اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
فقط دلش میخواست تا جایی که میشود اصلا حتی به آن پنج حرف نفرین شده فکر هم نکند …دوباره گوشی را برداشت و قفل صفحه را باز کرد
فقط دلش می خواست تا جایی که می شود اصلا حتی به آن پنج حرفِ نفرین شده فکر هم نکند.
دوباره گوشی را برداشت و قفل صفحه را باز کرد. هدفون را وصل کرد و از توی آهنگ های پلی لیستش، آن را که بیشتر از همه الان دوست داشت بشنود روی تکرار گذاشت و چشم هایش را بست :
چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصش قد یک دنیا می شه
می ره یک گوشه پنهون می شینه
اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
. . .
گرمی دانه های اشک را که از گوشه پلک های بسته اش سرازیر می شد حس می کرد. بالاخره داشت بی هوش می شد. فقط آخرین فکری که در ذهنش می چرخید این بود که کاش زود تر فرصت کند و برود ابرو هایش را دوباره تتو کند و مو هایش را کوتاه کوتاه بزند و رنگشان را هم بور کند تا بچه ها از حالا به چهره اش عادت کنند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii