اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
دوستان مامانم که مثل همیشه منتظر برنامه فال قهوه و قلیون دوسیب بودند، با ابروهای بالا رفته و لبهای ورچیده کتابها را گرفتند
دوستان مامانم که مثل همیشه منتظر برنامه فال قهوه و قلیون دوسیب بودند، با ابروهای بالا رفته و لبهای ورچیده کتابها را گرفتند. ولی چون پای دختر یکییکدانه توران خانم و تخفیفهای طلافروشی خاندان پیرانی وسط بود چیزی نگفتند.
کمکم شدم عضو ثابت شبشعرهای فریناز و دوستانش که ذوق میکردند در این اوضاع افتضاح فرهنگی، یکی در بهار جوانی عاشق غزل و قصیده است. توی دانشگاه با دوستم معنی و تلفظ شعری که قرار بود در شبشعر بخوانم را چک میکردم. مثل تقلب امتحانات دانشکده، معنی بیتها را روی مچ دستم مینوشتم. زیر و روی کلمههای شعر هم فتحه و کسره میگذاشتم تا شعر را بدون غلط بخوانم. دوستم میگفت: "خدایی عاشق شدن به اینهمه خفّت نمیارزه."
اوضاع داشت خوب پیش میرفت که معلوم شد فریناز فمینیست دوآتشه است. این را وقتی فهمیدم که ازش پرسیدم: "چرا موهاتون رو همیشه فرق از وسط شینیون میکنین؟" هیجانزده گفت: "مثل ویرجینیا. من عاشق ویرجینیا وولفم." بعد از اینکه کلی قربان صدقه ویرجینیا وولف رفت گفت بالاخره یک روز میرود پاریس تا مثل سیمون دوبووار برای یک هدف شرافتمندانه و درستوحسابی زندگی کند. آخرش هم برای دخترهایی که همه فکرشان ازدواج است و مرد ذلیلند، اظهار تاسف کرد.
چارهای نبود. باید نقشه "ای" را طراحی میکردم. داشتم فکر میکردم نقشه "ای" چی باشد خوب است، که مامان خبر داد: "پسر توران خانم داره زن میگیره."
با شنیدن این خبر، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. بعد از ماهها جانکندن و نقشه کشیدن، محسن عوضی خواستگاری کی رفته بود؟! رفتم طلافروشی. آقای پیرانی نبود و محسن داشت طلاها را توی ویترین میچید. با تعجب نگاهم کرد و گفت: :سلام". صدایم را بالا بردم و گفتم: "واقعا داری زن میگیری؟ خجالت نمیکشی؟!"
گفت: "ببخشید متوجه نشدم؟"
بغض کردم: "اقلاً یهبار از خودت میپرسیدی چرا انقدر النگوهام میشکنه؟"
منومن کرد: "خب... نمیدونم... برای من و بابا هم سوال بود... مامان میگه شما... هم صرع دارین... هم جسارتاً... چون رحمتون رو ورداشتین و نازا هستین پس اعصابتون خرابه. شاید همهچی رو میزنین میشکنین."
فکر اینجایش را نکرده بودم که مادرهای خواستگارها و واسطهها مثل شبکههای جاسوسی جهانی به هم وصلند. نشستم روی صندلی کنار پیشخوان و زدم زیر گریه. آنقدر صدای هوارم بلند بود که اگر محسن خیز برنداشته بود کرکره را پایین بکشد، همه بازار میریختند توی مغازه.
گفت: "معذرت میخوام نمیخواستم بیماریتون رو به روتون بیارم."
سرش جیغ زدم:
"مردهشور صرع و نازایی و رسم و رسومات رو ببره با تو."
و بلندتر هوار کشیدم.
هول شد و دستمال را طرفم گرفت: "آروم باشین. با این پیشرفتهای علمی احتمال درمان صرع کم نیست. تازه... من اصلاً بچه دوست ندارم."
داشتم صدای هوارم را بالاتر میبردم که یکی توی مغزم گفت: "خفه شو بذار ببینیم چی داره میگه."
گفتم: "چی؟! بچه دوست نداری؟!" گفت: "نه اصلاً. شما همینطوری هم برای من جذابین. البته یهخرده پرحرفین ولی حالا اونو فاکتور می گیریم. برادر بزرگم داره زن میگیره و بعدش نوبت من میشه. اما همش دارم فکر میکنم با این شرایطی که دارین چطور مامان و بابا رو راضی کنم بیان خواستگاری؟"
یکهفته بعداز عروسی برادر بزرگ محسن، بلهبرون ما بود.
حالا پنجسال از آن موقع میگذرد و ما یک دختر سهساله داریم. هروقت درباره آینده و احتمال عاشق شدن دخترمان حرف میزنیم، هردو باهم میگوییم: "مردهشور رسم و رسوم را ببرد" و میخندیم.
#تهمینه_بروجردی
@malikehkhatoon
@mohsensarkhosh_khatkhatiii