#داستانکدر سرزمین هزار نقش و هزاران رنگ، آفتاب پرست جوانی زندگی می‌کرد که مثل همه ی آفتاب پرست های

#داستانک

در سرزمین هزار نقش و هزاران رنگ، آفتاب پرست جوانی زندگی می‌کرد که مثل همه ی آفتاب پرست های دنیا، عاشق خورشید و روز های آفتابی بود. در این روز ها او از خانه بیرون می‌آمد و می‌رفت روی تخته سنگ ها بازی می‌کرد، گاهی هم فقط روی شن ها آرام و بی حرکت دراز می‌کشید و از این که اشعه ی خورشید، فلس های پوستش را نوازش می کند لذت می‌برد و از نشئگیِ این گرما حسابی کیف می‌کرد.
اما روز های بارانی را هیچ دوست نداشت. در روز های بارانی دلش عجیب می‌گرفت، چون مجبور بود توی خانه بماند و برنامه های مسخره ی تلویزیون را تماشا کند. باران که می‌بارید همه جا تاریک و هوا دلگیر می‌شد، زمین هم که نگو؛ گِل به پا هایش می‌چسبید و لای انگشتان کوچکش گیر می‌کرد.
یکی از همین روز ها که هوا چند روز پشت سر هم ابری و بارانی بود، و آفتاب پرست جوان کلافه و غمگین داشت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و در دل دعای آفتاب می‌خواند؛ دید که یک مرغابی زیبا دارد زیر باران قدم می‌زند و آهسته و آواز خوان، به سمت برکه می‌رود. آفتاب پرست دلش می‌خواست در را باز کند و برود به مرغابی بگوید:
"زود باش بیا برویم خانه ی من تا حسابی خیس نشده ای! بیا برویم با هم چای بنوشیم و صحبت کنیم، چون من هم مثل تو تنها هستم."
اما حتی تصور بیرون آمدن در آن هوا هم برایش سخت بود. ضمن این که می‌دید انگار مرغابی چندان عجله ای ندارد و انگار دارد از خیس شدن لذت هم می‌برد!
آفتاب پرست این را وقتی فهمید که دید مرغابی رفت و توی برکه شروع کرد زیر باران شنا کردن. گاهی سرش را به سمت آسمان می‌گرفت و بلند آواز می‌خواند، گاهی هم بال هایش را تا سر حد امکان باز می کرد و سینه اش را جلو می‌داد و چند بار محکم بال هایش را به هم می‌کوبید؛ جوری که قطرات درخشان و ریزِ آب تا چندین متر دور تر پاشیده می‌شد.
در همین احوال بود که آسمان کم کم باز شد و خورشید از پشت ابر ها پیدا شد. رنگین کمان زیبایی، آبیِ پاکِ آسمان را تزئین کرد و در متنِ این تصویر زیبا، آفتاب پرست مرغابی را دید که از برکه بیرون آمده و دارد به سمت خانه ی او می‌آید.
جلوی در با هم روبرو شدند و شروع کردند به سلام و احوالپرسی.
آفتاب پرست پرسید:
تو واقعا داشتی از باران لذت می‌بردی؟!"
و مرغابی برایش توضیح داد که چقدر عاشق روز هایی است که بارانِ ریز و مداوم می‌بارد و برعکس اصلا از روز های خشک و گرمِ آفتابی خوشش نمی‌آید. و ترجیح می‌دهد این روز ها را یا در خانه زیر باد کولر بماند، یا در حمام، آب بازی کند. چون حتی شنا کردن در برکه هم توی این هوا چنگی به دلش نمی‌زند و باعث می‌شود چربی بال هایش خشک شود!
بعد هم آفتاب پرست برای مرغابی داستان علاقه ی زیادش به خورشید و گرما و نور و آفتاب را تعریف کرد. و البته گفت که تا امروز هیچ از باران خوشش نمی‌آمده، ولی وقتی مرغابی را تماشا کرده که چقدر دارد از خیس شدن در باران لذت می‌برد، نظرش عوض شده است.
آخر سر هم قرار گذاشتند که در یک روز گرم، آفتاب پرست برود جلوی خانه ی مرغابی و زیر نور خورشید، توی شن ها و سنگ ها بازی کند تا مرغابی او را ببیند.
همین کار را هم کردند و مرغابی واقعا از نگاه کردن به رنگ های تغییر کننده و درخشش نور خورشید بر روی پولک های پوست آفتاب پرست حسابی کیف کرد، و مجذوب رقص شاد و با مزه ی او بر شن های داغ شد.
از آن به بعد اهالی سرزمین هزار نقش و هزاران رنگ در کمال تعجب، همواره مرغابی و آفتاب پرست را می‌دیدند که با هم هستند و چقدر دوست های خوبی برای هم شده اند.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii