سم کشنده.. صبح که پسرک بیدار شد، دید هاپو با دهان کف‌کرده گوشه‌ی حیاط افتاده است

#داستان_کوتاه

سمّ کُشنده

صبح که پسرک بیدار شد، دید هاپو با دهانِ کف‌کرده گوشه‌ی حیاط افتاده است. هراسان رفت بلندش کند اما بدنش خشک شده بود. هاپو هدیه‌ی پدرش بود. هشت ماه پیش، روزی که پدر می‌خواست برود، هاپو را آورد تا پسرک کمتر بهانه‌گیری کند. توله‌ی کوچکی بود، اما به زودی حسابی رشد کرد. هرچه هاپو بزرگ‌تر می‌شد، پسرک بیشتر به او عادت می‌کرد. بهش غذا می‌داد، می‌شستش و باهاش حرف می‌زد. از دلتنگی‌اش برای بابا می‌گفت، از کارهای مخفیانه‌ی دوستانش در مدرسه، از گریه‌های یواشکی مادرش، و از تمام رازهایی که نمی‌توانست به کس دیگری بگوید. وقتی هاپو آن‌قدر بزرگ شد که بتواند واق‌واق کند، یک روز مرد همسایه در زد. پسرک شنید که مرد به مادرش گفت نگه‌داشتن حیوانی نجس توی خانه صلاح نیست. می‌گفت شما که خودتان اهل نماز هستید باید بهتر بدانید تا هفت خانه آن‌طرف‌تر از خانه‌ای که سگ در آن هست نمازخواندن مورد دارد. پسرک که توی حیاط داشت با هاپو بازی می‌کرد، از همان‌جا گفت:
"ولی من همیشه هاپو رو حموم می‌کنم. با شامپو. تمیز تمیزه. تازه یادش دادم فقط تو باغچه جیش کنه."
مرد همسایه چیزی نگفت. مادر از حیاط بیرون رفت و در را آرام بست. پسرک نگران بود. رفت پشت در گوش ایستاد، ولی مادرش و مرد همسایه آهسته حرف می‌زدند و او فقط توانست حرف‌های آخر مرد را بشنود:
"خدا بزرگه. خیر باشه ان‌شاالله. به سلامتی برگردن. به‌هرحال از ما گفتن بود همشیره. درست نیست."
در باز شد و مادر داخل آمد. در را پشت سرش بست و به آن تکیه کرد. پسرک که داشت سرِ هاپو را ناز می‌کرد، صورت درهمِ مادر را دید. مادر چادرش را جلو صورت گرفت و به داخل خانه دوید.
مرد همسایه هر ماه یکی دو بار می‌آمد و چیزی درباره هاپو به مادر می‌گفت. آخرین بار دیروز بود. یک هفته از روزی که پدر را آورده بودند، و تمام کوچه را عکس‌های او و ریسه‌‌های کوچک و سه‌گوشِ سیاه پُر کرده بود، می‌گذشت. این‌بار اما مادر آرام صحبت نکرد، آرام گریه نکرد. سرِ مرد همسایه جیغ کشید و بعد در را به هم کوبید و بلندبلند گریه کرد. پسرک هم گریه کرد. در این یک هفته مدام می‌زد زیر گریه و به حرف‌های آقایی که آن روز جلوی جمعیت صحبت کرده بود فکر می‌کرد. توی مدرسه اغلب حرف‌های آن آقا را برای دوستانش تکرار می‌کرد. مثل آن آقا با صدای گرفته می‌گفت بابایش شهید شده است. می‌گفت بابایش قربانی اعتقادات خشک و منحرفِ عده‌ای مسلمان‌نما شده است که آبروی اسلام را برده‌اند. معنی این حرف‌ها را درست نمی‌فهمید، اما آن‌ها را با خودش تکرار می‌کرد تا یادش نرود.
توی مدرسه همه دوره‌اش می‌کردند و آقای معلم روی سرش دست می‌کشید. او برای همه تعریف می‌کرد که چه‌قدر آدم برای خاک‌سپاری بابایش آمده بودند.
یک هفته بعد از خاکسپاری، هاپو تا صبح زوزه کشید و صبح مُرد. بدنش مچاله شده بود و مادر بین گریه و بی‌تابی‌های پسرک، آن را توی کیسه‌ای انداخت. در کیسه را بست و آن را بردند انداختند توی سطل زباله بزرگِ سر کوچه. وقتی برمی‌گشتند، مرد همسایه از لای در سرک می‌کشید. مادر با دیدن مرد، دست پسرک را آن‌قدر محکم فشار داد که دردش گرفت. بلند گفت: "مامانی، هاپو قربونی اعتقادات خشک و منحرفِ یک مسلمون‌نما شد که آبروی اسلام رو برده..."
پسرک صورتش را که پوشیده از اشک و آب بینی بود لای چادر مادر فرو کرد و ناله‌کنان گفت:
"یعنی هاپو هم مثل بابا شهید شده؟!"
درِ خانه‌ی همسایه با صدای سنگینی بسته شد.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii