روباه و زاغ.. روزی بود و روزگاری بود

#پارودی

روباه و زاغ

روزی بود و روزگاری بود. زاغکی بود که قالبِ پنیری دید، بعدش هم آن را به دهان برگرفت و زود پرید. اما بشنوید از احوال صاحبِ قالب پنیر، که دو دستی بر سرش کوفت و فریاد برآورد:
«آهای سیاه‌سوخته‌ی بدترکیبِ دزد، می‌دونی پنیر چه‌قدر گرون شده؟! حالا چه خاکی به سرم بریزم...»
مرد همین‌طور فریاد زنان و بر سر کوبان، دنبال پرنده دوید. ولی زاغک که گوشش بدهکارِ قیمت دلار و سکه و کلاً تحریم و برجام و این حرف‌ها نبود، رفت و رفت تا به درخت گردویی رسید. روی شاخه‌ای نشست تا با پنیر و گردوی تازه، صبحانه مفصلی بخورد. هنوز قالب پنیر را روی شاخه نگذاشته بود، که دید روباهی پای درخت ایستاده است. روباه چشمش به قالب پنیر افتاد و شروع کرد به تعریف از قد و بالا و رنگ چشم‌ها و پرهای زاغ. نه این‌که پنیر دوست داشته باشد، اما توی خبرها شنیده بود که پنیر کلی قیمتش شده، و می‌شود آن را خوب فروخت. خلاصه برای زاغکِ قصه ما آن‌قدر "قد و بالای تو رعنا رو بنازم..."، و "تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبه..."، و از این‌جور چیزها خواند، تا عاقبت همان شد که می‌خواست. یعنی زاغِ ابله منقار باز بکرد و پنیر بیفتاد. پرنده که بیشتر از هر چیز، از خریّت خودش لجش گرفته بود، از همان بالای درخت مثل گلوله روی سر روباه فرود آمد، و شروع کرد با چنگ و منقار به سر و کله‌اش زدن. روباه انتظار چنین حمله انتحاری‌ای از زاغ نداشت، برای همین گیج و منگ دور خودش می‌چرخید و شلنگ‌تخته می‌انداخت. در همین احوال بود که صاحبِ پنیر سر رسید. با تور زاغک را گرفت، و با چماق بر سر روباه کوفت و نفله‌اش کرد. بعد زاغ را بُرد به مردِ پرنده‌فروشی که پرنده قاچاق می‌کرد، فروخت. از پوست روباه هم پالتو و کیف درست کرد و شیرین توی بازار آبشان کرد. آخر سر هم با پولش کلی قالب پنیر خرید و چپاند توی یخچال. هر چندروز، قالب پنیری می‌گذاشت جایی، تا زاغی ببیند و به دهان برگیرد و زود بپرد، و ماجرا تکرار شود.
این‌گونه بود که صاحبِ پنیر فهمید، از هر تهدیدی می‌شود فرصتی طلایی ساخت.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii