مردگی.. جوان که بودم در جنگلی بزرگ گم شدم. همه ‌جای زمین شبیه هم بود

مردگی

جوان که بودم در جنگلی بزرگ گم شدم. همه ‌جای زمین شبیه هم بود. از آسمان هم به‌جز گاه‌گاهی یک تکه‌‌ی کوچک و ابری، چیزی دیده نمی‌شد. بی‌هدف دور خودم می‌چرخیدم. به خودم امید می‌دادم و خوشحال بودم که هنوز زنده‌ام. ناگهان سایه‌ای را در برابرم دیدم. خرس سیاه، خوف‌ناک و عظیم، ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. احساس کردم اگر فرار یا مبارزه کنم، کشته خواهم شد. شنیده بودم خرس کاری به مُرده ندارد. این را توی کتاب‌ها و فیلم‌ها می‌گفتند. دراز کشیدم و خودم را به مردن زدم. علف‌ها زیر بدنم نرم بودند و بوی خوشی می‌دادند. صدای آواز پرنده‌ها و وزیدن باد میان درخت‌ها را می‌شنیدم. نمی‌دانم بعد از آن چه شد! شاید خرس آمد و بالای سرم ایستاد. شاید مرا بو کشید و رفت. شاید هم سیر بود و اصلاً طرفم نیامد... همین‌قدر می‌دانم حالا پیرمردی هستم که این‌جا خودش را به مردن زده. حدس می‌زنم زمین و آسمان جنگل هم هنوز مثل قبل باشند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii