آستانه

#داستانک

آستانه

دیشب هوا تاریک بود و من هم اصلا حوصله‌ نداشتم چهار طبقه را پایین بروم و کورمال کورمال دنبال لنگ کفشم بگردم. مستقیم رفتم به اتاق، در را به هم کوبیدم و مثلا خوابیدم. بعدش هم واقعا خوابم برد. به هر ترتیب حالا می‌بینم گشتنم هم فایده‌ای نداشته جز این‌که بجای امروز صبح، از همان دیشب جوشش را بزنم که چطور با یک لنگه کفش باید بروم سرِکار؟
اگر سرش را ندزدیده بود الان لنگ کفش بیچاره من بجای تاب خوردن روی شاخه درخت کاجِ توی حیاط خلوت، داشت در جاکفشی انتظار پای چپم را می‌کشید. البته احتمال بیست به هشتاد هم بود که دماغش بشکند، و این ابدا به دردسرش نمی‌ارزید. پس هنوز هم باید خودم را جزو خوش‌ شانس‌ها بدانم. ولی کاش وقتی مثل هر شب بعد از دوازده ساعت کار مداوم و تا کمر فرورفتن درون موتورِ ماشین‌های مردم، پایم را داخل خانه گذاشتم و دیدمش که با آن پاچه‌های تا زانو بالا زده و دستمالِ به سر بسته، یک دست تِی و دست دیگر جارو، میان بوی انواع شوینده ها و اسباب منزلی که از تمیزی برق می‌زدند ایستاده، و با چشم‌های گشوده‌ای در آنِ واحد هم وحشت کرده و هم وحشتناک نگاهم می‌کند، پیش از این‌که بخواهد دهانش را باز کند و تهدید کنان با تمام قوا جیغ بکشد: "با کفش؟!" در تراس را پشت سرش بسته بود.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii