اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
شال گردن
#داستانک
شال گردن
پسر شماره یک، بسته ای دریافت کرد.
پسر شماره دو، بسته ای دریافت کرد.
پسر شماره سه، بسته ای دریافت کرد.
* * *
دختر شماره یک، دیروز در حالی که داشت توی شرکت به کار های ارباب رجوع رسیدگی میکرد، با گوشی اش وارد سایت . . . کالا شد و کلمه ی شال گردن را سرچ کرد. از بین چند تا عکس، یکی را انتخاب، و با وارد کردن یک سری اعداد، مبلغ آن را پرداخت کرد و بعد هم آدرس را داد.
دختر شماره دو، یک هفته قبل وقتی داشت از دانشگاه بر میگشت، راهش را از مسیر همیشگی کج کرد و به بازار رفت. سه-چهار تا پاساژ و حدود بیست تا مغازه را گشت و انواع مدل های شال گردن را دید، بالاخره رفت و یکی را که بیشتر از همه پسندیده بود، با کلی چانه زدن خرید و از پاساژ بیرون آمد. سر راهش به خانه، یک جعبه کادویی هم خرید. وقتی به خانه رسید اول مقداری از اُدکلن همیشگی خودش را که میدانست او چقدر دوست دارد به شال زد. بعد آن را بویید و با نرمی نوازش کرد. آخر سر هم تا کرد و داخل بسته گذاشت، تا بعد از ظهر یا فردا صبح ببرد اداره پست و به نشانی مقصد ارسال کند.
دختر شماره سه، یک ماه پیش سفارش داد از شهر برایش دو تا گلوله کاموایی گرم بیاورند، یکی نخودی رنگ و یکی هم قهوه ای. چند روزی طول کشید تا کاموا ها به دستش رسید و او با میل های بافتنی اش شروع کرد و یک شال گردن ضخیم و محکم را سر انداخت. روز ها کلی کار داشت و باید پخت و پز و کار های خانه را با کمک مادرش انجام میداد. بعد هم به خواهر و برادر های قد و نیم قدش می رسید. عصر ها هم بیشتر وقتش پای دار قالی میگذشت. فقط شب ها که پدر و برادرانش خواب بودند، گوشه ی آشپزخانه، یا کنج خلوت دیگری مینشست و یکی رو، دو تا زیر، با شوق و لبخند، توی دلش آواز میخواند و رج به رج شال گردن را میبافت. تار های گیسوان طلایی و بلندش گاهی می افتاد و او متوجه نمیشد که دارد آن ها را لابلای تار و پود شال، با کاموا ها گره میزند و میبافد. نباید کسی بجز مادر متوجه میشد، برای همین خیلی طول کشید تا شال بالا بیاید و بشود همان چیزی که دختر میخواست. وقتی شال تمام شد و او آخرین ریشه های بلند و دو رنگش را گره زد، آن را تا کرد و توی یک پلاستیک مشکی گذاشت و زیر تشک های گوشه اتاق پنهان کرد.
فردا در حالی که گونه هایش از شدت شرم سرخ شده بود، وقتی با مادر پای اجاق ایستاده بود و پیاز سرخ میکرد، زیر لبی گفت:
_مامان دیشب تمومش کردم.
مادر هم نگاهی به دخترش انداخت و با مهربانی خندید. بعد پیشانی دخترش را بوسید و قول داد در اولین فرصت، شال را بدهد به بی بی زهرا که برساند به دست نوه اش و یواشکی درِ گوش او بگوید این شال از کجا برایش رسیده.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii