اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نصفهنیمه …میخواهم لجش را دربیاورم شاید اینبار جوابم را بدهد. صدایش میکنم:. «ژینا!
نصفهنیمه
میخواهم لجش را دربیاورم شاید اینبار جوابم را بدهد. صدایش میکنم:
"ژینا! ژینا جان!"
حس خوبی از صمیمیت دارم وقتی ژینا صدایش میزنم، اما او همیشه از اینکه نامش را نیمهکاره صدا بزنم متنفر بود و میگفت:
"انگار یک آدمِ نصفهنیمهام."
دوروز است صدایش میکنم، ولی جواب نمیدهد و هنوز خوابیده است. سرش را گذاشته روی بازویش و خوابیده. این تنها چیزی از روژینا است که فعلاً میبینم. از گردن به پایینش زیر کمد است. لیوان چایم گم شده، اما پیشدستی میوه و شیرینیام همینجا نزدیک صورتم است. گرسنهام. میوهها و شیرینیها را میبینم، اما نمیفهمم چرا نمیتوانم دستوپایم را تکان بدهم و برشان دارم.
مجلس داشت تمام میشد که مادرِ روژینا رفت به آشپزخانه تا دوباره میوه و شیرینی بیاورد. هنوز برنگشته. چهارچوب درِ آشپزخانه سر جایش است و وقتی چشم میگردانم، از میان آن، کوچهی خالی را میبینم. پدر من و پدر روژینا گوشهی هال هستند. پدرم در مبل فرورفته. حتماً دیسکِ کمرش خوب شده که پاهایش را گذاشته پَسِ گردنش; قبلاً بندهای کفشش را هم به زحمت میبست. پدرِ روژینا چاقوی میوهخوری را کرده توی گلویش و رفته زیر کلی بلوکه سیمانی و آجر. قربانِ مادرم بروم که کلاً غیبش زده. اصلاً همه یکطوریشان شده است. همین خواهر ورپریدهام که انقدر بلبلزبانی میکرد، حالا که باید مجلس را گرم کند لال شده. همینجا کنارم نشسته. نشستن که چه عرض کنم، لمداده و ولو شده. نمیگوید مهمان هستیم و رودربایستی داریم. حالا این مدلِ نشستنش به جهنم، نمیدانم کلّهاش را چهکار کرده است؟! گردنش بهجای سَر، به تودهای نافُرم از خاک و کلوخه و گوشت و نرمهاستخوان ختم میشود که یک دسته موی بافتهشده از آن آویزان است. دوروز است هی میگویم:
"بساست دیگر، این چه رسم و رسوم بیمزهای است؟ مهریه و شیربها را که معلوم کردید. سیاهه کالاها را هم که نوشتید. تاریخ عقد و عروسی هم معلوم شد. پس دیگر این سکوت برای چیست؟!"
ولی هیچکدام لامتاکام حرف نمیزنند. از در و دیوار صدا میآید، از اینها نه. برعکس انگار تمام حرفها را درودیوار دارند میزنند.
صدای حرفزدن میآید. چندنفر از چهارچوبِ درِ آشپزخانه وارد میشوند. میخواهم صدایشان کنم ولی زبانم نمیچرخد. اول روژینا را میبینند. همه کمک میکنند تا کمد را بلند کنند. تنها کمد نیست. کمد روی شانه و کمر رژینا بوده. وقتی بیرونش کشیدند، پاهایش زیرِ قسمتی از سقف جاماند.
خستهام. دیگر دوست ندارم چیزی ببینم. چشمهایم بیاختیار بسته میشوند. پُشتِ پلکهایم رژینا را میبینم که میگوید:
"حالا دیگه میتونی ژینا صِدام کنی."
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii