https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
دارند آنجا که هنوز امروزشان پایان نیافته است
دارند آنجا که هنوز امروزشان پایان نیافته است. آدمی جایی در بازی ِ دهشتناک ِ خدایان گرفتار می گردد که خود را رهاشده و آزاد می پندارد. می پندارد که می تواند سرنوشت خود را رقم زند٬ می پندارد که سیاست رهایی بخش است. سازمان آتشنشانی خود را، آدمی بر دهانۀ اِتنا ساخته و گویا بر آن نیز می بالد. آدمی در این بازی دهشتناک افکنده شده که گویا بی یاری ِ ویرژیل، دانته را توان پیشروی در بیشۀ تاریک هست. در این پندار دهشتناک فرورفته که بی یاریِ آتنا و در نبودِ بادۀ آپولونی، اولیس با هشیاری و اندیشه می تواند هر سیکلوپی را کورسازد و از دخمۀ مرگ و تباهی رهایی یابد. سوفوکل ما را به سوی تیرگی ها و شب می کشاند؛ چشمهای فراخبستۀ ما را می گشاید. او ما را راه رستگاری نمی آموزد. تراژدی آموزۀ رفتاری و اخلاقی ندارد. تراژدی پرداز آموزگار شهر نیست، پیامبر ِ دهشت است.
آیین یونانی پاسخی بر پرسشها نیست. کار آن، افزودن بر پرسشهاست. بینشی است دیگرسان که ما را تنها آگاه از این می سازد که بر پشت ببری نشسته ایم. زندگی سرودی است زیبا و دهشتناک. هر دم از زندگانی همان دمی است که آندروماک با کودکی درآغوش از شوی خود جدا می شود؛ از شویی که از ژرفای دل دوستش می دارد. از او برای همیشه جدا می شود. هکتور به سوی مرگ می رود و این دیگری چشم به راه مرگ ِ کودک و بردگی ِ خویش. در یک دم لبخندی به لب و اشکی بر دیده. تراژدی دریافتِ این پیام است که تاسهای زئوس هماره خوب می نشینند و هر جانگدازه ای به خواست اوست که سراغ ِ آدمی می آید. هرگز درنخواهیم یافت چرا چنین کردند و چرا این چنین شد. تراژدی پیام پذیرش دین و آیینی است که خردِ آدمی ناتوان از دریافت آن است. دانش و هنر و کاردانی پرومته ای توان شکافتن ِ دیوار چیستانهای مینوی را ندارد. پرومته امیدی کور به آدمی پیشکش کرده است؛ تراژدی سوفوکل این امید و دروغین بودنش را به نمایش درمی آورد.
خدایان پرتوانند، دهشتناکند، ستایش انگیزند، نیروبخش و نیروگیرند و اینهمه را بی آنکه دریابیم باید که پذیرا باشیم . آدمی باشنده ای است برای تنها یک روز. در یک روز چه چَمی (معنی) در برابر نامیرایی نهفته است ؟ نافِ جهان، نافِ جاویدانِ جهان، دِلف است و سخنِ راست و آشکار شدن ِ نهان، تنها وتنها از آنجا می تواند آمد و بس. نهانگوی دلف پیام آور آپولون است و آپولون تنها برنامه های زئوس را بازمی گوید. دلف خود را در دل شهر استوار نساخته؛ شهر به دلف وابسته است و نه بوارونه. هیچ شهری بی آنکه آپولون بخواهد بنانمی شود و هیچ شهری بی آنکه او بخواهد برجای نمی ماند. دلف پایدار است و مانا، و شهر و آدمی، گذرا. خدایان نه در شهر می گنجند ونه در خرد آدمی. در دل زمان، که هرگز در تراژدی به سود آدمی نیست، هرچه بی ارجی و کمبود کاردانی و دانش آدمی بیشتر رومی شود، هم هنگام سترگی و دهشتناکی و پرارجی خدایان آشکارتر می شود. کتاب را در کتابخانه می گذارند، نه بوارونه. از برای دانستن چه هستیم و چه بودیم و چه خواهیم شد، باید از شهر بیرون رفت، به سوی ناف جهان رفت و از نهانگوی آن پرسش کرد. آنگاه که نهانگو به شهر می آید تنها ازبرای آشکارسازی جان گدازه ای است که یا رخ داده و یا رخ خواهد داد. شهر بی یاری دلف بزودی در تباهی و مغاکِ نابودی فروخواهدرفت. آدمی سنجۀ هیچ چیزی نیست. آدمی دود است، سایه است، پَرهیب (شبح) است.
خدایان از موزها می خواهند که داستان رنج و دردمندی و مرگ آدمیان را بسرایند. آنان این سرود و سوگ-آوازها را دوست می دارند. ما بازیگران نمایشی دهشتناک هستیم که خدایان را شادمان می سازد. آنچه بردوش ما نهاده شده، هرچه بهتر بازی کنیم، خدایانرا بیشتر شاد کرده ایم. هرچه زیباتر کردن این نمایشِ دهشتناک بردوشهای ماست. این است پیام تراژیک.
زرتشتِ نیچه می گفت هرچه در زندگی ژرف بنگری در رنج ژرفتر نگریسته ای. تراژدی این ژرفنگری در رنج را به پیشنما می برد. آنجا که آنتیگون، کُر، نگاهبانان و کرئون از خدایان می گویند بی آنکه سخن خدایان را بگویند، تیرزیاس سخن خدایان را به شهر می آورد و تراژدی آغاز می شود. در تراژدی ها زمان هرچه پیش می رود، پس را می هاید. آدمی باید پیش رود تا دریابد که گرفتار پس است. آینده گرفتار گذشته است. مادر فرزندی را به جهان می آورد که در گذشته در او نهاده شده. حتا خدایان نیز نمی توانند از هماغوشی با میرایان فرزندانی نامیرا به جهان آورند. یا نباید می شد و یا اگر شده، تا پایان، راه ِ ویژۀ خود را خواهدرفت. خاندان «لابدیسید» نباید ریخت می گرفت و اکنون که آمده هرچه زودتر باید پایان یابد. چونان سخنِ دهشت آفرینِ سیلن : «آدمی (خاندان لابدیسید) بهتر بود که به جهان نمی آمد ولی اکنون که هست، هرچه زودتر ناپدید شود بهتر است». اگر اِتِئوکل یا ُپلی نیس یا آنتیگون یا ایسمِن بچه دار شوند، این جانگدازه دنباله خواهد داشت. پس بهتر است دیگر پایان گیرد و بی دنباله شود؛ و این همه در خود، همان سخن سیلن را