‌های_روزمره.. سی‌‌وهشت! از صبح دارم به این عدد فکر می‌کنم

#یادداشت‌های_روزمره

سی‌‌وهشت! از صبح دارم به این عدد فکر می‌کنم. از خودم می‌پرسم سی‌و‌هشت سالگی یعنی چه؟!
گمان می‌کنم این سن، مثل ساعت سه بعداز‌ظهر است که از کودکی از آن متنفر بودم. ساعتی که برای هر کاری یا زیادی دیر است، یا خیلی زود. سی‌وهشت سالگی هم برای شروع خیلی چیزها دیر است. دیر است برای شروع پرسه زدن‌های بی‌هدف، دیر است برای شروع بازی‌گوشی‌های شاد، دیر است برای شروع دیوانگی‌های بی‌پروا، دیر است برای شروع عاشقی. دیر است که بخواهی برای زندگی ناز کنی، دیر است برای طوفانِ جوانی. و باز هنوز زود است برای توی پارک با هم‌سن‌وسال‌ها نشستن و تماشای نشاط جوان‌ها، زود است برای استراحت و چرت زدن، زود است که توقع داشته باشی بچه‌هایت نگران حالت باشند، زود است که برای مرگ ناز کنی، زود است برای آرامش پیری.
ولی آن‌چه دلم‌ را خوش می‌کند، این است که سی‌وهشت سالگی مرا یادِ شروع پاییز می‌اندازد. پاییزی که در تمام عمر، این‌همه دوستش داشته‌ام. مثل این است که واردِ باغِ پاییزیِ زندگی‌ات می‌شوی. اوایل پاییز هم برای پوشیدن تی‌شرت دیر است و برای کاپشن زود. برای کولر دیر است و برای بخاری زود. برای ملافه دیر است و برای لحاف زود. اما چه کسی می‌تواند بگوید پاییز با تمامِ اندوهِ غروب‌هایش، زیبا نیست؟ سی‌وهشت سالگی یک جورهایی وسطِ زندگی است. تعادلِ لطیفی در آن جریان دارد، و من از امروز که واردِ پاییزِ عمرم می‌شوم، تلاش خواهم کرد این تعادلِ لطیف را لمس و ادراک کنم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii