اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نام داستان: حقوق!
#داستان_کوتاه
نام داستان : حقوق!
اولش خواستم خودم را به نشنیدن بزنم، اما صدای جیغ کشیدن های زن حالت عصبی و عجیبی داشت که شبیه دعوا های معمول توی مجتمع ما نبود، برای همین مجبور شدم بلند شوم و لب تخت خواب یک نفره ام بنشینم و پرده را کنار بزنم، حتی لای پنجره را هم با وجود سوز سردی که هوای برفی داشت باز کردم تا بهتر بشنوم.
حوالی ساعت سه بعد از ظهر بود. ساعت شوم و نفرین شده ای که هیچ کاری نمی شود کرد. از کودکی از این ساعت روز بیزار بودم؛ یادم هست وادارم می کردند بخوابم، اما من فقط انرژی و نشاط و شور زندگی را درونم سرکوب می کردم و توی رخت خوابم شکلک مردن در می آوردم تازمان لعنتی بگذرد، و در عین حال برای خودم فکر و خیالهای عجیب و غریب درست می کردم.
هنوز هم بعد از شصت و هشت سال که از عمر بی ثمرم می گذرد همین حال و همین عادت را رها نکرده ام.
مثلا امروز دراز کشیده بودم و در خلسه خودم کلمه "حق" را نشخوار می کردم. این فکر برایم آمد که انسانِ اولیه از زمانی که به شکل جدی و منطقی شروع کرد به اندیشیدن، زندگی اش به دو بخش تقسیم شد؛ اول انجام تمام کارهایی که تا قبل از اندیشیدن هم انجام می داد و دوم یافتن دلایلی برای تمام آن کار ها. اما در نهایت بهترین و کار آمد ترین چیزی که انسان اندیشه گر توانست به عنوان علت انکار ناپذیر هر کاری که از او سر زده پیدا کند، کلمه"حق"بوده. یک کلمه ساده؛ و در عین حال قوی و تاثیر گذار. کلمه ای که انسان را تبدیل به اشرف مخلوقات ! می کند، و به او این اجازه را می دهد که همه موجودات را از جمله هم نوع خودش را دوست بدارد، یا بِدَرَد و پاره پاره کند.
بله. آدمها حق دارند؛ همه شان حق دارند و کسی نباید خلاف این را به آنها بگوید؛ مثلا همین خانم جوان بسیار زیبا و خوش اندام که درست در بد ترین ساعت روز با داد و فریاد های جگر خراشش، آرامش تمام ساکنان مجتمع را به هم ریخت بدون شک حق داشت، و در تمام این هزار و چند واحدِ مجتمع، بی گمان کسی را پیدا نمی کنید که به او حق ندهد.
او زجه زنان و در حالی که موهایش را چنگ می زد و با مشت به سر و صورتش می کوبید فریاد می زد: نبریدش ، شوهرم رو کجا می برید؟ شما "حق" ندارید اونو از من جدا کنید. اصلا اون "حق" نداره بدون من جایی بره. ولم کنییییید. ای خداااااا. آخه چرا؟ چراا؟ چراااا؟
و به آن آقایان لباس فرم پوش هم باید "حق" داد که هر چه سریع تر چیزی را که لای پتو پیچیده بودند، پشت ماشینشان بگذارند و بخواهند بروند. آخر آنها فقط شغل و وظیفه شان را انجام می دادند و در روز شاید ده ها بار این کار را تکرار می کردند. پس "حق" داشتند که جنازه و کیسه سیب زمینی برایشان چندان فرقی نداشته باشد.
آدمهایی که از زن و مرد دور تا دور این تئاتر کابوس وار جمع شده بودند و پچ پچ کنان سر تکان می دادند هم "حق" داشتند، آخر موضوع جالب و خبر دست اولی گیرشان آمده بود که می شد با آب و تاب و تاکید بر جمله"من خودم اونجا بودم"برای آشنا و فامیل تعریف کنند.
حتی بچه های شاد و پر انرژی که وسط این معرکه دنبال هم می دویدند و گاهی ادای زن بیچاره را در می آوردند که حالا دیگر از شدت نعره کشیدن صدایش در گلو خفه شده بود و دائم غش می کرد و باز بلند می شد و با زوزه ای تلخ دوباره از حال می رفت، حتما "حق" داشتند، چون همه می دانند بازی و شادی "حق" بچه هاست.
و کسانی که از پشت پنجره هایشان داشتند نگاه می کردند هم "حق" داشتند بلند شوند و بروند نگاهی به لوله های بخاری هایشان بیندازند تا مطمئن شوند همه چیز مرتب است.
من هم "حق" داشتم در اتاق گرمم در طبقه پنجم، لب تختم بنشینم و تمام صحنه را از بالا تا پاین تماشا کنم. و چون دیروز کاملا اتفاقی موقع رفتن به خرید، از کنار این زوج که داشتند با چه ذوق و شوقی جهیزیه شان را به واحدشان می بردند رد شده بودم، چند قطره اشک از گوشه چشمم سر بخورد پایین، و بعدش بردارم تمام اینها را بنویسم.
شما هم که دارید این نوشته را می خوانید "حق" دارید از آن خوشتان بیاید، و یا بگویید: مردک بی کار، این هم شد داستان؟
راستش چندان فرقی ندارد که چه فکری بکنید و چه بگویید، مهم این است که "حق" داشته باشید آن فکر را بکنید و آن چیز را بگویید.
اما فقط یک لحظه بدون اینکه جوابی در ذهن آماده کرده باشید از خودتان بپرسید : "حق" نسبت به چه چیز؟ نسبت به چه کس؟ اصلا کدام "حق"؟
بیایید نگاهی به خودمان بکنیم؛ شب و روز دوره راه افتاده ایم که: "حق من، حق قانونی من، حق مسلم من، حق اخلاقی من، حق شرعی من، حق انسانی من، حق عرفی من، حق آب و گل من، حق همسایگی من، حق شهروندی من، حق انتخاب من، حق بیان من، حق اندیشه من،حق مشورت من، حق رای من، و الی العبد . . . "
بیایید یک لحظه به آن حجمی که امروز لای پتو پیچیده شده بود فکر کنیم، به اینکه امشب توی سرد خانه، و فردا زیر خاک، دیگر حتما خواهد فهمید که چه کسی نسبت به چه چیزی، چه حقی دارد.
#م_سرخوش