اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
همزاد
#داستانک
همزاد
کارم تو شهر تموم شده بود و داشتم با عجله برمیگشتم سمت ویلا که یک آن کنار گندمزار چشمم بهش افتاد، یعنی نور ماشینم که حاشیه تاریک جاده رو روشن کرد در کمتر از یک ثانیه دیدمش. کمی طول کشید تا موقعیت رو در ذهنم مجسم کنم: تصادف، کنار جاده خلوت، از هر هزار تا ماشین شاید یکی مثل من متوجهش بشه، شب یخبندون و برف که از همین حالا داشت رو جاده مینشست. ترمز کردم و دنده عقب گرفتم. جای دقیق رو گم کرده بودم، مجبور شدم با چراغقوه دنبالش بگردم.
پیداش که کردم هنوز بههوش بود. گفتم:
"سلام. چی شده؟ زده و در رفته نامرد؟ جاییت شکسته؟ خیلی درد داری؟"
کوچکترین حرکتی نکرد. حتی صداش هم در نیومد. فقط با دوتا چشم درشت و گیج و منگ نگاهم کرد. مثل اینکه هیچ متوجه اوضاع و موقعیتش نبود. فکر کردم حتما ضربه بدجوری به سرش خورده. گفتم:
"میتونی راه بری یا میخوای بغلت کنم؟"
تو بغلم که بود حس کردم قلبش خیلی تند داره میزنه. انقدر نحیف بود که استخونهاش رو لمس میکردم و مورمورم شد. وقتی بلندش کردم و آوردم رو صندلی عقب ماشین درازش کردم، حتی یک ناله هم نکرد. فقط وقتی درو بستم، اون هم چشمهاش رو بست و از هوش رفت.
مونده بودم چیکار کنم; برگردم شهر و دوا درمونش کنم؟ یا برم ویلا تا صبح بشه؟
بهترین کار برگشتن به ویلا بود، چون اگه برف با همین شدت میبارید قطعا سمت گردنه جاده بسته میشد و دکتر اگه زنگ میزد و میفهمید ویلاش رو ول کردم و اونجا نیستم حسابی شاکی میشد.
و چه خوب که برگشتم ویلا، آخه چنان برف بی سابقهای اومد که تا ده روز عملا حبس بودیم. دو روز اول خیلی سخت بود، چون به هوش نیومد و مجبور بودم با کلی استرس از اینکه یکوقت نمرده باشه، با قاشق و سرنگ از گوشه دهنش شیر و سوپ و آبِگوشت و از اینجور چیزها بهش بدم.
روز سوم بالاخره به هوش اومد. جای زخم و خونریزی رو بدنش ندیده بودم، جاییش هم ظاهرا نشکسته بود. فقط نه از جا بلند میشد و نه زبون باز میکرد. مثل اینکه هنوز شوکه بود و چیزی نمیفهمید. خیلی باهاش حرف میزدم; از خودش میپرسیدم، از اینکه کجا زندگیمیکنه و آیا کسی رو داره که دنبالش بگرده و نگرانش بشه؟ از اینکه زمستونها چقدر این ویلا ساکت و سوت و کور و بیروح میشه، و آدم تنهایی اینجا فکر و خیالهای عجیبغریبی به سرش میزنه. از اینکه گاهی پیش میاد یک ماهِ تمام آدمی رو نمیبینم و با کسی حرف نمیزنم. از اینکه تابستونها دکتر و خانوادهاش میان اینجا، و من مجبورم مثل یک سگ بچپم تو این اتاقک تاریک و نمور ته باغ تا اونها تو ویلا راحت باشن. من هی میگفتم اما اون هیچ جوابی نمیداد، فقط نگاه میکرد.
چهار روز دیگه هم همون جور دراز به دراز افتاده بود، من تر و خشکش میکردم و اون فقط نگاهم میکرد. نگاه غریبی داشت، تو نگاهش نه خشم بود، نه ناراحتی، نه نفرت، نه شکایت. یک جور آرامش مطلق حاکی از تسلیم بودن و قبول کردن دنیا همونجور که هست تو چشمهاش موج میزد و بهم منتقل میشد.
روز هفتم وقتی از پنجره اتاقک ته باغ نگاه کردم، دیدم از جاش بلند شده. قدش از اون که فکر میکردم بلندتر بود. رفتم تو و گفتم:
"بهبه خانم خوشگله! بالاخره ناز و ادا رو کم کردی و بلند شدی؟ چطوری؟ بهتری؟ یک کم راه برو ببینمت."
چند قدم به سمتم اومد و خودش رو در آغوشم انداخت. دستهاش روی شونههام بود و صورتش رو به سینهام چسبونده بود. من هم از پشت، سرش رو نوازش میکردم.
برای اولین بار بعد از این یک هفته زبونش باز شد و آروم دم گوشم گفت:"واق."
اشک تو چشمهام حلقه زده بود و با خودم میگفتم:
"خداکنه دکتر اجازه بده نگهش دارم."
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii