📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
هر برادر گسسته ازمادر و خواهرش به سوی دریافتن به یک خود مستقل رانده میشود ولی در روایتش درمی یابد که زبان به جای ترمیم فقط به تک
هر برادر گسسته ازمادر و خواهرش به سوی دریافتن به یک خود مستقل رانده می شود ولی در روایتش درمی یابد که زبان به جای ترمیم فقط به تک افتادگی و بیگانگی بیشتر نزدیکش می کند و در نهایت به وضعیتی از عدم هستی مانند وضعیت جنینی می رسد.بنجی که هرگز از مرحله ی جنینی فراتر نرفته است آن چنان به هر چیز نزدیک می شود که می تواند آن چه را قابل بازنمایی نیست بازنمایی کند،چیزی که کریستوا آن را گفتار رمزی یا ارتباط رودرروی زبانی با مادر می نامد(در فاز قبل از آینه ای یا کورا).
تا جایی که به چشم می خورد بنجی فقط ناله می کند و زوزه می کشد ولی چون به ساحت سمبولیک یا نمادین و زبان برای شناخت افکار بنجی دسترسی نداریم فاکنر تا جایی که ممکن است استدلال کردن را از زبان او حذف می کند.وقتی بنجی بازی گلف را تماشا می کندفقط دقیقن آن جه را می بیند بازنمایی می کند :
“از میان نرده و لابلای گل های پیچاپیچ من می توانستم زدن آن ها را ببینم .داشتند به طرف جایی که پرچم قرار داشتپیش می آمدند و من از کنار نرده راه می رفتم.بعد پرچم را زیر سرجایش گذاشتند و به طرف میز رفتند و او زد و آن یکی زد.”
بنجی بر دید واقعی و نه انتزاعی تکیه می کند و عدم توانایی در معنابخشی او را به کورای رمزی فروتر می برد.ترمی که کریستوا از افلاطون گرفته است تا مدلی را که قبل و در ورای زبان است نشان دهد.اختلال عقلانی او مانع می شود تا از زبان به عنوان یک ساختار سمبولیک استفاده کند و گفتار او تنها دربردارنده ی بیان تحت بیان واقعی چیزهاییست که می بیند و می شنود.چون او نمی تواند از ساحت سمبولیک|(زبان)برای جایگزینی خواهر و یا مادر خود استفاده کند ،کدی را نه از طریق زبان بلکه توسط ابژه های مربوط به او مانند بالش ،دمپایی و آتش می شناسد.در حالی که ارتباط او با کدی ا ز طریق ابژه ها و نه واژه ها می تواند بر نوعی جریان تخیل دلالت کند عملا نمی تواند از آن ها به عنوان سمبول کدی استفاده کند چون سمبول برای او وجود ندارد.
او فقط کدی را احضار می کند ولی نمی تواند خواهرش را باز پس آورد.فاکنر در ضمیمه ی کتاب می گویدکه بنجی خواهرش را به یاد نمی آورد ،فقط فقدان او را احساس می کند .بنابرین بنجی بین پیوستن با کدی و جدایی از او به دام افتاده است.چون او نمی تواند زبان را جانشین این رابطه ی ماقبل زبانی کند نمی تواند وارد ساحت قانون پدر یا زبان شود؛جایی که واقعیت امری زبانی است.در ضمن او به طرز وحشتناکی به خاطر تنها تلاشش برای سخن گفتن تنبیه شده است وزمانی که حمله ی مفروض او به دختری در فنس رخ داد:
“من سعی داشتم بگویم ومن او را گرفتم و سعی کردم بگویم و او جیغ کشید و من سعی کردم تا بگویم”
تلاش بنجی برای حرف زدن بد تعبیر می شود و شاید به عنوان تلاشی برای تجاوز تلقی شود.جیسون بلافاصله او را اخته می کند،واقعیتی که بنجی به خوبی از آن آگاهست “
“من لخت شدم و من خودم را دیدم
.و من شروع به گریه کردم.ساکت،لاستر گفت.به آنها نگاه کردم .کاری کردند که خوب نبود.آنها رفتند.”
بنجی این موضوع را تشخیص داده و برای این واقعه شیون می کند.او درمی یابد که هرگز وارد فاز مردانگی نخواهد شد و هویت مستقل پیدا نخواهد کرد و تنها پاسخ او”گریستن”باعث رانده شدن بیشترش به فاز ماقبل زبانی می شود.زبان که بر اساس تئوری لاکان باید او را در قلمروی پدری مستقر کند او را به کورای مادری پس می برد و در آنجا خاموش و اخته نگه می دارد.با این وجود او از جیسون و کونتین به کدی نزدیکتر می ماند ،دقیقن چون در کورای ماقبل زمانی قرار دارد.او از زبان پدر استفاده نمی کند تا به مادر یا خواهر خود برگردد اما کدی را از طریق ابژه ها احضار می کند.این احضار ابژه ها به جای کدی ممکن است غیاب کدی را تشدید کند اما حس وجود فیزیکی او را برجا می گذرد چون او هرگز کدی را با چیزی عوض نکرده است – سمبول را جایگزین او قرار نمی دهد.فقط از طریق تکنیک های مربوط به زنانگی است که بنجی کدی را احضار می کند.کدی در ذهن او همیشه هم حاضر و هم غایب است.در ضمن زمان برای او خطی نیست بلکه مدلی ازلی و تکراری دارد که کریستوا آن را زمان زنانه می خواند.این امتیازی برای او نیست چون این موفقیت او را در تله ی رکود ازلی خواهد افکند.
عدم توانایی در فراتر رفتن از فاز ماقبل زبانی منجر به جنون می شود.نیازی به حل شدن بنجی در کدی نیست و باید به لحاظ روانی از او جدا شود،حرکتی که او هرگز به پایان نمی رساند.بدون به دست آوردن صدا او نمی تواند یک خود مستقل بسازد و علیرغم میل کدی یک بچه بیچاره باقی می ماند.کونتین برخلاف او تلاشی برای قرارگیری در ساحت سمبولیک انجام می دهد ولی ساحت مادری یا پیشازبانی مدام او را به اسارت تهدید می کند.گرچه پدرش به او می گوید که معصومیت فقط یک کلمه است ولی او با کلمات راحت نیست چون فکر می کند برای ان ها هم بسیار بزرگ و هم بسیار کوچک است.