اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…برجک شماره هشت …فردا صبح به قولم عملکردم و رفتم سروقت منشی لوحهنویس گروهان که اتفاقا از همشهریها بود و همیشه هوایم را داشت
#داستان_کوتاه_سریالی
#قسمت_چهارم
برجکِ شماره هشت
فردا صبح به قولم عملکردم و رفتم سروقت منشیِ لوحهنویس گروهان که اتفاقاً از همشهریها بود و همیشه هوایم را داشت. سفارش ابراهیم را که کردم گفت:
_این پسره خُلوچلی چیزیه انگار. فارسی که حالیش نی، از وقتی اومده هم به هر دری زده تا سَنَد برجک هشت رو بزنن به نامش.
گفتم:
_حالا تو بزنش پاسگاه پنج، من با رئیسپاسدارهای اونجا هماهنگم، برجک رو ردیف میکنم.
داشتم از اتاق بیرون میآمدم که گفت:
_راستی مژدهگونی بایس بدی ها!
_چطور؟! خبری شده؟! نامه اومده؟
_نامه چیه جناب سروانِ قلّابی؟! خودم حُکمت رو اولِ وقت بردم دفتر امیر که امضاء کنه. غلط نکنم واسه پشتیبانیِ مرکز بود.
این را که شنیدم تشکر سریعی کردم و پلهها را دوتایکی دمِ پا دادم. خودم را زود به دفتر فرمانده پادگان رساندم تا اطلاعات دقیق را از زبان امربرِ امیر بشنوم، اما برای کاری رفته بود به گروهان مهمات و من هم آن روز نگهبان بودم. باید زودتر خودم را به پاسگاه پنج میرساندم تا پُست را تحویل بگیرم.
احساس میکردم شاید آخرین شب شیفتم در این پاسگاه باشد. از شدت خوشحالی و هیجان، دائم دوروبر پاسگاه قدم میزدم. دلم سیگار میخواست. قبلا برای اینکه به سربازها رو نداده باشم خودم را خیلی جدی نشان میدادم، اما وقتی مهران را دیدم صدایش کردم بیاید به اتاقم.
مهران سربازصفرِ پُرشوروشری بود که داشت روزهای آخر اضافهخدمت طولانیاش را میگذراند. وارد اتاقم که شد خیلی محکم و دستوری بهش گفتم:
- سرکار این چه وضعِ لباسه؟ کلاهت کو؟ چرا دکمههای فرنچت بازه؟ پوتینهات هم ...
با آن لهجه بامزهاش پرید وسط حرفم که:
_ای بابا! مو رِ گرفتی ها جناب سروان! مو دِگه امروز فردا رفتنیُم. اذیت نکو جان دِداش. بزا ای یکی دو روزه ره تو حال خودما باشِم.
مهران حتی سیکل هم نداشت، اما بعضیوقتها صفا و سادگیای که در همکلام شدن با آدمهای کمسواد و بیادعا هست، میارزد به شرکت در صدتا کنفرانس و سخنرانی استاد، دکتر، پرفسور فلانی.
دستش را گرفتم و گفتم کنارم روی تخت بنشیند.
_بشین یره داشتم شوخی میکردم. حتمالاً منم همین روزها حکم انتقالیم برسه. شاید امشب آخرین نگهبانیم تو این پاسگاه باشه. فکر کنم تا صبح خوابم نبره. دوست دارم قدم بزنم.
_بیخیال تو ای سرما جناب سروان.
_اتفاقا تو سرما حالمیده قدم بزنی و سیگار دودکنی.
با خنده جواب داد:
_ها! پس ای رِ بگو! پایهام جناب سروان. اتفاقاً یَک بسته وینستون قرمز همین صبحی رسیده دستُم.
سه نخ ازش گرفتم و گفتم برای شب هم نگهدارد. سری تکان داد و گفت:
_خاطرت جمع، با ما که باشی مهماتت همیشه رِواله.
نمیدانم آن روز بعداز ظهر ابراهیم، که اصلا اسمش در لوحه پاسگاه ما نبود، با چه ترفندی جایش را با نگهبان برجک هشت عوض کرد. اما چون دیدم سرباز خودمان با شب رفتن روی برجک هشت مشکل دارد، اعتراضی نکردم.
پاسِ ساعتِ دو بعداز نیمهشب تقریباً یک ساعتی بود به برجکها رفته بودند، که دیدم بیخوابی بدجوری به سرم زده. مهران را صدا کردم و گفتم مهمات بردار برویم دوری اطراف پاسگاه و برجکها بزنیم. خمیازهای کشید و کمی غرولند کرد. روی دوشمان پتو انداختیم و راه افتادیم. پای برجک شش رسیدیم، اما خبری از ایستدادن و پرسیدن رمزِشب و کلمهعبور نشد. مهران لگد محکمی به پایه برجک زد و نگهبان را بیدار کرد. در برجک هفت هم اوضاع بهتر از این نبود.
نزدیک برجک هشت صدای آواز خواندن میآمد. فکر نمیکردم ابراهیم صدای به این خوبی داشته باشد. جوری محو در خواندن آواز آذریاش شده بود که اصلاً متوجه بالا آمدن من از برجک نشد تا اینکه در را باز کردم.
در که باز شد هُرم گرما زد توی صورتم. شیشهها از داخل بخار گرفته بودند. ابراهیم رو به تکوتوک چراغهای روشن روستا ایستاده بود و چشمهاش عجیب میدرخشید. برگشت و با همان چشمها نگاهم کرد. گفت:
(بالاخره اومدی بابا جان؟ من هرشب اینجا منتظرت بودم جانم به قربانت. بیا که یک عمره تو حسرت بغل کردنت دارم میسوزم.)
دستانش را محکم دورم حلقه کرد و با نیرویی شگفتانگیز مرا به خودش فشرد. داغِ داغ بود. داشت در تب میسوخت و هزیان میگفت. همینجور مداوم قربانصدقهام میرفت. تناش بوی باروت میداد. بوی آتش، بوی دود، بوی خاکستر.
قلب وحشتزدهام داشت از جا کنده میشد. میخواستم داد بزنم اما دودِ آتش امانم نمیداد. خیلی تقلا کردم خودم را از میان دستان قدرتمندش رها کنم و بالاخره موفق شدم فرار کنم. نمیدانم چقدر طول کشید؟ شاید یک ثانیه، شاید یک عمر!
وقتی پایین برجک رسیدم مهران از دیدنم یکه خورد و گفت:
_یا امام غریب! چیکارتان رفت جناب سروان؟ بِرِی چی عینهو میّت رنگتان پریده؟ انگار جن دیدِن!
ادامه دارد
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii