وصال و فراق.. فردای شب عملیات، پشت خاکریزی، یک دست پیدا کردم

#داستانک

وصال و فراق

فردای شبِ عملیات، پُشتِ خاکریزی، یک دست پیدا کردم. احتمال دادم کار ترکش خمپاره باشد; از بالای مچ قطع شده بود. نمی‌دانستم باید چه‌کارش کنم. حتی نمی‌دانستم مال خودی است یا دشمن. برش داشتم و خاکش را تکاندم. انگشتر عقیقی در انگشت دومش بود. گَردِ روی نگین را که گرفتم، مطمئن شدم صاحبِ دست خودی بوده. روی سنگ حک شده بود "فاطمه(س) جانِ جهان است" در دلم گفتم خوشا به سعادتت که به وصال جانان رسیدی. ما که نه شهامتش را داشتیم و نه لیاقتش را.
دست، چروکیده و انگشتر گشاد شده بود. گفتم شاید کسی صاحب انگشتر و دست را بشناسد. به‌هرحال اگر درش نمی‌آوردم می‌افتاد. انگشتر را سه‌بار بوسیدم و به پیشانی‌ گذاشتم. خوب که نگاهش کردم، دیدم داخلِ حلقه‌ی انگشتر چیزی نوشته شده. یک‌طرف حک شده بود جهان، سمت دیگر فاطمه. و در وسط هم تاریخی متعلق به کمتر از یک ‌سالِ پیش به‌چشم می‌خورد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii