داستان کوتاه … کوسن‌ها را زیر سرش مرتب کرد و روی مبل دراز کشید؛ بدنش کوفته بود

داستان کوتاه


کوسن ها را زیر سرش مرتب کرد و روی مبل دراز کشید؛ بدنش کوفته بود. کش و قوسی به خودش داد و پاهایش را روی هم انداخت. گوشی موبایل را در دست گرفت و کمی فکر کرد؛ به متنی که می خواست توی پیج اینستاگرام، و البته تمام گروه های تلگرامی که عضوشان بود بگذارد اندیشید.
این طور تایپ کرد :

دوستان عزیزم، ببخشید ولی چند وقتی نمی تونم کنارتون باشم. توی این مدت از آشنایی و مصاحبت با تک تک شما خیلی لذت بردم. هیچ وقت فراموشتون نمی کنم، لطفا فراموشم نکنید.

به نظر خودش که خوب بود؛ کوتاه و ساده. همین را ارسال کرد.
برای پنج شش نفر هم به صورت خصوصی و با کلماتی گرم تر و خودمانی تر، البته با همین مضمون و بدون هیچ توضیحی، پیام هایی فرستاد، و آخر سر قبل از این که کنجکاوی ها و سوال های کلافه کننده و توضیح خواستن های مثلا از روی محبت شروع شود، نت گوشی را قطع کرد.
حالا گوشی در دستش مثل جسدی که تازه روح از بدنش جدا شده ولی هنوز گرم است، بی صدا و آرام آرام داشت سرد می شد .
دیگر گوشی برایش تفاوت چندانی با گوشت کوب نداشت. آن را روی میز گذاشت و در نور بی رمقی که آباژور به اطراف می پراکند، به سقف زل زد.
چند دقیقه ای به همین حال ماند و بعد با تمام سنگینی که در همه جسم و جانش احساس می کرد از جایش بلند شد.

سامان و سارا توی اتاق هایشان خواب بودند. سری به آن ها زد و پیشانی شان را آرام نوازش کرد و بوسید.
رفت و درِ اتاق خواب خودشان را هم بست تا صدای خُرخُر کردن شوهرش را نشنود؛ شوهری که مثل یک خرس وسط تخت ولو شده بود و تکان نمی خورد.
به سر جایش روی مبل برگشت، کمر درد و گردن درد احتمالیِ فردا صبح را به بوی گند الکل دهان شوهرش ترجیح می داد.
برای بار چندم، بی اراده گوشی را برداشت و قفل صفحه را باز کرد.
سرش را تکان داد و دوباره آن را روی میز گذاشت.
باز هم به سقف خیره شد. از اوضاع هیچ سر در نمی آورد. خیلی سعی کرد بفهمد الان باید دقیقا چه احساسی داشته باشد، اول از بی معنی بودن و مسخرگی همه چیز خنده اش گرفت و خندید، بعد به حال خودش دل سوزاند و گریه کرد. سعی کرد آرام باشد، سعی کرد دلش را صاف کند و در سکوت با خدا حرف بزند، اما چند وقتی می شد که جای خدا توی زندگی اش خیلی خیلی خیلی خالی بود.
زمان و مکان را کم کم از یاد برد و در افکار عجیب، وهم آلود و غیر قابل توصیفی غوطه ور شد. اما سرانجام فکرِ تمامِ کار هایی که با طلوع خورشید باید انجام می داد، او را از حالت خلسه مانندی که در آن فرو رفته بود بیرون کشید.
تلاش کرد نظم و ترتیبی به ذهنش بدهد و بر آن مسلط شود، و برنامه ی فشرده ای را که در پیش داشت مجسم کند.
به ساعت نگاه کرد که نزدیک سه و نیم بود، اگر موفق می شد تا نیم ساعت دیگر بخوابد - خواب که نه، بی هوش شود - دو ساعت و نیم تا وقتی باید بچه ها را بیدار می کرد وقت داشت. صبحانه بچه ها را می داد و آماده شان می کرد و آن ها را به مدرسه می رساند.
از آنجا باید حتما سری به کارخانه می زد، چون جوری که این "دیو" داشت خرناس می کشید معلوم بود باز خیلی زیاده روی کرده و تا ظهر هم نمی شود رویش حساب کرد که بتواند تن لشش را از توی آن تخت نکبتی بیرون بکشد. کارخانه ای هم که مثلا مدیر عاملش زودتر از ساعت دوازده نتواند روی پا هایش بند شود حتما خیلی تماشایی می شد. خودش باید می رفت و یک سری کار ها را با مباشر ها و وکیل کارخانه چک و هماهنگ می کرد و باز دروغ پشت دروغ می گفت و می شنید. باید قرار های آن روز را کنسل می کرد، جواب خیلی ها را می داد و وقت دیگری برایشان تایین می کرد و . . . خلاصه دست کم تا ساعت دوازده در جهنمی که پدرش به خیال آرامش و تامین آینده برای تنها فرزندش به ارث گذاشته بود دست و پا می زد.
تا حول و حوش ساعت یک هم باید خودش را برای ترمیم ناخن هایش به سالن می رساند. چقدر لعنت فرستاد به روزی که رفت و ناخن کاشت؛ اوایل خوب بود ولی حالا که وقت و حوصله اش را نداشت واقعا کلافه اش می کرد. بدی کار این بود که اگر برای ترمیم نمی رفت ناخن ها عفونت می کرد و قارچ و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر می گرفت.
از آنجا باید تا ساعت دو خودش را به مدرسه می رساند و بچه ها را بر می گرداند. بعدش هم نهار و جمع و جور کردن دور و بر و هنوز تمام نشده، سر و کله زدن با درس و مشق بچه ها.
نه! هر جور حساب می کرد وقتی برای استراحت باقی نمی ماند. بخصوص که باید راس ساعت پنج به قرارش با دکتر می رسید تا اولین جلسه از دور دوم شیمی درمانی اش را شروع کند. از زیر آن هم که فقط خدا می دانست چطور جان به در خواهد برد.
مرحله ی اول را سه سال پیش به هر مکافات و فلاکتی بود پشت سر گذاشت، تا همین چند وقت پیش هم همه چیز خوب بود تا این که دوباره تهوع ها و خون ریزی ها برگشتند. می دانست که تا آخرین قدمِ این راه را به عشق بچه هایش تا آخرین نفس خواهد رفت، اما امروز دیگر توان و نیروی سه سال پیش را در خودش نمی دید