داستان کوتاه … صد بار گفتم با بطری آب نخور!

داستان کوتاه


صد بار گفتم با بطری آب نخور!

ساعت نزدیک دو ظهر بود که پسر، با موهای ژولیده و لباسهای پر از گرد و خاک، نفس زنان و دوان دوان از سر کوچه پیدایش شد. مادر چادر به سر و زنبیل خرید در دست از در خانه بیرون آمد و همین طور که پسر نزدیک می شد، نگاهی به سر تا پای نوجوان شانزده ساله اش که تازه داشت موهای صورتش از حالت کُرک در می آمد انداخت. وقتی پسر نزدیک شد مادر با صدای در گلو شکسته و خفه ای گفت:
" تو هم کار دیگه یاد نداری بجز صبح تا غروب مثل سک دویدن دنبال یه توپ تو کوچه ها، خوبه گشنه که میشی راه خونه رو یادت هست."
پسر که از گرسنگی، و بیشتر از تشنگی در هوای گرم مرداد بی تاب شده بود با بی صبری این پا و آن پا کرد و زود وارد حیاط شد. مادر قبل از اینکه درب را ببندد به حرفش ادامه داد:
" سر و صدا نکنی ها! بابات تازه گرفته خوابیده، حالش باز خوش نیست . . . خودت می دونی بیدارش کنی چه قیامتی میشه. "

پسر با اخم و اوقات تلخی جواب داد:
"آره بابا خودم حالیمه ، باشه."

پسر رفت و مادر درب سنگین و آهنی خانه ی کلنگی را آهسته پشت سرش بست و در کوچه ی تنگ، به راه افتاد.
پسر که از صبح یکسره داشت در زمین خاکی محل زیر تیغ آفتاب، فوتبال بازی می کرد و زبانش مثل یک تکه چوب توی دهانش خشک شده بود، با عجله وارد خانه شد. در یک گوشه بافتنی نیمه کاره ی مادر ولو بود و میلهای بافتنی مثل نیزه توی گلوله ی کاموای کِرِم رنگ فرو رفته بودند. گوشه ی دیگری خواهر بزرگتر روی زمین نشسته بود و سرش با ورقهای بازی گرم بود؛ یک سری ورق را جلویش ردیف کرده بود و فال می گرفت. وقتی برادرش وارد شد لبخند مهربانی زد و با زمزمه ای آرام که به سختی شنیده می شد گفت: "سلام، خوبی؟بازی چطور بود؟ بردینشون؟ می اومدی مامان رو ندیدی؟ بهت گفت بابا دوباره . . . "
پسر هم تحت تاثیر صدای آرام خواهر صدایش را پایین آورد و پچ پچ کنان گفت:
"بردیم اونم چه بردنی؛ باور نمی کنی چهار تا گُل فقط خودم زدم . . . "
از بس هیجان داشت صدایش بلند شد اما با هشدار خواهر سکوت کرد و به سمت آشپزخانه رفت.
خواهر دسته ی ورقهای توی دستش را کنار ردیف ورقهای روی زمین گذاشت و بلند شد پشت سر برادرش به آشپزخانه رفت. گفت:
" غذا هنوز گرمه، الان برات می کشم"
پسر در یخچال را باز کرد و چشمش به بطری های آب خنک در طبقه پایین افتاد؛ بطری ها بخار کرده بودند و رویشان قطرات ریز و درشت آب، مثل شبنم نشسته بود. با شتاب دم دست ترین بطری را برداشت، بطری سرد سرد بود و از تماس کف دستش با شیشه حسابی کیف کرد. در بطری را باز کرده و نکرده لا جرعه از آن سر کشید. بیچاره انقدر عطش داشت که قبل از پایین دادن یک قلپ بزرگ، چیزی نفهمید اما یکباره از نوک زبان تا عمق معده اش انگار آتش گرفت. نتوانست تحمل کند و با صدای جیغ ترسناکی بطری را ول کرد و دهانش را گرفت.
در یک لحظه شیشه کف آشپزخانه تکه تکه شد و محتویاتش روی شلوار ورزشی خودش و دامن خواهرش پاشید. بوی گندی که توی هوا پخش شد تازه خواهر را از شُک در آورد و دید برادرش دارد با دهانی باز و چشمهایی از حدقه در آمده، مثل ملخ بالا و پایین می پرد و زوزه می کشد.
در همین حین صدای نعره ای غیر انسانی از اتاق خواب بلند شد.
خواهر در اوج درماندگیِ خود فقط توانست برادرش را در آغوش بگیرد و در حالی که می گوید:
" صدبار گفتم با بطری آب نخور"
او را محکم در بغلش بفشارد. انگار با این کار شدت ضربه ها کمتر خواهد شد.




#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii