عدل باید بزند و همین شب یلدا ماشین من خراب بشود؟

#داستانک

عدل باید بزند و همین شب یلدا ماشین من خراب بشود؟ همین امشب که هیچ مکانیکی عمرا حاضر نمی‌شود نشستن در جمع خانواده و فامیل را ول کند و بیاید بالای سر ماشین؟
چند روز پیش هم یک بار پشت چراغ خطر خاموش شد و هر چه استارت زدم روشن نشد که نشد. کلی فحش خوردم و بوق و داد و بیداد شنیدم تا بالاخره با هل دادن راه افتاد. اما امشب که می‌خواستم به حساب خودم زودتر از همیشه مغازه را ببندم و برسم به زن و بچه و چند ساعتی را همین یک شب بدون دغدغه‌های هر روزه، دور هم باشیم و کیف کنیم، هر کار کردم این لگن روشن نشد که نشد. نه هل دادن فایده داشت و نه کشیدن بست باطری. همسایه ها هم بعد از کلی مهندسی کردن، حوصله شان سر رفت و رفتند به مراسم و مهمانی های خودشان برسند.
آخرش در اوج کلافگی به این نتیجه رسیدم که ماشین را همان جا قفل کنم تا صبح که یک مکانیک پیدا شود.
مسیرم به قدری پرت بود که حتما باید با آژانس می‌رفتم. یک آژانس، دو آژانس، سه آژانس، به هر کدام زنگ می‌زدم ماشین نداشتند. فقط یکی شان گفت تا نیم ساعت دیگر ممکن است یک سرویس بیاید. از ناچاری قبول کردم و آدرس را دادم. خب طبیعی بود، مگر راننده ها هم مثل مکانیک ها خانواده نداشتند؟
تقریبا چهل و پنج دقیقه گذشت تا یک ماشین آمد و من هم خوشحال سوار شدم. از گرمای توی ماشین و بوی سیگار، می شد حدس زد که راننده تازه مسافر های قبلی را پیاده کرده و تا وقتی بیاید مرا سوار کند، توی راه حالی هم به ریه هایش داده است.
پیرمرد ریز نقشی بود که کت قدیمی ای به تن و کلاه لبه کوتاه پارچه ای به سر داشت. هر چند ثانیه یک بار فرمان را رها می‌کرد و کف دست چپش که روی فرمان بود را به سمت بالا می‌گرداند. انگار بخواهد بگوید: "نمی‌دونم والا چی شده؟"
نه موسیقی بود و نه لااقل رادیویی که این سکوت را کمی قابل تحمل کند و شاید سرنخی برای شروع یک گفتگو به آدم بدهد. فقط سکوت بود و صدای لق و لوق بدنه ی ماشین و خر خر موتورش.
به نیمه های راه که رسیدیم دیگر سکوت کلافه ام کرد و خواستم چیزی بگویم.
_ شانس ما رو می‌بینی؟ از این همه شبِ خدا، همین امشب باید ماشینم خراب بشه.
_پیش میاد دیگه.
_آره ولی بدیش اینه که همه مشغول هستن و هیچ کس سر کارش نیست؛ کلی آژانس زنگ زدم تا شما اومدی. باز هم خدا خیرت بده که این شب چله ای کار مردم رو راه میاندازی.
_واسه من فرقی نداره. واسه من خیلی وقته که هر شب، شب یلداست. همینجور طولانی... طولانی...طولانی... خیلی طولانی.

احساس کردم واقعا حضور مرا فراموش کرده و دارد با خودش زمزمه می‌کند. دست چپش را از روی فرمان برداشت و کف آن را به سمت بالا گرفت. دیگر تا مقصد حرف نزدیم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii