«آیا براستی آدمی سنجه‌ی همه چیز است؟».. آتن سدۂ ﭘنج ﭘیش ازعیسا بسیار به روزﮔار ما میمانست

« آیا براستی آدمی سنجه ی همه چیز است؟ »

آتن سدۂ ﭘنج ﭘیش ازعیسا بسیار به روزﮔار ما میمانست. در آن روزﮔاران نیز آدمیان خود را به چکادِ خود بسندگى مى کشاندند. پهنه هاى اﺳﭘند (مقدس) را یکى به پس دﻴﮕرى کنارنهاده و بیهوده می خواندند. آنها گرد هم می آمدند، به یاری سخن و گفتار و جستار و کنش می کوشیدند به هرآنچه می خواهند دست یابند؛ به این باور رسیده بودند که سخن و گفتگو آنچنان نیرویی در دل دارد که می تواند بیراهه ها را به راه دگرسازد. آدمی باور آورده بود که می تواند به یاری اندیشه و درنگ بر آنچه روی می دهد هنایش (تأثیر) گذارد و آن را به راه دلخواه کشاند.آدمی به یاری هنرها و کاردانیها و دانش ها در این پندار بود که حتا مرگ را نیز می تواند بفریبد. سیزیف و اولیس را سرمشق آن روزگاران می توان شمرد. آدمی می رفت که خود را رویداد بخواند. آرام آرام استوره ها به کنار نهاده می شوند، بازگویان که سرایندگان بودند و جایگاهی به بلندایی پیامبران داشتند، بیهوده می گردند. نیاز به «موز»ها و هومر از آن ِ روزگاران ناپختگی خوانده می شود. شهر خود را در روان آدمیان می گستراند. هرچه بیشۀ اسپند تهی از درختان دین و آیین می شود، بجای آن نهال شهر و شهروندی و خودبسندگی آدمی کاشته می شود. این بیشۀ پهناور جایی پایان می گیرد که آنجا مغاکی دهان گشوده است. و از دل مغاک خدایی توفان به دست و با لبخندی بر لب، درختان را می نگرد. پرشمار درختان و نونهالان به ژرفای مغاک فروکشیده و بلعیده می شوند و آوای فریاد و شیون آنان به گوش آن انبوهی که در دورترها هستند نمی رسد. آن دیگران با شادی و خودباوری فراوان بر همدیگر فشارمی آورند تا پیشتر آیند و آن فریادها و هشدارها در هیاهوی این به پیش تازان شنیده نشده و ناپدید می شود…
آدمی که هیچ بیشتر از آن بخاری نیست که در هوای سرد زمستان از دهان بیرون می آید، اکنون خود را در جایگاه خدایان می دید. او خود را سنجۀ هرآنچه هست و نیست می خواند. خدایان آدمیان را در چکاد است که با آذرخش خود فرومی کوبند.
آژاکس و هراکلس و کرئون و اودیپ و آگاممنون را در آغاز به چکادها می کشانند و آنگاه با انگشت کوچک خود آنانرا به مغاک نیستی فرومی غلتانند. یهوه، دل فرعون را در آغاز به خواست خود است که سنگ می سازد تا او دست به هرآنچه می خواهد بزند. سپس بر او با همۀ نیرو و توان فرومی کوبد و به تباهی اش می کشاند. نخست روا داشته می شود که برج بابل آنچنان بالا رود که آسمان را بخراشد و درست همانجاست که درهم کوبیده می شود. آدمیان به هزار زبان به سخن درمی آیند، همدیگر را درنمی یابند و هرکس با همسایۀ خود بیگانه می گردد. اینهمه رنج و جانگدازه به یک نشانۀ انگشت خدا گره می تواند خورد.
در چنین روزگاری که سرداران و سروران، شهر را جای خدایان نشانده اند و زر و سیم تندیسهای خدایان را نیز در پیشیاری رستگاری شهر بکار می بندند، دیگر هیچ اسپندی بجز شهر نمی ماند و همه چیز با شهر و شهروندی است که روا یا ناروا می گردد. شهر و فرمانروا بر زندگان و مردگان فرمان می رانند. از برای شهر می بایست زیست، از برای شهر می بایست مرد. گویی ناف جهان دیگر نه دلف که شهر است و بس. کاخ آنچنان ارجی می یابد که گویی ستایشکده است و آنگاه که فرمانروا از آن برون آید گویی خدایی بر درگاه آن ایستاده است. کشتگان از برای شهر کشته می شوند و بر فراز گور کشتگان و آیین ناسپند شهری، فرمانروای سیاست سخن می گوید بی آنکه یکبار نام خدا بر زبان رانده شود.
سراینده از سوی موزها توانِ سرایش می گرفت و خدایان بر آنان می دمیدند. اکنون فرمانروای شهر نه از خدایان که از شهر الهام می گیرد. آدمیان با همۀ رده ها در برابر خدایان، میرایانی یکسان و برابر بودند. اکنون انجمن شهر قانون می گذارد و دربرابر قانون، آدمیان برابر می شوند. قانونهای ناسپند و مردمیک (انسانی) جای قانونهای خدایی می نشینند و خود ِ قانون ِ ناسپند جانشینِ خدا می شود. همه چیز در پرتو دانش و توان آدمی از تیرگی ها و سایه ها بیرون می آید. آدمی و شهر بر همه چیز روشنایی می پراکنند و بر آن چیره می گردند.
تراژدی در دل ِ روشنایی ِ روز، شب را نمایندگی می کند. تراژدی بازتاب و پژواکِ آوایی است که از دل شب می آید و سایه ها را می گسترد. تراژدی سوگ-آواز بلبلی است بر لانۀ تهی از جوجه هایش؛ شیون و مویه ای است بر تباهی و آگاهی دیررس. تراژدی نوشدارویی است که هماره به پس مرگ می رسد. تراژدی پیشنمایی (صحنه) است یکسره اسپند (مقدس). تراژدی آدمی را به آدمی می نمایاند ولی در آینه ای مینوی. در تراژدی ها پیاپی نام ترویا بازمی آید : ترویا، ترویا، ترویا، ترویا… چراکه بیگمان شهر هماره نابود شدنی است، درست بوارونۀ انگاره ای (تصویری) که شهر از خودش ساخته است. تراژدیِ سوفوکل بر آنچه هزاره ها آنرا باز گفته بود انگشت گذاشته و آنرا بازمی گوید : آدمی باشنده ای است تنها برای یک روز. تنها نادانان فردایی برای خود