.

خسرو یزدانی – دکتر فلسفه از سوربن پاریس

۲۲ نوامبر ۲۰۱۷ – فرانسه

کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel