اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
چند کلمه دوستانه … «حالم خوش نیست، غمگینم، خستهام، بیزارم، تنهایم، بریدهام، به آخر خط رسیدهام، کاش مرده بودم، خیانت، بیوفایی،
چند کلمه دوستانه
«حالم خوش نیست، غمگینم، خستهام، بیزارم، تنهایم، بُریدهام، به آخر خط رسیدهام، کاش مرده بودم، خیانت، بیوفایی، شکست، و...»
مگر من کی هستم که هر چند روز یکبار، غریبهای میآید و کامیونی از زبالههای زندگی شخصیاش را خالی میکند توی دلم و میرود؟ نه مددکارم نه مشاورم نه محرماسرار، یک آدم سادهام که زندگی خودم را دارم با دردها و شادیها و غمها و دلخوشیهای خودم.
اما حرفم اصلاً و ابداً دربارهی خودم نیست. میدانم مردمدار بودن خوب است، شنیدن درد دل آدمها باعث میشود آنها از فشار روانیشان کاسته شود، همدلی، انسانیت، و... همه را درک میکنم، فقط این را نمیفهمم که چرا تا حالا، در تمام این مدت، نشده یک نفر برای نمونه بیاید بگوید: «هی فلانی! من امروز خوشحال بودم. من امروز خندیدم. امروز اتفاق خوبی برایم افتاد.»
نمیفهمم چرا دردها و غمهایمان را جار میزنیم و حتی بسیار بزرگتر از آنچه واقعاً هستند نشان میدهیم، اما لبخندمان را، شادیمان را، خوشیهایمان را پنهان میکنیم. آیا میترسیم خوشیهایمان را چشم بزنند؟! یا خیال میکنیم خوشیهایمان باید آنقدر لوکس و خاص و لاکچری باشد که چشم بقیه از دیدنشان درآید؟ میترسیم اگر بگوییم: «دیشب با خانواده رفتیم فلافل گرفتیم و توی پارک خوردیم و بچه ها عشق کردند و ما از دیدن عشق کردنشان لذت بردیم.» بقیه مسخرهمان کنند؟! میترسیم اگر کسی بفهمد از خریدن یک لباس نو خوشحال هستیم، بهمان بخندد؟
چرا این روزها دیدن آدمهای غمگین و افسرده اینقدر طبیعی، و دیدن آدمهای شاد و بشاش اینهمه مشکوک است؟ احساس میکنم غم، نوعی نشئگی به همراه دارد که البته اعتیادآور هم هست.
آدمها خواهناخواه وارد زندگی هم میشوند. همانطور که من همین حالا با نوشتن این کلمات وارد زندگی تو شدهام. سوال اینجاست که وقتی پا از زندگی هم بیرون گذاشتیم، چه چیزی از ما باقی مانده است؟! یک مشت زباله، یا یک بوته گل؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii