جمعه سکوت کرده و دارد با چشم‌های بهت زده و بارانی اش، به افق‌های دور می‌نگرد

جمعه سکوت کرده و دارد با چشم های بهت زده و بارانی اش، به افق های دور می‌نگرد.
جمعه دارد کم کم باورش می شود که عروسش رفتنی است.
عروسی که تمام عاشقانه ها را عاشقانه تر، تمام زیبایی ها را زیبا تر، تمام رنگ ها را رنگین تر کرده بود.
عروسی که با بقچه ای صد رنگ آمد و هر چه در بساط داشت بی دریغ ارزانی کرد، و حالا دارد جایش را به رنگ سفید یکدست می دهد.

جمعه نشسته لب ایوان و رفتن پاییز را زار می زند.
پاییز جان اگر سال دیگر آمدی و من نبودم، سلامم را به جمعه و غروب هایش برسان و بگو، این دیوانه در تمام زندگی اش فقط شما را دوست داشت.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii