…برجک شماره هشت …نفس عمیقی کشیدم، کمی بر اعصابم مسلط شدم و جواب دادم:. (نه مهران جان طوری نیست

#داستان_کوتاه_سریالی
#قسمت_پنجم

برجکِ شماره هشت


نفس عمیقی کشیدم، کمی بر اعصابم مسلط شدم و جواب دادم:
(نه مهران جان طوری نیست. فقط یک سیگار بهم بده.)
ایستاده بود و با چشم‌های گرد و دهان باز نگاهم می‌کرد.
_بدن‌تان دِرِه مِلرزه! مثل ای‌که حواس‌تایَم نیست ها! مویُم!!! بِرِی چی ترکی حرف مِ‌زنِن؟
لحن بی‌تکلف مهران آرامم کرد. وقتی به پاسگاه برگشتیم زود به اتاقم رفتم و خوابیدم.
آن واقعه‌ی به‌ظاهر ساده اثر عمیقی بر ذهن و قلب من گذاشت که فکر نمی‌کنم هرگز قادر به فراموش کردنش باشم. زمستان عجیبی که در آن پادگان کوهستانی گذراندم، از مبهم‌ترین و در عین‌حال پُررنگ‌ترین خاطرات تمام دوران زندگی‌ام است. بعد از آن شب دیگر هرگز ابراهیم نورآبادی را ندیدم ولی در گوشه‌ای از مغزم همیشه یادش زنده بود و مرا به خودش مشغول می‌کرد. اصلا انگار نیرویی خارج از کنترل، مرا به سمت هرچیزی که ممکن بود سرنخ و اطلاعاتی درباره آن پادگان و روستای نورآباد بدهد جذب می‌کرد. برای همین وقتی به قسمت بایگانی در پشتیبانیِ‌مرکز منتقل شدم، بعد از اینکه با روش کار بایگانی و نوع فایل‌کردن و محل پرونده‌ها آشنایی پیدا کردم، رفتم سراغ نام پادگان.
میان دریایی از زومکن‌ها و پوشه‌ها بالاخره فایل مربوط به زاغه‌مهماتِ نورآباد را یافتم و شروع کردم به خواندن. چیز خاصی توجهم را جلب نکرد. فهرست تمام‌نشدنی‌ای از اسامی و درجات نظامی بود، و صورت نقل‌و‌انتقالات کادری‌ها و تحویل‌وتحولات مرسوم و ترفیع‌ها و توبیخ‌ها و ... ناگهان چشمم به یک پوشه مجزا و خیلی قدیمی افتاد که انگار در خلال سال‌ها ته کشو جامانده بود. لای آن صورت‌جلسه‌ای مفصل و چندتا لیست و برگه دیگر قرار داشت.
شروع کردم به خواندن و هرچه جلوتر می‌رفتم کنجکاو‌تر می‌شدم. حس ناشناخته‌ای در وجودم می‌گفت:
_برو، بخون، آره خودشه، جواب سوال‌هات همه همین‌جاست.
خلاصه‌ی صورت‌جلسه از این قرار بود: در تاریخی درست مطابق با هجده‌سال پیش، در شبی از شب‌های دی‌ماه، براثر عاملی نامعلوم، انفجار مهیبی رخ می‌دهد و منجر به انهدام حدوداً سیصد تُن مهمات [ ازجمله چاشنی‌های انفجاری، خرج آر‌پی‌جی، نارنجک‌تفنگی، نارنجک‌دستی، گلوله تانک و ژ۳ و ... ] و در نتیجه ویرانی قسمت اعظمِ زاغه می‌گردد. در اثر این حادثه، بر اساس آمار دفتر‌ها _چون بجز یک مورد خاص چیزی از اجساد باقی ‌نمانده بود_ دویست‌ و‌ نود و هفت نفر شامل پنجاه‌ودو افسر و درجه‌دار کادر، به‌علاوه دویست و چهل ‌و پنج گروهبان و سرباز وظیفه کشته می‌شوند که لیست کامل اسامی آن‌ها در پرونده موجود بود. شدت انفجار به‌قدری زیاد بوده که هیچ جسدِ قابل‌ِشناسایی و تحویل به خانواده‌ها پیدا نمی‌شود. تنها یک جنازه‌ی کاملا سوخته می‌یابند که متعلق به نگهبان برجک هشت پاسگاه پنج بوده. سربازی که در پاس ساعت دو بعد از نیمه‌شب نگهبان آن برجک بوده، در اثر شعله‌های ناشی از انفجار به شکل دردناکی داخل چهاردیواری آهنی می‌سوزد. وقتی نام ابراهیم نورآبادی را در برابر شرح‌مرگ آن سرباز خواندم، احساس کردم تمام تنم آتش گرفته.


پایان.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii

پی‌نوشت: تمام جملاتی که داخل پرانتز نوشته شده به زبان آذری می‌باشد و برای جلوگیری از اخلال در خواندن داستان، از آذری نوشتن و سپس ارائه ترجمه‌ خودداری شده است.