اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
داستان طنز. نویسنده: تهمینه بروجردی.. مردهشور
داستان طنز
نویسنده: تهمینه بروجردی
مردهشور
توی دورهمیها، مامان و خالهها میگفتند: "این رسم و رسومه. دختر باید سنگین و سامون بشینه تا ازش خواستگاری کنن." و بلافاصله پشت سر عروس جلیله خانم حرف میزدند که به پسره گفته بود دوستت دارم و بیا ازدواج کنیم و خودش را سکه یک پول کرده بود.
عاشق محسن، پسر توران خانم بودم. از آن پسرهای جذاب سیاهسوخته بود. توی طلافروشی پدرش کار میکرد. چون نمیتوانستم بروم خواستگاری، دنبال راهی بودم او بیاید خواستگاری من. اول باید سعی میکردم جلو چشمش باشم تا از یادش نروم.
نقشه "آ" را کشیدم. هر سههفته یکبار یواشکی النگوهایم را میشکستم تا برویم طلافروشیِ پدر محسن عوضشان کنیم. مامان میپرسید: "یعنی چی؟! چرا اینا همش میشکنه؟" جواب میدادم: "نمیدونم! لابد جنسشون چینیه." اولش مامان میخواست النگوها را ببرد طلافروشی سرِ خیابان. یادش انداختم که وقتی توران خانم فهمید عشرت خانم سرویس طلای جدیدش را از مغازه آنها نخریده، دیگر به دوره مهمانیها دعوتش نکرد. راضی شد.
دفعه پنجم که میخواستیم برویم بازار، مامان شنید شوهر توران خانم نزدیک خانه ما شعبه جدید طلافروشیاش را باز کرده و گفت برویم آنجا.
رفتم سراغ نقشه "بی". چند روز توی آشپزخانه پیاز و سیب زمینی پوست کندم و درباره بازار و طاقهای سنتی و اینکه قدم زدن روی سنگفرش تهران قدیم چقدر خوب است، وراجی کردم. اثر نکرد. داشتم ناامید می شدم که فصل اول سریال "شهرزاد" آمد. سر قسمت پنجم، مامان اعلام کرد عاشق دکوراسیون داخلی خانه بزرگآقا و تهران قدیم شده.
بعداز آن میرفتیم بازار بستنی سنتی زعفرانی میخوردیم و توی کاخ گلستان قدم میزدیم. سر راهمان هم میرفتیم طلافروشی. دو تا النگوی شکسته را عوض میکردیم و من هرچه توی اینترنت، درباره اهمیت محافظت از فرهنگ و ریشهها و ضرورت مرمت کاخهای قجری خوانده بودم، برای مامان و محسن و آقای پیرانی کنفرانس میدادم. فقط نادرشاه دستم را خوانده بود. هروقت از جلوی پرترهاش که روی دیوار کاخ زده بودند رد میشدم بهم چشمغره میرفت که: "خودتی!"
همزمان با نقشه "بی"، نقشه "سی" را جلو میبردم و خواستگارها را میپراندم.
سهبار ناشناس زنگ زدم خانه خواستگارها گفتم که مرا نگیرند و خودشان را بدبخت نکنند. چون صرع دارم. یکبار هم دوستم زنگ زد خانه یکیشان گفت که در پانزده سالگی بخاطر توده خوشخیم، رحم مرا درآوردهاند و نازا هستم. ولی خانوادهام از همه مخفی کردهاند. بعضی وقتها شک میکردم نکند واقعا عیب و ایرادی دارم.
در نقشه "دی" باید خودم را توی دل خانواده محسن جا میکردم. خواهرش را نشان کردم که باهاش طرح دوستی بریزم، بلکه مرا برای ازدواج به برادرش پیشنهاد بدهد. مامان و دوستهایش ماهی یکبار دوره مهمانی داشتند. راضیاش کردم نوبت مهمانی ما، فریناز دختر توران خانم را هم دعوت کنیم. گفت: "اون دختره که فقط سرش تو کتابه؟ خودت دعوتش کن!"
فریناز گفت نمیتواند بیاید و تشکر کرد. سیودو سالش بود. ازدواج نکرده بود و دکترای ادبیات میخواند. گفتم: "آخه ما میخوایم در راستای اشاعه فرهنگ زبان پارسی، شاهنامه بخونیم. اگه خدای نکرده یکی غلط بخونه و شما نباشین درستش رو بگین میدونین چه فاجعهای میشه؟ الان یه "ه" اومده تو تلگرام جای کسره رو گرفته. نمیدونم کدوم دست پنهونی این توطئه رو برای زبان فارسی چیده. ولی اوضاع جوریه که فردوسی که هیچی، رستم هم بیاد دیگه نمیتونه قضیه رو جمع کنه. کسره شد "ه" تموم شد رفت."
همینطور داشتم از پشت تلفن، این چیزها را از روی متنی که دوستم نوشته بود میخواندم که گفت: "باشه میام."
شب مهمانی تا مامان دستش بیاید چه اتفاقی دارد میافتد شاهنامههایی را که با پول توجیبی سه ماهم خریده بودم دادم دست مهمانها و بلند گفتم: "امشب فریناز جون میخواد برامون شاهنامه بخونه."
@malikehkhatoon
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه دارد👇👇👇👇👇👇👇