دیدارهای اتفاقی.. سومین مرتبه که دیدمش، یقین پیدا کردم دیدارهای قبلی اتفاقی نبوده است

#داستان_کوتاه

دیدارهای اتفاقی

سومین مرتبه که دیدمش، یقین پیدا کردم دیدارهای قبلی اتفاقی نبوده است. آخر سه دیدارِ اتفاقی در یک روز، و هر بار هم در جایی از شهرِ به این شلوغی؟!
نمی‌دانم جایی خوانده بودم یا توی فیلمی، مستندی چیزی دیده بودم، که آدم روز آخرِ عمرش به دلش می‌افتد قرار است بمیرد. و در طولِ روز سه دفعه با عزرائیل ملاقات می‌کند.
اولین بار کنار خیابان دیدمش. منتظر تاکسی بود. برایم دست تکان داد، ولی ماشینم جا نداشت. جور خاصی نگاهم کرد. چیزی در نگاهش بود که نفهمیدم چیست، اما همان نگاه، سبب شد چهره‌اش در خاطرم بماند. چهره‌ای معمولی داشت. مردی حدوداً چهل‌ساله با ریشِ کوتاهِ جوگندمی، و موهایی که تخت رو به بالا شانه شده بودند. قدش کمی از متوسط بلندتر بود، و با تی‌شرت سفید و شلوار جین آبی، می‌شد گفت کمی از حد معمول خوش‌تیپ‌تر است; البته فقط کمی، نه جوری که به چشم بیاید. به‌هرحال، این نوعِ نگاهش بود که مرا وادار کرد او را به‌ یاد بسپارم. چند ساعت بعد، برای خریدن چیزی جلوی یک هایپرمارکت توقف کردم. وقتی داشتم دنبال وسیله‌ی موردنظرم می‌گشتم، توی ال‌سی‌دی بزرگ فروشگاه، چشمم به او افتاد که بی‌حرکت بین جمعیت ایستاده، و به من خیره شده است. نگاهم را از صفحه‌ی ال‌سی‌دی به سمتی که او باید آن‌جا می‌بود گرداندم، اما نبود. داشتم باور می‌کردم خیالاتی شده‌ام، که دیدم درست رو‌به‌رویم، با فاصله‌ی چند متر ایستاده است. باز هم همان نگاه عجیب در چشمانش بود. کارتم را به صندوق‌دار دادم و رمزش را گفتم. وقتی دوباره نگاه کردم، اثری از او نبود. نگاهم را دور تا دور فروشگاه دواندم. رفته بود. سومین مرتبه که دیدمش، یقین پیدا کردم دیدارهای قبلی اتفاقی نبوده است. آخرِ شب بود. قرار بود با خانواده جایی برویم. می‌خواستم زودتر از هرشب به منزل برگردم و آماده شوم، اما مسافری دربستی وسوسه‌ام کرد. مسیرش دور بود، ولی به کرایه‌اش می‌ارزید. زنم مدام تماس می‌گرفت که "کجایی دیر شد." تند می‌راندم. بین راه، فکرِ آن مردِ مرموز حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. ناگهان به‌ شکل غریبی احساس کردم مسافری که در تاریکیِ صندلیِ عقب نشسته، همان مرد است. موقع سوار شدن چهره‌اش را خوب ندیده بودم، اما حالا این وسواس به جانم افتاده بود که "نکند خودش باشد!"
از آینه، عقب را نگاه می‌کردم. تردید داشتم. می‌خواستم به بهانه‌ای چراغ سقف را روشن کنم تا به‌وضوح ببینمش، ولی هراس غریبی از دانستن داشتم. تنم خیس عرق شده بود. بالاخره همین‌طور که نگاهم را از آینه به عقب دوخته بودم و شبح مرد را می‌پاییدم، دستم به طرف چراغِ سقف رفت و کلیدش را زدم.
فقط یک لحظه دیدنِ چهره‌اش کافی بود تا بشناسمش. خودش بود. نه در صندلیِ عقب، بلکه چسبیده به شیشه‌ی خُرد شده‌ی جلوی ماشینم. ماشینی که پدال ترمزش را زیر پا می‌فشردم. وقتی بالای سرش رسیدم، خون از گوش چپش بیرون می‌آمد و روی آسفالت، کنار صورتش جمع می‌شد. با چشمان باز، با همان نگاه عجیب، به من زل زده بود.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii