اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زوج جوان دست در دست هم در پیاده رو شلوغ قدم میزدند
#داستانک
زوج جوان دست در دست هم در پیاده رو شلوغ قدم می زدند . از کوله دختر و کت و شلوار و سامسونت پسر معلوم بود که هم دانشگاهی هستند . سن و سالشان هم نشان می داد ترم های آخر را می گذرانند و این شب عیدی ، بعد از کلاس ، آمده اند دوری در کوچه و خیابان بزنند تا کمی باد به مغز های پر از فرمول و مجهولات و معلوماتشان بخورد . بوی خوش شیرینیِ تازه در هوا پیچیده بود . مغازه قنادی کمی جلوتر قرار داشت و وقتی زوج جوان به آن نزدیک شدند ، دختر گفت :
+ وای ! یهو یه جوریم شد .
- چی شد عزیزم ؟
+ نمی دونم انگار ضعف کردم .
- شاید فشارت افت کرده ؟
+ آره گمونم .
- یک لحظه صبر کن .
و پسر درِ کیف سامسونتش را باز کرد ، یک شکلات از آن بیرون آورد و به دختر داد .
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii