اون وقت‌ها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود

#داستانک

اون وقت ها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود . وقتی مامان می گفت "بزار شب به بابات بگم : " معنیش دوباره کمربند چرم سیاه بود و ردخور هم نداشت .
من و شیلا اندازه ی موهای سرمون از باباهامون کتک خوردیم . گاهی می رفتیم یه گوشه ی دنج و یواشکی جای کبودی ها رو نشون هم می دادیم . شیلا می گفت باباش وقتی کفری میشه از کار هاش و دستش به کمرش میره میگه :
"می زنمت تا بفهمی کتک و کارهایی که تو می کنی جفتش مال حیوونه ، پس یاد بگیر مثل آدم رفتار کنی تا کتک نخوری ."
من هم می گفتم آقام که کمر بندش رو دور دستش تاب میده همیشه ورد زبونش یه چیزه :
" زهرا به خدا قسم که تو هیچ وقت آدم نمیشی ، آخرش هم یه آشغالی میشی عین اون خاله پتیاره ات ."

حالا هیچ کدوم از جای کبودی اون کتک ها نه رو تن من هست و نه رو تن شیلا . ولی اون شده دکتر روانشناس همین کمپ ترک اعتیادی که من توش امروز بستری شدم .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii